برای مهاجرت قوم آریا به معنای یک رویداد تاریخی مشخص و با جزئیاتی که در فرضیههای جدید مطرح شده، منبع تاریخی دستاولی در اختیار نداریم. هیچیک از استدلالها و همچنین شواهدی که درباره این فرضیه مطرح میشوند، قطعی نیستند. گاهی در تاریخپژوهی باید این شجاعت را داشته باشیم که بپذیریم اطلاعات ما درباره یک دوره کامل نیست.
در سدههای اخیر شباهتهای زبانی و برخی شباهتهای اسطورهها میان مردمانی که از شبهقاره هند تا بخشهایی از اروپا پراکنده بودند، توجه پژوهشگران را به خود جلب کرد. این شباهتها زمینهساز طرح فرضیههایی درباره خاستگاه مشترک برخی از این مردمان و زبانهای آنان شد.
کشف خویشاوندی میان زبانهای هند و اروپایی، این پرسش را مطرح کرد که آیا این زبانها در گذشته به یک زبان نیایی مشترک بازمیگردند و آیا گسترش آنها میتواند با جابهجایی گروههایی از جمعیت همراه بوده باشد؟
در همین چارچوب، برخی پژوهشگران با کنار هم گذاشتن دادههای زبانشناختی، آثار باستانشناختی و شباهتهای روایی و اسطورهای، به این نتیجه رسیدند که این مجموعه شواهد را میتوان با وجود یک جمعیت یا گروه انسانی مشترک در گذشته توضیح داد.
در ادامه، فرضیههایی درباره خاستگاه و مهاجرت شکل گرفت که یکی از صورتهای مهم آن، فرضیه مهاجرت قوم آریایی از مناطق آسیای مرکزی بود.
مسئله اساسی اینجاست که برای چنین مهاجرتی به معنای یک رویداد تاریخی مشخص و با جزئیاتی که در فرضیههای جدید مطرح شده، منبع تاریخی دستاولی در اختیار نداریم.
بنابراین از دید تاریخپژوهی باید میان آنچه منابع باستانی مستقیماً گزارش میکنند و فرضیههای جدید تمایز قائل شویم.
نکته قابل توجه آنجاست که هیچیک از استدلالها و همچنین شواهدی که درباره فرضیه مهاجرت آریاییها مطرح میشوند، قطعی نیستند؛ چراکه اسناد نوشتاری مربوط به هزارههای پیش از میلاد برای اثبات چنین فرضیهای بسیار اندک هستند و درباره بسیاری از تحولات آن دوره، اطلاعات مستقیم و کافی در اختیار نداریم.
الگوگیری نادرست از تاریخ اقوام دیگر
به نظر میرسد بخشی از صورتبندیهای اولیه درباره مهاجرت «قوم آریا» تحت تأثیر روایتهای بعدی از یورش و سلطه جمعیتها و الگوگیری از آنها شکل گرفته باشد.
برای مثال، روایتهایی که در آنها یک گروه مهاجر یا مهاجم وارد سرزمینی میشود، بر جمعیت بومی غلبه میکند و در نهایت زبان و فرهنگ خود را در آن سرزمین گسترش میدهد.
چنین رفتاری را میتوان در برخی رویدادهای مشهور تاریخی مشاهده کرد: از جمله یورش بنیاسرائیل به کنعان، فتوحات اعراب، یورش ترکتباران به سرزمینهای دیگر و نهایتا یورش گسترده اروپاییان به مناطق دیگر جهان که منجر به تغییر زبان و فرهنگ در نقاط گوناگون جهان، حتی در امریکای جنوبی شد.
بنابراین، اگر کسی چنین الگویی را به گذشتههای بسیار دور تعمیم دهد، ممکن است تصور کند که گسترش یک زبان در یک سرزمین الزاماً نتیجه ورود و استقرار یک قوم جدید و بیگانه بوده است.
نوشتههای قدیمی از این نوع الگوگیری را میتوان در آثار آرتور آنتونی مکدانل (Arthur Anthony MacDonell) مشاهده کرد. او در کتاب India’s Past (۱۹۲۷)، گسترش زبانهای آریایی در شبهقاره هند را در چارچوب الگویی توضیح میدهد که در آن یک جمعیت مهاجر، با وجود آمیختگی با جمعیتهای بومیِ پرشمارتر، زبان خود را حفظ میکند و در نهایت آن را جایگزین زبانهای بومی میسازد. مکدانل تصریح میکند که گویشوران زبانهای آریایی در نتیجه «آمیختگی با بومیان» ویژگی قومی خود را از دست دادند، اما زبانهای آریایی با «کنار زدن» زبانهای غیرآریایی هویت خود را حفظ کردند (1).
ولی آیا این الگوگیری همیشه معتبر است؟ آیا میتوان چنین الگویی را بدون وجود شواهد مستقیم تاریخی به هزارههای پیش از میلاد تعمیم داد و گسترش زبانهای آریایی را نتیجه مهاجرت گسترده یک «قوم آریایی» دانست؟
انسان همواره رفتارها و کنشهای پیچیدهای داشته است و از دید تاریخپژوهی نمیتوان الگوی واحد و مشخصی برای رفتار انسان در سراسر تاریخ در نظر گرفت.
آیا اطلاعات کافی زبانی در دست است؟
یکی از مسائل اساسی در بحث درباره فرضیه مهاجرت آریاییها، وضعیت زبانهای رایج در فلات ایران در هزارههای پیش از میلاد و قبل از زمان فرضی مهاجرت آریاییها است.
مسئله اینجاست که دادههای کافی و مستقیمی در اختیار نداریم که بتوان بر اساس آنها مشخص کرد ساکنان بسیاری از مناطق فلات ایران در آن دوره به چه زبان یا زبانهایی سخن میگفتند.
این وضعیت با دورههای تاریخی متأخرتر تفاوت اساسی دارد؛ دورههایی که منابع نوشتاری بیشتری درباره رویدادها و تحولات جمعیتی و زبانی در اختیار داریم. برای نمونه، درباره فتوحات خلفا در سدههای نخستین اسلامی منابع تاریخی متعددی وجود دارد و شواهد تاریخی و زبانی نشان میدهد که پس از فتح مصر، زبان عربی بهتدریج در این سرزمین گسترش یافت و در نهایت به زبان غالب آن تبدیل شد.
اما اگر به هزارههای پیش از میلاد در فلات ایران بازگردیم، با وضعیت کاملا متفاوتی مواجه میشویم. درباره زبان بسیاری از مناطق اساساً اطلاعات مستقیمی در دست نیست. البته در نواحی تحت نفوذ یا سکونت ایلامیان، اسناد مکتوبی به زبان ایلامی بر جای مانده است؛ اما درباره بسیاری از مناطق دیگر نمیدانیم ساکنان آنها به چه زبان یا زبانهایی سخن میگفتند.
برای نمونه، درباره ری (راگا) که نام آن هم در اوستا آمده و هم در کتیبههای هخامنشی ثبت شده است، اطلاعات روشنی درباره زبان مردم این منطقه در هزارههای پیش از میلاد نداریم.
در همان دورهای که در بخشهایی زبان ایلامی رواج داشت، پرسش مهم آن است که مردم ری به چه زبانی سخن میگفتند؟
درباره مردم نسا چه میدانیم؟ ساکنان ناحیه وَرِنَ که با گیلان مرتبط دانسته شده است، به چه زبانی سخن میگفتند؟
این پرسشها نشان میدهد که برای بازسازی دقیق وضعیت زبانی فلات ایران در هزارههای پیش از میلاد، با فقدان جدی دادههای تاریخی مواجه هستیم.
بنابراین، نمیتوان صرفاً بر اساس شواهد موجود از یک تغییر گسترده زبانی در سراسر فلات ایران سخن گفت و سپس این تغییر را نتیجه ورود و استقرار قومی مهاجر از سرزمینی دیگر دانست.
آیا گسترش یک زبان به معنای مهاجرت یک قوم است؟
شکلگیری و تحول زبانها فرایندی تدریجی و پیچیده است و لزوماً نمیتوان آن را به یک رویداد واحد مانند مهاجرت یا فتح یک قوم نسبت داد.
زبانهای همسایه در طول زمان بر یکدیگر تاثیر میگذاشتند و حتی گاهی یک زبان در جایگاه زبان میانجی قرار میگرفت. برای نمونه، زبان سُغدی در دورهای به زبانی فراگیر و میانجی تبدیل شد.
حتی در آن دوران یک شاهنشاهی بزرگ و یکپارچه سغدی وجود نداشت، بلکه سغد از مجموعهای از دولتشهرها و مراکز سیاسی تشکیل میشد. بااینحال، زبان سغدی از ناحیه باستانی سغد فراتر رفت و در بخشهایی از آسیای مرکزی و مسیرهای جاده ابریشم به زبان میانجی تبدیل شد.
گسترش زبان سغدی نشان میدهد که گسترش جغرافیایی یک زبان مستلزم مهاجرت گسترده یا فتح نظامی نیست. یک زبان میتواند به دلایل تجاری، اداری و حتی فرهنگی فراگیر شود.
با توجه به این موضوع، میتوان یک پرسش مهم مطرح کرد: آیا زبانی که گاهی «آریایی» خوانده میشود، یا در دورهای پیش از آن، زبان هندواروپایی، ممکن است مانند زبان سغدی در دورهای جایگاه زبان میانجی پیدا کرده باشد و از این طریق در گسترهای وسیع رواج یافته باشد؟
آیا ممکن است نقش میانجی این زبانها به شکلگیری نوعی زبان مشترک میان گروههای جمعیتی کمک کرده باشد؟ آیا زبانهای بعدی، مانند سانسکریت و اوستایی، در نتیجه تحول و گسترش همین زبانهای میانجی پدید آمدهاند؟
پاسخ قطعی به این پرسشها، به دلیل فقدان دادههای کافی، دشوار است؛ اما این احتمال میتواند با توجه به شواهد زبانی، فرضیهای جدی در برابر فرضیه مهاجرت یک قوم باشد.
آیا آثار باستانی میتوانند مهاجرت را ثابت کنند؟
یافتن آثار باستانی مشابه در دو منطقه، بهخودیخود دلیل قطعی بر مهاجرت یا تهاجم یک قوم از منطقهای به منطقه دیگر نیست.
شباهتهای فرهنگی و هنری میتوانند حاصل تجارت، ارتباطات فرهنگی، انتقال فناوری یا تأثیرگذاری متقابل جوامع بر یکدیگر باشند. از این رو، برای نسبت دادن یک اثر یا سنت باستانی به مهاجرت یک قوم مشخص، باید شواهد دیگری نیز در کنار شباهتهای باستانشناختی وجود داشته باشد.
پژوهشهای باستانشناختی نشان میدهند که روابط و تبادلات میان جوامع باستانی گاه بسیار پیچیدهتر از الگوهای ساده مهاجرت و تهاجم بوده است.
برای نمونه، در منطقه گُنُور (Gonur) در جنوبغربی و غرب آسیای مرکزی، آثاری به دست آمده است که از نظر هنری با سنتهای منطقه کرمان ارتباط دارند. اما نمیتوان نتیجه گرفت که جمعیتی از کرمان به گنور مهاجرت کردند چرا که در همین منطقه، آثاری نیز یافت شده که شباهتهایی قابل توجه با آثار میانرودان دارند.
پژوهشهای انجامشده درباره این یافتهها بر این نکته تأکید کردهاند که چنین آثاری میتوانند گواه تعاملات گسترده و شدید میان مناطق مختلف در نیمه دوم هزاره سوم پیش از میلاد باشند (2).
این تعاملات تنها به جوامعی که از نظر جغرافیایی یا فرهنگی به یکدیگر نزدیک بودند محدود نمیشد. حتی گروههایی که در برخی پژوهشهای قدیمیتر، بدوی یا صرفاً بیابانگرد تصور شدهاند، میتوانستند بر جوامع دیگر تأثیر بگذارند.
نمونه جالب در این زمینه، سکاها هستند. بررسی شیوه زندگی و فرهنگ مادی آنان نشان میدهد که برخی ویژگیهایی که به فرهنگ سکایی نسبت داده میشود، در مناطق بسیار دورتر و حتی در میان جوامعی که معمولاً سکایی تلقی نمیشوند نیز مشاهده شده است (3).
چنین نمونههایی نشان میدهد که انتقال عناصر فرهنگی الزاماً به معنای مهاجرت گسترده یا جایگزینی یک جمعیت با جمعیتی دیگر نیست.
آیا در منابع باستانی ایرانی از مهاجرت قوم آریا یاد شده است؟
پیش از این اشاره شد که با بررسی منابع تاریخی درمییابیم که فرضیه مهاجرت قوم آریا به فلات ایران بههیچوجه بهصراحت در منابع تاریخی مطرح نشده است.
مجموعهای از برداشتهای نوین از متون باستانیِ دارای جنبههای اسطورهای و البته توجه ناکافی به جنبههای دینی آنها، در شکلگیری فرضیه مهاجرت قوم آریایی نقش پیدا کرد.
در قرون اخیر، برخی پژوهشگران با استناد به بخشهایی از متون زرتشتی، بهویژه فرگردهای یکم و دوم وندیداد، داستانهای اساطیری آنها را با فرضیه مهاجرت قوم آریا مرتبط دانستهاند!
این در حالی است که وندیداد متنی دینی است و فرگردهای آغازین آن نیز در قالب روایتی اسطورهای از آفرینش سرزمینها و رویدادهای جهان نخستین سخن میگویند. بنابراین، تبدیل مستقیم چنین روایتهایی به گزارشی از یک مهاجرت تاریخی، برداشتی غیر دقیق است.
چنانچه آریاییها نیز چنین مهاجرت یا تهاجم گستردهای را انجام داده بودند، انتظار میرفت این رویداد بهصورت روشن در منابع بازتاب یافته باشد؛ نه آنکه در قرون اخیر از طریق تفسیر اسطورهها، داستان آفرینش نخستین سرزمینها یا داستانهای مربوط به جهان آغازین، بتوان آن را استخراج کرد.
داستانهای وندیداد درباره ایرانویج، آفرینش نخستین سرزمینها و گستردهشدن زمین را نیز باید پیش از هر چیز در بستر دینی و اسطورهای آنها بررسی کرد.
هر آنچه درباره مهاجرت قوم آریا بر اساس منابع ایرانی گفته میشود، در واقع برداشتها و تفسیرهای پژوهشگران در قرون اخیر است و اتفاقا از متون باستانی ایرانی میتوان بومی بودن آریاییها را هم برداشت کرد.
یکی دیگر از مواردی که در بحث مهاجرت قوم آریا مطرح میشود، نبود نام اقوام آریایی در متون میانرودان (بینالنهرین) دورههای کهن است. با این حال، در طرح این استدلال گاه به محدودیت و کاستی دادههای تاریخی توجه کافی نمیشود. منابع برجایمانده از میانرودان را نمیتوان گزارشی کامل و جامع از اقوام و تحولات فلات ایران دانست؛ بهویژه آنکه آگاهی ما از تحولات سیاسی و قومی آن روزگار نیز بسیار محدود است.
در آن دوره هنوز حکومتهای بزرگ ایرانیِ شناختهشده مانند مادها و هخامنشیان شکل نگرفته بودند. احتمالاً مجموعهای از ساختارهای سیاسی وجود داشتند که گاه با یکدیگر متحد میشدند و شاید گاه درگیر جنگ بودند. در بخشهای گوناگون اوستا، از جمله گاتها، از «کَویها» یاد شده است؛ عنوانی که برای فرمانروایان به کار میرفته است. با این حال، با توجه به نوشتههای اوستا، میتوان از وجود نوعی هویت مشترک در میان ساختارها نیز سخن گفت.
طبیعی است که ساختارهای سیاسی و جمعیتهای ساکن فلات ایران به اندازه دورههای بعد در منابع میانرودانی بازتاب نیافته باشند.
افزون بر این، باید در نظر داشت که نام اقوام و مردمان در طول زمان لزوماً ثابت نمیمانده و ممکن بوده است در منابع مختلف با نامهای متفاوتی از آنان یاد شود. برای نمونه، هرودوت صراحتاً درباره پارسها مینویسد: «این پارسیان در روزگاران پیشین از سوی یونانیان کِفِنها (Cephenes) نامیده میشدند، اما خودشان و همسایگانشان آنان را آرتائی (Artaei) مینامیدند...» (هرودوت، کتاب ۷، بند ۶۱).
این نکته بهویژه از آن جهت قابل توجه است که در منابع سومری از جمله حماسه «اِنمِرکار و فرمانروای اَرَتّه»، از سرزمینی با نام اَرَتّه (Aratta) یاد شده است.
در واقع، طی چندین سده ممکن بود اتحادیههای سیاسی تازهای شکل بگیرند، نامهای جدیدی پدید آیند، نامهای قدیمی کنار گذاشته شوند و جابهجاییهایی نیز در درون خود فلات ایران رخ دهد. بخش بزرگی از چنین تحولاتی ممکن است اساساً در منابع باقیمانده بازتاب نیافته باشد.
طرح این احتمالات برای اصرار بر فرضیهای جایگزین نیست؛ مقصود آن است که شواهد و احتمالات دیگر نیز بررسی شوند و از دادههای محدود موجود نتیجهای قطعی گرفته نشود. ازاینرو، این ادعا که پیش از تاریخی که برای مهاجرت فرضی قوم آریا پیشنهاد میشود هیچ نشانی از پارسها و مادها وجود ندارد، نتیجه قطعی نیست.
پدیدار شدن یک نام تازه در متون میانرودانی لزوماً به معنای پیدایش یا ورود ناگهانی مردمی تازه نیست؛ این امر میتواند نتیجه مجموعهای از تحولات قومی، سیاسی، دینی یا حتی تغییر در شیوه نامگذاری باشد که جزئیات بسیاری از آنها برای ما ناشناخته مانده است.
جدا از این موارد، یکی از تلاشهای قابل توجه در این زمینه، پژوهشهای جهانشاه درخشانی برای یافتن نامها و نشانههایی در منابع کهن است که به باور او میتوانستهاند با مادها، پارسها و دیگر اقوام ایرانی ارتباط داشته باشند (4).
سخن پایانی
گاهی در تاریخپژوهی باید این شجاعت را داشته باشیم که بپذیریم اطلاعات ما درباره یک دوره کامل نیست و برخی از گفتههایی که درباره آن دوره مطرح شدهاند، همچنان در حد فرضیه باقی ماندهاند.
به دلیل فقدان دادههای کافی از هزارههای پیش از میلاد، نمیتوان فرضیههایی مانند مهاجرت قوم آریا از یک نقطه مشخص را بهعنوان واقعیتی قطعی پذیرفت.
میتوان در برابر فرضیه مهاجرت قوم آریا، این احتمال را مطرح کرد که پس از هزاران سال ارتباط، جابهجایی و شکلگیری پیوندهای ژنتیکی و زبانی، بهتدریج زمینههای شکلگیری یک هویت مشترک در فلات ایران و مناطق همجوار فراهم شده باشد؛ احتمالی که با توجه به یافتههای موجود، طبیعی به نظر میرسد.
۱- MacDonell, Arthur Anthony. India’s Past: A Survey of Her Literatures, Religions, Languages and Antiquities. Oxford: Clarendon Press, 1927, pp. 195–196
۴- درخشانی، جهانشاه (١۳۸۲). دانشنامه کاشان، آرییان، مردم کاشی، اَمَرد، پارس و دیگر ایرانیان. زیر نظر حسین محلوجی. جلد سوم دانشنامه کاشان. تهران: بنیاد فرهنگ کاشان. ص ۲۱۲، صص ۲۹۹-۳۰۳، صص ۳۱۵-۳۲۵