در این غزل، عصیان شجاعانه و آگاهانه به چشم میخورد. حافظ با سفری به ژرفای جان، گزارشی شاعرانه از جایگاه والای انسان و تجربههای معنوی و عرفانی ارائه میدهد. در سخن حافظ از جانب فرشتگان نه گلایهای از انسان دیده میشود و نه رویگردانی، بلکه آنان در میخانه معنوی با انسان همنشین و همپیاله میشوند و گویی واگذاری امانت به انسان را با رضایت پذیرفتند.
غزلهای حافظ از آن دسته آثاری هستند که آگاهانه بر چندلایگی معنا استوار شدهاند. هر غزل را میتوان از منظر عرفانی، فلسفی، ادبی، اجتماعی یا حتی تاریخی خواند و هر بار به برداشتی تازه رسید. این هنر حافظ بوده است که اشعار را با ظرافت گفته تا طیفهای گوناگون با آن ارتباط برقرار کنند؛ اشعار حافظ هنوز هم تازه و خواندنی هستند و انسان امروزی هم میتواند غرق در شعر حافظ شود.
از همین رو هیچ تفسیری را نمیتوان تنها تفسیر قطعی دانست. آنچه در این نوشتار میآید، تنها یکی از خوانشهای ممکن این غزل است.
در این غزل، نوعی عصیان شجاعانه و آگاهانه به چشم میخورد. گویی حافظ با سفری به ژرفای جان خویش و با بهرهگیری از مفاهیم متون مقدس و برداشت خود از روزگاری ازل، گزارشی شاعرانه از جایگاه والای انسان و تجربههای معنوی و عرفانی ارائه میدهد.
در این گزارش، فرشتگان برخلاف روایتهای رایج آفرینش، نه تنها از خلقت انسان اظهار نارضایتی نمیکنند، بلکه در میخانه معنوی، همپیمانه انسان میشوند و شراب معرفت مینوشند.
انسان، هرچند بینقص نیست، اما امانتدار حقیقتی است که آسمانها از برداشتن آن سر باز زدند.
بخش ۱
دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
...
ساکنانِ حرمِ ستر و عفافِ ملکوت
با منِ راهنشین، بادهٔ مستانه زدند
همانگونه که در تجربههای عرفانی، گذشته و حال در هم میآمیزند و زمان از حرکت بازمیایستد، در این ابیات نیز زمان فرو میریزد. حافظ از یک سو به آغاز آفرینش آدم بازمیگردد و از سوی دیگر از منزلت معنوی فرزند آدم (1) سخن میگوید؛ چنانکه گویی همه این وقایع در شبی تازه سپری شده است.
تصویرسازی این ابیات چنان نیرومند است که با اندکی تأمل، صحنهای شگفت و فراواقعی (سورئال) در ذهن شکل میگیرد: فرشتگانی که ساکنان حریم ستر و عفاف ملکوتاند، در کنار میخانه و پیمانه حضور دارند و با انسان راهنشین باده مینوشند؛ کارهایی که ظاهر آنها حرام است!
آنچه بیش از همه جلب توجه میکند، عصیان نهفته در این تصویر است.
این تصویر، شکستن مرزهای ظاهری میان عالم خاک و عالم افلاک است. حافظ بدینگونه جایگاه معنوی انسان را به نمایش میگذارد و نشان میدهد که تجربه عرفانی انسان میتواند همسنگ تجربه ساکنان آسمان باشد؛ تا آنجا که در میخانه، همپیمانه شوند و به یاد روز ازل شراب بنوشند.
حافظ بارها از پیوند خود با روزگار ازل سخن میگوید و آن را مایه افتخار و خرسندی میداند. او خود را وفادار به همان عهد نخستین میشمارد. پیوند با روزگار ازل، یکی از درونمایههای مکرر و برجسته در شعر حافظ است (1)(2).
بخش ۲
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعهٔ کار به نام من دیوانه زدند
...
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
...
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقصکنان، ساغر شکرانه زدند
«دیوانگی» که در ادبیات عرفانی، نه نشانه بیخردی، بلکه نماد رهایی از تعلقات و رسیدن به حقیقت است. از این منظر، حافظ جایگاه والای تجربه عرفانی انسان را با واژه «دیوانه» یادآور میشود.
بخش «آسمان بار امانت نتوانست کشید» آشکارا به آیه امانت در قرآن (احزاب: ۷۲) اشاره دارد. البته در پایان آن آیه، انسان به سبب ستمگری و نادانی نکوهش میشود، اما عصیان حافظ در اینجا هم نمایان است. او با تفسیری روادارانه بر جنبه دیگری از ماجرا انگشت میگذارد: گویی در این نگاه، پذیرش امانتی که آسمانها (و زمین و کوهها) از پذیرش آن سر باز زدند، نشانه توانایی و جایگاه والای معنوی انسان است.
در کنار این اشاره قرآنی، شباهتی تأملبرانگیز با متون باستانی ایران نیز دیده میشود. علاقه حافظ به فرهنگ و اندیشه ایران باستان بر کسی پوشیده نیست؛ چنانکه بارها از «پیر مغان» و «دیر مغان» یاد میکند.
آنچه از متون ایران باستان برمیآید، این است که انسان و ایزدان (شبیه به فرشتگان) در گسترش شهریاری مینوی اهورامزدا با یکدیگر همکار و همداستاناند؛ به طوری که میتوان گفت انسان و ایزدان همیاران اهورامزدا هستند. از جمله آنچه در گاتها قابل توجه است، این است که گویا تباهی در این جهان با همیاری انسانهای نیک اندیش از بین میروند (3).
در غزل حافظ نیز همین نگرش بازتاب یافته است؛ از جانب فرشتگان نه گلایهای از انسان دیده میشود و نه رویگردانی، بلکه آنان در میخانه معنوی با انسان همنشین و همپیاله میشوند و گویی واگذاری امانت به انسان را با رضایت پذیرفتند.
شواهد فراوانی نشان میدهد که حافظ با آموزههای باستانی ایران آشنا بوده است و بعید نیست بخشی از متون زرتشتی نیز در شکلگیری این تصویر شاعرانه الهامبخش او بوده باشند.
اگر به راستی حافظ تحت تاثیر متون چند دین و مذهب بوده باشد اتفاقا با بیت بعدی (جنگ هفتاد و دو ملت...) سازگار میباشد. این بیت یادآور «کثرت در عین وحدت» است. واژه «ملت» در ادبیات کهن پارسی، بیش از آنکه به معنای ملتهای امروزی باشد، به پیروان ادیان و آیینها اشاره دارد.
مفهوم «کثرت در عین وحدت» در بسیاری از آثار عرفانی ایران، دیده شده است. بر پایه این نگرش، «خدای بزرگ» حقیقتی یگانه است که در نامها و نمادهای گوناگون ستایش میشود. تفاوت در تعبیرها و صورتها، نشانه چندگانگی در ذات نیست، بلکه بازتاب گوناگونی زبانها، فرهنگها و دریافتهای انسانی است.
حافظ از یک سو بر اختلافها و جنگهای مذهبی انسانها خرده میگیرد و از سوی دیگر، آنان را معذور میداند؛ زیرا حقیقت را ندیدهاند و از همین رو به افسانهها و صورتهای ظاهری دل بستهاند. اگر حقیقت واحد را میدیدند، جنگ و دشمنی میان ادیان نیز رنگ میباخت.
باز هم بیت بعدی (شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد...) نیز بیارتباط با همین اندیشه نیست. «صلح میان من و او» را میتوان نشانه رسیدن به آشتی با «وحدت» دانست؛ آشتیای که سرانجام به شادی، رقص و شکرگزاری میانجامد. همانگونه که در بسیاری از غزلهای حافظ، تجربه عرفانی با سرور، موسیقی و شور همراه است.
بخش ۳
آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
چنین مفاهیمی در ادبیات عرفانی ایرانی بارها آمده است. آتش حقیقی آتشی است که یادآور مهر و شور پروانه است. آتشی که به عشق و عاشقی تشبیه میشود. وقتی یک شخص عاشق میشود از خود بیخود میشود و عارفان آن نیروی معنوی وجود خود و آن حال عرفانی سوزناک خود را به پروانه و شمع تشبیه میکنند.
این همان حقیقتی است که حافظ در بیتها و اشعار دیگر گفته است که برای رسیدن به آن باید دشواریهای فراوانی را تحمل کرد: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
اگر این بیت را بخواهیم در چهارچوب این غزل تفسیر کنیم باید توجه به همان «جنگ هفتاد و دو ملت» داشته باشیم. گویی حافظ در اینجا همه را دعوت به یافتن آتش حقیقی میکند و پیام آور توجه به تجربه معنوی و یافتن حقیقت جدا از ظاهرگرایی است؛ ظاهرگرایی که گاهی منجر به تنشهای مذهبی گسترده میشود.
و در نهایت حافظ میگوید:
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
حافظ در بیت پایانی، بار دیگر به اندیشههای جسورانه خود اشاره میکند. او از برداشتن نقاب از چهره اندیشه سخن میگوید؛ اندیشههایی که در روزگار او، از نگاه برخی، میتوانست به الحاد یا کفر تعبیر شود. با این همه، شاعر بیپروا از شهود خویش سخن میگوید.
در عین حال، او آراستن «زلف سخن» را نیز یاد میکند؛ تعبیری که نشان میدهد شعر، تنها بیان اندیشه نیست، بلکه جلوهای از زیبایی و الهام نیز هست. گویی از نگاه حافظ، سخن آنگاه به کمال میرسد که هم حقیقت را آشکار کند و هم با عنایت نیروهای معنوی، به زیباترین صورت آراسته شود.
پانویس:
۱- حافظ آدم را پدر خود خوانده است و از ادامه دادن راه او می گوید. برای نمونه: نه من از پردهی تقوا به درافتادم و بس … پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت
۲- تا ز میخانه و مِی نام و نشان خواهد بود ... سرِ ما خاکِ رهِ پیرِ مُغان خواهد بود | حلقهٔ پیرِ مغان از ازلم در گوش است ... بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
۳- حتی در فرگرد دوم وندیداد آمده است که اهورامزدا از جم هورچهر (جمشید) خواست دین او را به مردمان بیاموزد. جم پاسخ داد که برای این کار آماده نیست. آنگاه اهورامزدا از او خواست که جهان را گسترش دهد و نگاهبان آن باشد و جم این مسئولیت را پذیرفت (خلاصهای از فرگرد دوم وندیداد، بندهای ۳ تا ۵).