در شاهنامه قدرت نه تنها در روایت مستقیم پادشاهان و پهلوانان، که در پس نمادهایی پنهان نیز جلوه میکند؛ نمادهایی که اگر رمزگشایی شوند، تصویری عمیق از جهانبینی ایرانیان باستان به دست میدهند. مارهای روی شانه ضحاک، درفش کاویانی که از پیشبند چرمی کاوه برخاست، و فرّه ایزدی که از جمشید جدا شد و به فریدون پیوست، هرکدام لایهای از معنا را با خود حمل میکنند. این نوشتار در پی آن است که نشان دهد چگونه «فریب»، «اتحاد» و «مشروعیت آسمانی» در قالب این سه نماد، داستان داد و ستم را روایت میکنند.
محضر خواستن ضحاک از مهتران و پاره کردن کاوه آهنگر آن را
پیشگفتار
پادشاهی را تصور کنید که هر روز دو جوان را میکشد تا مغزشان را به مارهای روی شانهاش بدهد. از سوی دیگر آهنگری که پیشبند چرمیاش را بر سر نیزه میکند و مردم آزرده دور او جمع میشوند.
این دو تصویر متضاد، دروازهی ورود ما به جهان نمادهای شاهنامه است.
اسطوره چیست؟
اما پیش از آنکه به سراغ این سه نماد برویم، باید یک تصور غلط رایج را کنار بزنیم: اسطوره افسانهی خیالی نیست. اسطوره شرح عمل، عقیده یا پدیدهای طبیعی است بهصورتی فراسویی که دستکم بخشی از آن از آیینها و روایتها گرفته شده و با آیینها و عقاید دینی پیوندی ناگسستنی دارد. آنچه در اسطوره مهم است، صحت تاریخی آن نیست، بلکه مفهومی است که این داستانها برای معتقدانشان در بر دارند (1).
فردوسی نیز در بیتی مشهور، خواننده را از دروغپنداشتن این داستانها برحذر میدارد:
یعنی آن دسته از داستانهایی را که با خرد سازگارند، عیناً به همان صورت ظاهری میپذیریم؛ و آن دسته را که با نگاه سطحی هماهنگ نیستند، نه باید بهعنوان واقعیت عینی باور کنیم و نه بهعنوان افسانهای خیالی کنار بگذاریم؛ بلکه باید به دنبال رمز و معنای پنهان آنها بگردیم.
مار؛ نماد فریب و خردستیزی
در اساطیر ایران، مار فقط یک خزنده نیست. مار نمادی است از نیروهای اهریمنی؛ نیروهایی که با خرد و راستی سر ستیز دارند. در اوستا از «اَژیدَهاکَ» (همان ضحاک) موجودی سهسر، سهپوزه و ششچشم یاد شده که با «اَشَه» (راستی و نظم کیهانی) در نبرد است (3). اما در شاهنامه این هیولای اساطیری بهصورت انسانی فریبخورده ترسیم میشود که مارها بر شانههایش میرویند.
داستان از اینجا شروع میشود که اهریمن ضحاک را میفریبد و او را به کشتن پدر و رسیدن به تخت سلطنت تشویق میکند. سپس بر شانههای ضحاک دو مار میرویاند که هر روز باید با مغز دو جوان خردمند تغذیه شوند (4).
چرا مغز؟ چرا نه گوشت یا خون؟
گوشت نماد نیروی جسمانی و زیست مادی است؛ خون نماد پیوندهای تبارشناختی و تداوم نسل؛ اما مغز جایگاه خرد و آیندهنگری است. مارها با خوردن مغز جوانان، در واقع خرد آیندهسازان جامعه را میخورند تا چراغ تدبیر در سرزمین خاموش شود. اینجا فردوسی با چیرگیای کمنظیر، راز ماندگاری استبداد را در یک تصویر خلاصه میکند: برای آنکه خودکامگی دوام آورد، باید خرد آیندهسازان جامعه را خاموش کند. تغذیه مارها با مغز جوانان، پیش از آنکه یک قصه ترسناک باشد، هشداری است درباره خردستیزی نظامهای اهریمنی.
ثعالبی در کتاب «غرر اخبار ملوک الفرس» روایت میکند که آنچه بر شانههای ضحاک روییده بود، «دو پاره گوشت» بود که هرکدام مانند سر ماری بود و او را ناآرام میداشت و آرام نمیگرفت مگر به مغز سر دو جوان (5). این توصیف نشان میدهد که نماد مار در طول زمان با جزئیات بیشتری روایت شده و همواره با مفهوم «فریب و خردستیزی» همراه بوده است.
درفش کاویانی؛ نماد اتحاد و هویت
درست در نقطه مقابل مارهای ضحاک، درفش کاویانی قرار دارد. این درفش از پیشبند چرمی کاوه برخاست؛ همان پیشبندی که کاوه هنگام اعتراض به ظلم ضحاک بر سر نیزهای چوبی آویخت و آن را بهعنوان پرچم قیام خود برافراشت. این درفش بعدها به پرچم رسمی ایرانشهر تبدیل شد و اغلب با صفاتی چون «فرخنده» و «مبارک» از آن یاد شده است.
اما اهمیت این درفش تنها به داستان کاوه ختم نمیشود. در دوران اشکانی، درفش کاویانی بهعنوان نمادی از هویت ملی شناخته میشد و در دوران ساسانی به پرچم رسمی ایرانشهر تبدیل گردید. هنگام گردآوری سپاه، پنج موبد آن را از خزانه بیرون میآوردند و در لشکرکشیها همراه با شاه یا فرمانده سپاه حمل میکردند. در میدان نبرد این پرچم نقطه تجمع سپاهیان بود (6).
پس از سقوط ساسانیان، پرچم فیزیکی درفش کاویانی از صحنه تاریخ سیاسی ایران محو شد، اما نماد فرهنگی آن در حافظه جمعی زنده ماند. بر اساس گزارش مورخانی چون طبری و بلعمی، در نبرد قادسیه این پرچم به دست تازیان افتاد و پس از برداشتن جواهرات، عمر بن خطاب فرمان به سوزاندن درفش داد (7). با این حال در سال ۸۶۷ میلادی، یعقوب لیث صفاری، بنیانگذار سلسلهی صفاری، در شعری برای خلیفه عباسی، خود را «فرزند بزرگزادگان، از نسل جم» و «وارث پادشاهان ایران باستان» معرفی میکند که درفش کاویانی را در اختیار دارد (8).
این نشان میدهد که درفش کاویانی، حتی پس از سوزاندن پرچم فیزیکی، همچنان نمادی از مشروعیت سیاسی و هویت ملی باقی مانده است. به باور نگارنده این همان راز ماندگاری ایرانشهر است: نمادها را میتوان سوزاند، اما معنایشان را نه.
فرّه ایزدی؛ نماد مشروعیت آسمانی
فرّه در اوستا به معنای خوشبختی، شکوه و درخشش است. در ادبیات اوستایی، فرّه با نیکروزی، بخت و خواست مرتبط است و در واقع رسیدن به نیکروزی، بخت و خواسته وابسته به داشتن فرّه است. اما فرّه بر اثر خویشکاری بهدست میآید. اگر هر کس، هر طبقه و هر قوم خویشکاری ورزد، یعنی به وظایف خویش و وظایف طبقه و قوم خود رفتار کند، فرّهمند میشود و به نیکبختی و خواسته میرسد (9).
فرّه ایزدی فروغی آسمانی است که به شاهان دادگر تعلق میگیرد. در شاهنامه، جمشید با فرّه جهان را آباد میکند و انسانها را از رنج میرهاند، اما وقتی دچار غرور میشود و خود را همپایه خداوند میداند، فرّه از او جدا میشود و ضحاک بر جای او مینشیند. نکتهای که کمتر به آن پرداخته شده این است که فرّه نه یک امتیاز موروثی؛ بلکه پاداشی است برای «دادگری» و «خردورزی». در اندیشهی ایرانشهری هرگاه شاهی از مسیر داد خارج شود، فرّه از او روی میگرداند و سقوطش آغاز میشود.
پیوند نمادها؛ از مار تا درفش
اکنون که این سه نماد را جداگانه بررسی کردیم، زمان آن رسیده که آنها را در کنار هم ببینیم. مارهای ضحاک، درفش کاویانی و فرّه ایزدی در داستان ضحاک و کاوه بههم گره خوردهاند و هرکدام نقشی در این روایت اسطورهای ایفا میکنند.
اگر بخواهیم ساده بگوییم، الگوی قدرت در شاهنامه از سه لایه تشکیل شده است:
مارهای ضحاک، نماد قدرتی است که با فریب به دست آمده و با خردستیزی دوام مییابد؛ قدرتی که مشروعیتش دروغین و بنیادش زورِ محض است.
درفش کاویانی، نماد اتحاد مردم و اراده جمعی است؛ فریاد مردمی که از دل یک آهنگر برمیخیزد و به پرچمی برای همگان تبدیل میشود.
فرّه ایزدی، نماد مشروعیت اخلاقی و آسمانی است؛ فروغی که تنها به شاه دادگر تعلق میگیرد.
ضحاک با مارهای خود خرد جامعه را نابود میکند. کاوه با درفش خود مردم را متحد میسازد و صدای دادخواهی آنان میشود. فریدون با فرّهای که دارد، به پادشاهی میرسد و نظم دادگرانه را بازمیگرداند.
اما نکته جالب در روایت بلعمی است: کاوه پس از پیروزی، تاج و تخت را برای خود نمیخواهد و میگوید: «من از خاندان شاهی نیستم. پادشاهی کسی را سزاوار است که از خاندان شاهان باشد» (10). کاوه با آگاهی از این اصل که تخت پادشاهی را جز با فرّه نمیتوان نشست، تاج را نمیپذیرد و به جستوجوی وارث برحق میرود. اینجا هر سه نماد به کار خود میرسند: مارها خرد را خوردهاند، درفش مردم را گرد هم آورده، و فرّه مشروعیت را به صاحب حقیقیاش بازگردانده است.
آیا این نمادها در متون پس از اسلام نیز بازتاب یافتهاند؟
جالب اینجاست که اسطورهی ضحاک و کاوه، تنها در شاهنامه و متون زرتشتی باقی نماند؛ بلکه در تاریخنامههای عربی–اسلامی نیز با روایتی کموبیش مشابه از او یاد شده است.
مسعودی در «مروج الذهب» از ضحاک با عنوان «بیوراسب» یاد کرده و او را پادشاهی ستمگر معرفی کرده است (11).
بلعمی نیز در تاریخنامهی فارسی خود به داستان مارهای ضحاک و ظلم گستردهاش بر مردم اشاره کرده است (12).
حتی در ادبیات عربی نیز رد پای این اسطوره دیده میشود.
ابونواس، شاعر نامدار عربی، در بیتی از قصیدهی خود، ضحاک را از آن خود میداند و چنین سروده است که «جنیان و جنزدگان بر او نماز میبرند» (13). این نشان میدهد که اسطورهی ضحاک فراتر از مرزهای ایران در ادبیات عربی نیز بازتاب یافته است.
سخن پایانی
نمادهای قدرت در شاهنامه تنها ابزارهای روایت نیستند؛ آنها حامل پیامهایی عمیق درباره خرد، اتحاد و دادگری هستند. مارهای ضحاک هشداری است درباره نابودی خرد به دست فریب و دروغ؛ درفش کاویانی یادآور قدرت اتحاد و نقش مردم در تاریخ اسطورهای ایران است؛ و فرّه ایزدی نشانهی پیوند دادگری و مشروعیت که هرگز بهتنهایی و بدون پیوند با مردم معنا نمییابد.
این سه نماد، در کنار هم، روایتی از نظم مطلوب ایرانشهری را ترسیم میکنند: قدرتی که با خرد همراه نباشد، به فریب و تباهی میانجامد؛ اتحادی که ریشه در ارادهی جمعی نداشته باشد، دوام نمیآورد؛ و مشروعیتی که از دادگری جدا شود، هرگز با فرّه همراه نخواهد بود.
اساطیر ایران، با بهکارگیری این نشانهها، نه فقط داستانی کهن، که الگویی برای سنجش هرگونه نظام سیاسی در هر زمانهای به دست میدهند. و این، شاید جاودانهترین پیام شاهنامه به همه دورانها باشد.
پانویس:
۱- ژاله آموزگار، تاریخ اساطیری ایران، تهران: سمت، ۱۳۷۴، برگههای ۳-۵.