پاسخ به ایران ستیزان
در ایران باستان دروغگویی یکی از بزرگترین رذائل اخلاقی بود و ما نباید دروغ را بپذیریم چه به نفعمان باشد و چه به ضررمان. اینکه نخستین بار مطالب نادرست و به ظاهر در طرفداری از ایران باستان را چه کسانی تولید کردند جای بررسی دارد. بسیاری از برگهها و کانالها صرفا بازنشر میکنند و قطعا تولید کننده اصلی نیستند. پس از مدتی شاهد جوسازی ایرانستیزان علیه فرهنگ ایران به بهانه این مطالب هستیم.
افغانستان امروزی بخشی مهم از تمدن ایرانی بوده است؛ اما به هیچ وجه به معنای آن نیست که «ایران» در شاهنامه معادل افغانستان امروزی بوده است! هویت تاریخی و فرهنگی ایران را نمیتوان به مرزهای سیاسی دولتهای امروزی محدود کرد. در شاهنامه از بخشهای گوناگونی چون سیستان، خراسان و شهرهای فراوان آن مانند بلخ، آمل، تمیشه، گیلان، ری، قم، پارس و شهرهای فراوان آن مانند استخر، کرمان، آذرآبادگان (آذربایجان) و شهرهای فراوان آن مانند اردبیل، اصفهان، اهواز و ... به عنوان بخشهایی از ایران یاد شده است.
پارتها، مانند پارسها، مادها و... خود را ایرانی یا آریایی میدانستند و احتمالا ساسانیان نام ایران (آریان) را از اشکانیان گرفته باشند. فرضیههایی درباره ریشه سکایی اشکانیان مطرح شده است، اما میدانیم که اقوام سکایی نیز ایرانیزبان بودند و تفاوت اصلی میان آنان و دیگر ایرانیزبانان بیشتر جنبه مذهبی و سیاسی داشت. آنچه مسلم است، با شکلگیری شاهنشاهی اشکانی، هویت ایرانی برجسته شد و تلاش برای احیای ایرانگرایی و آیین زرتشتی آغاز گردید.
آنچه از بررسی منابع تاریخی و آثار باستانی میتوان دریافت، این است که مادها، همانند پارسیان، خود را آریایی یا ایرانی میدانستند و هویت ایرانی در میان آنان برجسته بوده است. کتیبههای باستانی ایرانی، گزارشهای یونانیان باستان، پژوهشهای تاریخی، پژوهشهای زبانشناختی و ... همه و همه مادها را ایرانی معرفی میکنند.
مرور منابع تاریخی، از استرابون و یاقوت حموی گرفته تا پژوهشهای معاصر، نشان میدهد که منشأ نام «آذربایجان» در همه نوشتههای معتبر، ایرانی دانسته شده است. با این حال، امروزه برخی گروههای پانترک میکوشند هویت ایرانی این سرزمین را انکار کنند و درباره منشأ نام آذربایجان ادعاهایی مطرح میکنند.
در برخی روایتها که اکثرا متأخر هستند، تورانیان با ترکها یکسان دانسته شدهاند؛ اما این برداشت با منابع باستانی کهنتر سازگار نیست. به نظر میرسد در دورههای بعد، خاطره جنگهای اقوام ایرانیزبان با درگیریهای ایران و ترکها، بهویژه در دوره ساسانی، درهم آمیخته شده است. بر پایه نامها و شواهد اوستایی، تورانیان را میتوان از اقوام ایرانیزبان دانست و نام «توران» نیز ریشهای ایرانی دارد.
مورخان و جغرافیدانان فراوانی درباره رواج زبان آذری کهن در آذربایجان پیش از فراگیری زبان ترکی سخن گفتهاند. همچنین منابع از رواج گسترده زبان پهلوی در آذربایجان سخن گفتهاند. در رسالهای از روحی انارجانی آشکارا اصطلاحات زبان آذری کهن آمده است و همام تبریزی، پیش از فراگیری زبان ترکی، اشعاری به زبان کهن ایرانی سروده است.
ایرانستیزان میدانند که وقتی حرفهای مطهری و شریعتی را بازنشر کنند چندان مورد توجه قرار نمیگیرند. برای همین به دنبال آن هستند تا همان حرفها را با استناد به گفتههای شخصی مانند پرویز رجبی که سوابقی در حوزه ایرانشناسی دارد بیان کنند. این گفتههای پریشان و پر از تناقض پرویز رجبی با رویکرد پیشین ایشان همراستا نبود. معلوم نیست آن مرحوم در آن زمان تحت چه فشارهای روحی بوده که اینچنین پریشان سخن گفته است.
در نگاه نخست، شاید ادعاهای صادق خلخالی سطحی و کممایه به نظر برسد. ولی هنگامی که به شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوران توجه کنیم، درمییابیم که طرح چنین ادعاهایی حاصل تبلیغات چندینساله و گسترده گروههای همسو با شوروی بود؛ تا جایی که بر یک آخوند پرنفوذ در نظام انقلابی نیز تأثیر گذاشته بود. اگر بخواهیم ادعاهای خلخالی را به صورت فهرستوار نقل کنیم حدود ۱۸ ادعای برجسته درباره کوروش بزرگ به چشم میآید.
داستان پانتهآ در کوروپدیای گزنفون نمونهای از جوانمردی کوروش و وفاداری پانتهآ است، اما غیاثآبادی با نقل گزینشی بخشهایی از روایت، تصویری وارونه ارائه میدهد؛ بخشهایی مانند آنجا که پانتهآ از رفتار انسانی کوروش سپاسگزاری میکند نادیده گرفته شده است! چنین نوشتههایی، مصداق همان «بازگویی بخشهای دلپسند» است که خود غیاثآبادی به دیگران نسبت میدهد.
نامهای کوروش، داریوش، اردشیر، آتوسا و... از شناختهشدهترین نامهای هخامنشی هستند. افزون بر این، نامهای اساطیری مانند یمه (جم) و چندین نام دیگر نیز در الواح تخت جمشید ثبت شدهاند که نشاندهنده تنوع و دیرینگی سنت نامگذاری ایرانی در این دوره است. الواح هخامنشی نامهای کمتر شناختهشدهای را نیز حفظ کردهاند.
شواهد تاریخی نشان میدهد بردهداری در شاهنشاهی هخامنشی نسبت به بسیاری از تمدنهای همعصر بسیار کمرنگتر بود. پرداخت دستمزد و مزایا به کارگران، کاهش صرفه اقتصادی بردهداری و اصلاح برخی سنتهای کهن در سرزمینهای تابع، از نشانههای تلاش هخامنشیان برای محدود کردن و مقابله با این روش است؛ واقعیتی که در روایتهای ایرانستیزانه نادیده گرفته یا تحریف شده است.
چندی پیش مهرداد ملکزاده در یک نشست خانه اندیشمندان، درباره کوروش بزرگ با ادبیات نامناسب سخن گفت! سخنان مهرداد ملکزاده که از نظر تاریخ پژوهی اشکالاتی داشت، با استقبال ایرانستیزان مواجه شد. کانالها و رسانههای جریان ایرانستیز گفتههای او را بازنشر کردند.
متأسفانه دشمنان ایران در سالهای اخیر کوشیدهاند میان قوم لر و هویت ایرانی فاصله ایجاد کنند. یکی از این تلاشها، طرح این ادعاست که در شاهنامه، لرها در اصل هندی دانسته شدهاند و همان موسیقیدانانی بودهاند که بهرام گور آنان را از هند به ایران آورد! روشن است که چنین ادعاهایی با این شیوههای نادرست، تا چه اندازه غیرعقلانی است.
برخی مدعیاند که کتاب «مینوی خرد» نگرشی منفی نسبت به پیشهوران دارد؛ اما بررسی متن کتاب نشان میدهد که چنین برداشتی نادرست است. در «مینوی خرد» صنعتگران به انجام کار در حوزه تخصص خود و دریافت مزد عادلانه سفارش شدهاند و در «دینکرد» نیز مهارت و دانش شغلی عامل پیشرفت و رونق جامعه دانسته شده است. این متون نشان میدهند که تخصصگرایی در آن دوران ارزشی مثبت داشته است.
این پرسش مطرح میشود که آیا آنچه در استوانه کوروش نوشته شده است واقعیت دارد یا فقط یک تبلیغ است؟! باید گفت اسناد معتبری درباره رفتار انساندوستانه کوروش بزرگ پس از فتح بابل وجود دارند. علاوه بر منابع یونانی و یهودی، آثار باستانی همزمان که مرتبط با زندگی روزمره مردم هستند هم مواردی که در استوانه کوروش آمده است را تأیید میکنند؛ آثاری که نمیتوانند به ما دروغ بگویند.
منابع موثق تاریخی بارها از کشتار مردم بیگناه توسط سپاهیان خلفا در فتوحات نوشتهاند. تجاوز و بردهداری از کارهای رایج بوده است. منابعی مانند تاریخ طبری، آثارالباقیه، اخبار الطوال، الکامل، تاریخ بخارا، فتوح البلدان بلاذرى و... روایات فراوانی از کشتار گسترده ایرانیان توسط سپاهیان خلفا نوشتهاند. در شهرها و مناطقی چون استخر، طمیسه، ری، شاپور، گرگان، سرخس، نهاوند، جلولا، سغد، بخارا، خوارزم و… کشتار و ستمهای فراوانی رخ داده است.
نظرات گوناگونی درباره دین کوروش بزرگ مطرح شده اما شواهد مهمی از زرتشتی بودن او در دسترس است. با این حال توجه به نمادهای سایر ادیان بخشی از جهانبینی مذهبی هخامنشیان بوده است و زرتشت نقش مهمی در شکل گیری این جهانبینی داشته است. میتوان این جهانبینی را در ارتباط با «کثرت در عین وحدت» دانست. از این رو کوروش بزرگ به دنبال تحمیل نمادهای بومی خود به دیگر ملل نبود.
در کتاب استر داستانی نقل میشود که زنی به نام استر با به خطر انداختن جان خود، یهودیان را از نسل کشی نجات میدهد و نهایتا یهودیان دشمنان خود را قتل عام میکنند. این داستان با همه منابع تاریخی تضاد جدی دارد و بیشتر شبیه به افسانه است. کتاب استر حتی در طومارهای دریای مرده هم وجود ندارد. از سوی دیگر در ایران، داستانهای تحریف شدهای از این قصه رواج پیدا کرده است که بر خلاف موارد درج شده در منابع یهودیان میباشد و هیچ پشتوانهای ندارد.
در جهان باستان بارها شاهد آن بودیم که در شرایطی که چالشهایی برای جانشینی پادشاهان مشروع پیش میآمد، درگیریهای فراوانی در میان سپاهیان و سرداران به وجود میآمد که هر کدام خود را مشروعتر از دیگری میدانستند. بنابراین ناآرامیهای زمان داریوش مجموعهای از جنگها میان سپاهیان بوده است نه اعتراضات مسالمت آمیز که مردم در آنها نقش داشته باشند.
ازدواج با بستگان درجه یک در ایران باستان بسیار اغراق شده است. نوشتههای باستانی در تضاد با این کار وجود دارند و بیاعتنایی مردم و پادشاهان به چنین ازدواجهایی نشان میدهند اصلا هنجاری فراگیر نبوده است. البته پس از جنبش مزدک و پس از اسلام، برخی از موبدان برای حفظ جامعه زرتشتی، ازدواجهای درونخانوادگی را تشویق کردند (به دلایل حفظ تبار مذهبی و تنگناها). بنابراین در تاریخ ایران هم مانند دیگر ملل گاهی ازدواج با محارم ترویج میشده است.
با توجه به منابع تاریخی هیچ کجا اثری از ازدواج کوروش با محارم نیست. کوروش ستیزان صرفا از برخی اختلاف منابع سوء استفاده کردهاند و نهایتا با حذف بخش های دلخواه منبع گفته خود را کتزیاس معرفی میکنند! ولی کتزیاس که دختر آستیاگ را به عنوان همسر کوروش معرفی میکند، اظهار میدارد که کوروش و آستیاگ نسبت خانوادگی نداشتهاند پس اصلا خاله کوروش بزرگ نبوده و ازدواج با محارم نبوده است.
آثار اشکانیان اندک نیست و هیچ نشانه قطعی وجود ندارد که ساسانیان آثار آنها را نابود کرده باشند. بر اساس منابع زرتشتی در دوران ساسانیان از اشکانیان به نیکی یاد میشده است. کوتاهی داستان اشکانیان در گفته فردوسی نشان میدهد به همه منابع دسترسی نداشته است، زیرا نوشتههای ثعالبی درباره اشکانیان، که احتمالا ریشه در خداینامهها دارد، مفصلتر از شاهنامه فردوسی است.
میتوان گفت کیخسرو در شاهنامه بیشترین آمیختگی را با کوروش بزرگ دارد. بخشهای زیادی از شاهنامه حاصل آمیختگی تاریخ و اساطیر است و داستانهای شبیه به هخامنشیان در شاهنامه دیده میشوند (به ویژه در قالب داستانهای کیانیان). تعجب آور است که برخی اسکندر پسر داراب را همان الکساندر مقدونی میدانند اما کوروش را کیخسرو نمیدانند!
کیخسرو آمیختگیهایی با کوروش بزرگ دارد، داراب آمیختگیهایی با داریوش بزرگ و داریوش دوم دارد. بهمن اردشیر شبیه به اردشیر یکم و اردشیر دوم است و دارا آمیختگی با داریوش سوم دارد. جالب آنکه نام برخی از این پادشاهان در اوستا نیامده است ولی در شاهنامه بخشی از پادشاهان کیانی هستند؛ این موضوع آمیختگی کیانیان با هخامنشیان را آشکار میسازد.
وجود آرامگاه کوروش بزرگ نشان میدهد برنامه ریزی خاصی برای ساخت آن صورت گرفته بود و کوروش بزرگ خود را چندان از مرگ دور نمیدید. از این روی روایتها درباره مرگ طبیعی کوروش بزرگ در دوران سالخوردگی، قابل تأمل میشود. البته گزارشهایی درباره کشته شدن کوروش بزرگ در جنگ شده است که شاید حاصل آمیختگی با دوران کوروش یکم (پدر بزرگ کوروش بزرگ) باشد.
روایت هرودوت دربارهٔ مرگ کوروش بزرگ افسانهایترین روایت است. او خود اعتراف میکند که روایتهای مختلفی شنیده و بر اساس تمایل خودش یکی را برگزیده است. بررسی همین روایت و مقایسهاش با دیگر گفتههای هرودوت نشان میدهد که دچار تناقضهای فراوان است. مهمترین دلیل رد این روایت وجود آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد است.
هفتم آبان نه زادروز کوروش بزرگ است و نه روز فتح بابل، بلکه ابتدا سپاهیان ایرانی، پایتخت بابل را بدون جنگ فتح کرده بودند و خود کوروش بزرگ حدود ۱۷ روز بعد وارد بابل شد. روز بزرگداشت کوروش بزرگ یادبودی از ورود کوروش بزرگ به بابل و فرستادن پیغام صلح و دوستی است. بر اساس یک کتیبه باستانی معتبر که «رویدادنامه نبونئید» نام گرفته، در روز سوم ماه اَرَخسمنو بابلی، کوروش بزرگ پس از ورود به شهر بابل، با استقبال مردم روبرو شد.
برخی ادعا میکنند دانشگاه گندیشاپور را پناهندگان سیاسی که از روم مهاجرت کردند برای ایرانیان ساختهاند! البته این ادعا هیچ سند و منبع دقیق ندارد. این در حالی است که در دوران رونق گندیشاپور یعنی دوران پادشاهی خسرو انوشیروان، پیشوای پزشکان نه یک مسیحی بود و نه یک رومی بلکه یک فرد ایرانی و زرتشتی به نام برزویه بود.
مطالب مختلف درباره دانشمندان ایران باستان و در پاسخ به جریان ایرانستیز در پایگاه خِرَدگان منتشر شده است. نویسنده محترم وبلاگ مکتب رئالیسم خیلی ساده میتواند پاسخهای خود را در آن نوشتهها پیدا کند. برای آنکه موضوع روشن شود، تصمیم گرفتیم یک نوشتار در پاسخ به مطلب وبلاگ مکتب رئالیسم آماده کنیم و پیوند دیگر نوشتههای مرتبط پایگاه خردگان را در این مطلب قرار دهیم.
تفاوت اعراب با مغولها، تفاوت رفتار در دراز مدت و در دوران سلطه آنها بود. مغولها بیشتر نابودیها را هنگام یورش انجام دادند و در دراز مدت نابودی فراگیر نداشتند. دین مردمان، نزد اکثر مغولان اهمیت چندانی نداشت و آنچه برایشان در درجهی نَخُستِ توجه بود، دریافت خراج و پاسداری از منافع بود.
منابع باستانی ایرانی تاثیر مهمی در نمایان ساختن چهره واقعی کوروش بزرگ داشتند. آثار باستانی و کتیبههای به جا مانده از دوران باستان بسیار معتبرتر از منابع دیگر مانند منابع یونانی هستند. نام کوروش بزرگ در بسیاری از منابع ایرانی پس از اسلام دیده میشود و از او به نیکی یاد شده است. شواهد گوناگون نشان میدهند که اشکانیان و ساسانیان، هخامنشیان را بخشی از پادشاهان کیانی میدانستند.
با بررسی منابع باستانی در مییابیم که احتمالا پیوند کوروش و بهمن، ریشه در روایات آمیخته شده با کوروش یکم (پدربزرگ کوروش بزرگ) دارد. در این روایات بهمن اردشیر جای هووخشتره (پادشاه ماد) را گرفته و کورش سردار بهمن اردشیر، یادآور کوروش یکم میباشد. در کوروپدیای گزنفون گفته میشود که کوروش بزرگ در ابتدا به عنوان سردار هووخشتره دوم با دشمنان جنگید. اما بر اساس دیگر منابع از جمله کتیبههای باستانی در مییابیم که این روایت اشتباه است.
زمانی دشمنان تاریخ و فرهنگ ایران میگفتند تا پیش از پهلوی هیچ کجا اثری از کوروش نیست! آنها در گفتاری سطح پایین میگفتند اگر هخامنشیان وجود داشتند، چرا نام هیچ پدربزرگی کوروش یا داریوش نیست؟! نام بسیاری از پدربزرگها، بر گرفته از نامهای ایران باستان و پادشاهان هخامنشی است. از جمله میتوان به سیروس ابراهیمزاده و روانشاد داریوش اسدزاده اشاره کرد.
ابوریحان بیرونی، کوروش در نوشتههای اهالی مغرب را با کیخسرو تطبیق داده است. در جاهای دیگر به نقل از روایات مسیحیان کوروش را عامل بهمن خوانده و در یکی از جداول که بر اساس دیگر منابع تدوین کرده است، کوروش و اسکندر در جدول پادشاهان بابل و کلده آمدهاند. اینکه کوروش در نوشتههای اهالی مغرب با کیخسرو تطبیق داده شده است از تحلیلهای خود ابوریحان بیرونی است ولی موضوع کوروش عامل بهمن را صرفا از منابع مسیحی نقل قول کرده است.
مورخان باستان صراحتا ویژگیهای آرامگاه کوروش بزرگ را در پاسارگاد ثبت کردهاند. ویژگیهایی مانند پلکانی و طبقاتی بودن که دارای یک بخش ویژه فوقانی است. مورخان از وجود بوستانی یاد کرده اند که آرامگاه داخل آن قرار داشته است و یافتههای باستانی ثابت میکنند که بنای پاسارگاد داخل بوستان قرار داشته است. آثار باستانی به جا مانده مانند کتیبهها و نقش برجستهها با کوروش بزرگ ارتباط دارند.
اینکه گفته شود آرامگاهی شبیه آرامگاه کوروش بزرگ در دوران هخامنشیان وجود نداشته، کاملا اشتباه است. ساخت آرامگاههایی به سبک آرامگاه کوروش بزرگ تا اواخر دوران هخامنشی ادامه داشته است. احتمالا آرامگاه کمبوجیه فرزند کوروش بزرگ هم به همان سبک در حال ساخت بوده است. طبیعی است که در شاخههای گوناگون از یک خاندان شیوههای گوناگونی و ویژه آن شاخه برای آرامگاه به کار برده شده است.
در شاهنامه واژه ایران علاوه بر اشاره به جهان ایرانی و کشور ایران، گاهی برای اشاره به پایتخت کشور و جایگاه شاهی استفاده میشده است. یعنی ایرانیان برای اشاره به سپاهیان یا پهلوانانی که به فرمان شاه از درگاه شاهنشاهی آمدهاند، به کار میرفته است. آشکار است که سیستان در شاهنامه بخش مهمی از ایران بزرگ بوده است و پهلوانان سیستان جانفشانیهای فراوان برای ایران کردند.
شهر بابل هیچگاه آنطور که در پیشگوییهای اشعیا و ارمیا آمده، در نتیجه یورشی از شمال به کلی ویران و خالی از سکنه نشد؛ نه در دروان مادها و هخامنشیان و نه پس از یورش الکساندر مقدونی! هیچ نشانی از این نیست که منظور از بندهای مورد اشاره به شخص و زمان کوروش بزرگ باشد و با تحریف کوروشستیزان مواجه هستیم. اشعیا و ارمیا هر دو احتمالا در روزگاران مادها میزیستند. به نظر میرسد این پیشگوییهاییها تحت تاثیر ویران شدن معابدی در حران توسط مادها بوده است. ولی هیچگاه درباره شهر بابل تحقق نیافت.
آنچه در منابع گوناگون درباره انتقال قدرت از آستیاگ به کوروش بزرگ اشتراک دارد، انتقال کم تلفات و آرام میباشد که همراه با همبستگی کوروش با سپاهیان ماد است. البته درباره سال این رویداد اختلافاتی در منابع وجود دارد ولی مشخص است که منابع درباره یک رویداد مشخص سخن میگویند نه جنگهایی که با فاصله ۳ سال رخ داده باشد.
بسیاری از نوشتههای کتزیاس به دست ما نرسیده است. خلاصهای از نوشتههای کتزیاس به همراه اشارههای دیگر مورخان به نوشتههای وی موجود است. با توجه به همین نوشتهها، آشکارا و به راحتی و با استناد به گفتههای مورخان باستان و نیز اسناد و کتیبههای مکشوفه هخامنشی، بابلی و… میتوان گفت که کتزیاس در گفتن روایات نادرست تبحر داشته و افسانهسازی او کاملا آشکار است.
گفتگوی حسن شایگان با خبرگزاری مهر، هنوز توسط رسانههای جریان ایرانستیز به ویژه رسانههایی با گرایش چپ افراطی، تجزیهطلبان قومگرا و افراطیهای به ظاهر مذهبی بازنشر میشود! چندی از هم میهنان بارها از ما درخواست کردند که پاسخی آماده کنیم چراکه بازنشر گفتههای او فراوان شده است. از این روی تصمیم گرفتیم نوشتاری آماده کنیم.
نوشتههای افلاطون درباره یک دوره زمانی نیست بلکه درباره دورههای مختلف است. این در حالی است که نوشتههای افلاطون از زبان مرد آتنی درباره شیوه تربیت کوروش و کمبوجیه با حدس و گمان گفته میشود ولی آنچه از زبان سقراط درباره نظام آموزشی شاهزادگان هخامنشی درباره اردشیر و... گفته میشود با قطعیت همراه است. گفتههای مرد آتنی درباره تربیت کمبوجیه بیشتر از آنکه جنبه تاریخی داشته باشد، جنبه اخلاقی و فلسفی دارد.
در هیچ منبعی از نابودی تمدن بابل به دست کوروش بزرگ سخنی به میان نیامده است. شواهد و منابعی وجود دارند که حاکی از ادامه شکوه تمدنی در بابل میباشند. کوروش بزرگ حتی پس از فتح بابل بسیاری از مقامات اداری و حکومتی را در جایشان ابقا کرد. آبادانی و رسیدگی به پرستشگاهها در استوانه کوروش بزرگ بیان شده و با استقبال بابلیان هم همراه بوده است.
در سالهای پیش متنهایی به صورت سازماندهی شده در فضای مجازی گسترش مییافت و مشخص بود گروهی به صورت مداوم مشغول ایجاد متنهایی با درونمایه مشترک ولی با ادبیات و جملهبندی متفاوت بودند. برای مثال متنی با عنوان «ناگفتههای کوروش پرستها» در رسانههایی با گرایشهای خاص در فضای مجازی دست به دست میشد. متاسفانه هنوز هم در گوشه و کنار چنین گفتههایی را میشنویم.
داستانهای تحریف شدهای از پوریم توسط یهودستیزان ترویج میشود. این تحریفها بر کشته شدن اقوام بی گناه ایرانی توسط یهودیان تاکید دارند. چنین داستانی با این ساختار در هیچ منبع تاریخی وجود ندارد. ابتدا ایرانستیزانی مانند ناصر پورپیرار شروع به تحریف افسانه استر کردند و سپس حسن عباسی و علیاکبر رائفیپور (با ظاهری مذهبی) داستانی جدید به وجود آوردند. این سخنان توسط مشرق نیوز، خبرگزاری تسنیم و... ترویج شد.
آیا کسانی که ماساگتها را تُرک میدانند، میپذیرند که در ترکهای باستانی رسمهایی مانند فاحشگی عمومی و آدمخواری رایج بوده است؟! همانطور که روایت هرودوت درباره مرگ کوروش افسانهای و نادرست است، گفتار او درباره ماساگتها هم اغراق آمیز میباشد و البته ماساگتها هم هیچ ارتباطی به تُرکها ندارند. روایت هرودوت درباره مرگ کوروش بزرگ بیشتر شبیه به افسانه است و با شواهد تاریخی و یافتههای باستانی هماهنگی ندارد.
به راستی در میان شخصیتهای تاریخی و جهانی چرا کوروش بزرگ خاص است؟ بیایید بررسی کنیم که آثار باستانی و منابع تاریخی درباره کدام یک از شخصیتهایی که در کتاب مقدس ستایش شدند، شرایطی مانند کوروش بزرگ دارند؟! به طوری که هم یونانیان، هم یهودیان و هم بابلیها او را ستایش کرده باشند و از زمان او نوشتههایی به دست آمده باشد که در آن رسیدگی به مردمان مورد توجه ویژه قرار گرفته است؟!
شرح قتل عام مردم اوپیس در هیچ منبعی نیست و با محتوای کتیبهها تناقض دارد. در متن بابلی رویدادنامه نبونئید اصلا «مردم اوپیس» نیامده بلکه «افراد اکد» (سپاه بابل) آمده است. جنگ بر کرانه دجله در حال انجام بوده است و منطقا کوروش هنوز وارد شهر نشده بود که کسی از مردم کشته شود! در ترجمههای جدیدتر، شکست سپاه دشمن توسط کوروش بزرگ آمده و چیزی درباره قتل عام مردم نیامده است. برخی هم این بخش را مرتبط با شورش همزمان در پایتخت بابل و سرکوب آن به فرمان شاه بابل میدانند.
دکتر عبدالمجید ارفعی که بر اساس ترجمه اوپنهایم گزارشی از رویدادنامه نبونئید ارائه داده، اینچنین آورده است: «آنگاه که کوروش بر سپاه اکد در اوپیس بر کناره رود دجله میتازد، باشندگان اکد سر به شورش برداشتند، اما نبونئید باشندگان سردرگم را قتل عام کرد». این ترجمه هماهنگی با دیگر کتیبهها از جمله «روایت منظوم» و «استوانه کوروش» دارد. البته ابهاماتی هم وجود دارند ولی بدون پاسخ نیستند و نباید این دیدگاه را نادیده گرفت...



































