ایثار مادرانه فرانک آغاز ایستادگی پر از رنج در برابر ستمگری ضحاک است. فرانک با رنجی طولانی، فرزندش را از چنگ ضحاک میرهاند، به راههای دور میبرد، سالها بیم و امید را تحمل میکند و سرانجام، با چشمانی اشکبار، فریدون را راهی نبرد با ضحاک میکند. فرانک اگر این دشواریها را به جان نمیخرید دیگر فریدونی نبود که همراه با کاوه و مردم، ایران را بازپس گیرد و درفش کاویانی بر پا شود.
در میان روایتهای حماسی، گاه نقش مادران و زنان در سایه میماند ولی در داستانهای ایرانی به ویژه شاهنامه، زنان نسبت به دیگر آثار نقش پر رنگتری دارند.
این رویکرد به زنان در داستانها و همچنین وجود جشنهایی مانند سپندارمذگان در ایران باستان، نشان میدهد که نگاه مثبت و احترامآمیز به زنان در فرهنگ ایرانی ریشهای دیرینه داشته است.
ایثار مادرانه فرانک آغاز ایستادگی پر از رنج در برابر ستمگری ضحاک است.
فرانک با رنجی طولانی، فرزندش را از چنگ ضحاک میرهاند، به راههای دور میبرد، سالها بیم و امید را تحمل میکند و سرانجام، با چشمانی اشکبار، فریدون را راهی نبردی میکند که میداند بازگشتش آسان نخواهد بود.
در دیگر منابع، مانند روایت ثعالبی، فرانک حضوری ندارد و نقش شوهرش آبتین پر رنگ است. ولی در شاهنامه فردوسی فرانک برجسته است. این انتخاب نشان میدهد که ایثار مادرانه و نقش بنیادین زنان در پایداری و نجات در داستانهای ایرانی، برای فردوسی ارزشی ژرف داشته است.
بر پایه شاهنامه، ضحاک از بیمِ برچیده شدن تاج و تختش فرمان داد نوزادان را به قتل برسانند. در همین آشوب، آبتین، پدر فریدون، به دست مزدوران ناپاکِ ضحاک گرفتار شد و سرانجام کشته شد.
پس از آبتینِ جاویدنام، این فرانک بود که با کوششی بیمانند و ایثاری بزرگ، نگاهبانی از فرزند را بر عهده گرفت و جان بر کف نهاد تا فریدون را از گزند دشمنان در امان دارد.
فردوسی، فرانک را زنی خِرَدمند، استوار و داغدیده تصویر میکند؛ مادری که اندوه در دل دارد، اما خِرَد و ارادهاش راه آینده را روشن میسازد:
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل آگنده بود
پر از داغ دل خسته روزگار
همی رفت پویان بدان مرغزار
فرانک در آغاز، کودک را در مرغزاری که گاو برمایه در آن میزیست پنهان کرد تا از چشم ضحاکیان دور بماند. اما جستوجوی مأموران ضحاک فرو ننشست و آنان همچنان در پی یافتن کودک بودند.
اینبار فرانک، که فرزند را همچون روان شیرین خود میدانست، دریافت که دیگر آن پناهگاه امن نیست؛ پس دل از خانه و کاشانه برید و برای پاسداری از کودک، راهیِ سرزمینهای دوردست شد تا او را از گزند دشمنان در امان نگاه دارد.
همی کرد باید کزین چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
ببرّم پی از خاک جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
در ادبیات پارسی هندوستان همیشه نماد سرزمینی در دور دستها بوده است که سفر به آنجا پر از خطر و دشورای بوده است. فرانک اگر این خطر را به جان نمیخرید دیگر فریدونی نبود که همراه با کاوه و مردم، ایران را از جادوگران ضحاکی بازپس گیرد و درفش کاویانی بر پا شود (1).
هنگامی که فریدون بزرگتر شد، از فرانک درباره پدرش پرسید و فرانک، آبتین را پدر و شوهری نیک معرفی کرد:
پدر بد تو را و مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
چنان بد که ضحاک جادوپرست
از ایران به جان تو یازید دست
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
در نهایت هنگامی که کاوه آهنگر به فریدون پیوست، فریدون دست به کار شد و پیکار را آغاز کرد.
فریدون به خوبی میدانست که نبرد با ضحاک خطرات بسیار زیادی دارد و از همان ابتدا قصد مبارزه با ضحاک را به مادرش فرانک گفت.
در جایی که فریدون از مادرش خداحافظی میکند، فرانک میگِرید و او را به یزدان میسپارد.
مادری که سالها با رنج فراوان فرزند را پنهان کرده بود این بار باید فرزند را به جنگ با شاهی رهسپار میکرد که هزار سال با ستمگری و کشتار فرمانروایی کرده بود (بیشترین دوران فرمانروایی در شاهنامه).