نگاهی کوتاه:
فدائیان اسلام مدتها با ملیگرایان اختلاف شدید داشتند و سخنان تهدید آمیز میگفتند. ضاربی که قصد ترور دکتر فاطمی را داشت، عضو فدائیان اسلام بود و در بازجوییهای بعدی گفته بود که مأمور ترور دکتر مصدق و دیگر سران جبهه ملی نیز بوده است.
این نوشتار، از نوشتارهای ارسالی کاربران است
نوشتارهای ارسالی کاربران بر اساس پیماننامه کاربری منتشر میشوند. نگاه کنید به:
فدائیان اسلام مدتها با ملیگرایان اختلاف شدید داشتند و سخنان تهدید آمیز میگفتند. ضاربی که قصد ترور دکتر فاطمی را داشت، عضو فدائیان اسلام بود و در بازجوییهای بعدی گفته بود که مأمور ترور دکتر مصدق و دیگر سران جبهه ملی نیز بوده است.

دکتر حسین فاطمی در مدت کوتاه بین استعفایش از معاونت نخست وزیر تا روزی که گلوله خورد با تهوری عجیب علیه همه مخالفان دولت از چپ و راست، داخلی و خارجی به پیکار پرداخت. قبل از آنکه به جان او سوء قصد شود، در سرمقاله ۲۳ بهمن ۱۳۳۰ درباره محمد مسعود، از اراده مستحکم خود در مبارزه با «فساد و قلدری» و نیز «وطن فروشی و اجنبی پرستی» نوشت (1).
روز جمعه ۲۵ بهمن ماه سال ۱۳۳۰ به مناسبت سالگرد کشته شدن محمد مسعود، مدیر روزنامه مرد امروز و دوست نزدیک دکتر فاطمی، در آرامگاه وی واقع در شمیران گردهمایی صورت گرفت.
از دکتر فاطمی خواسته شد که درباره محمد مسعود سخن بگوید. وی با اندوه فراوان پشت میکروفون قرار گرفت و سخنان خود را با این جملات آغاز کرد: «گلولهای که مغز مسعود را پریشان کرد ایران را تکان داد…» صدای تیری رشته کلام وی را برید!!! جمعیت از هم پاشید، دوستان دکتر فاطمی (محمدعلی سفری و نصراللّه شیفته) او را به درون اتومبیلی منتقل کردند تا سریعا به بیمارستان برسانند (1).
محمد علی سفری این ماجرا را چنین روایت میکند:
«اعضای هیئت تحریریه باختر امروز، در آن روز که جمعه بود ناهار را میهمان عبدالحمید مشایخ مدیر داخلی بودند.
دکتر فاطمی دیرتر از دیگران آمد. پس از صرف ناهار با چند اتومبیل به طرف شمیران (ظهیرالدوله) حرکت کردیم. گروه کثیری بر مزار مسعود گرد آمده بودند. دختر کوچک مسعود را نیز آورده بودند. نوبت سخنرانی به دکتر فاطمی رسید. وی که از شدت تأثر میگریست، از اینکه قاتل مسعود هنوز پیدا نشده اعتراض میکرد.
هنگامی که سخن او به اینجا رسید که، «گلولهای که مغز مسعود را پریشان کرد، ایران را تکان داد…» صدای گلوله، همزمان با چند فریاد دکتر فاطمی همه را متوحش کرد. من در چند قدمی وی ایستاده بودم، سراسیمه به سویش دویدم تا از سقوط او به روی مزار مسعود جلوگیری کنم. همکاران هم خود را به وی رساندند. جمعیت به گونهای به هم ریخته بود که بردن دکتر فاطمی تا اتومبیل که بیش از بیست متر فاصله نداشت مشکل شده بود.
دکتر فاطمی در حالیکه هر دو دست را روی محل اصابت گلوله گذارده بود به سختی حرکت میکرد. به سرعت او را به اتومبیل منتقل کردیم. من در کف اتومبیل نشستم به طوریکه بتوانم وی را به صورت راحتتری قرار دهم. او تقریبا در آغوش من قرار گرفت. سرش روی زانوی نصرالله شیفته بود. اتومبیل حرکت کرد و ما سخت مضطرب بودیم. راننده به شدت میگریست. اولین سخن دکتر فاطمی خطاب به راننده بود:
«خونسردی خود را حفظ کن.» تا تجریش آرام بود ولی من و شیفته و سرگرد مهربانی به نام غفاری که اغلب با دکتر فاطمی بود نگران بودیم. اتومبیل بوق زنان راه تهران را در پیش گرفت.
ما هریک سعی داشتیم، خطر را بی اهمیت جلوه دهیم. فاطمی با لبخندی گفت: «دیدید بالاخره انگلیسی ها مرا کشتند…» شیفته گفت: «دکتر جان اشتباه می کنی جراحت تو مختصر است.» دکتر فاطمی در حالیکه آرام به نظر آرام می رسید خطاب به ما گفت:
«چه زنده بمانم، چه نمانم، تقاضای من اینست که باختر به همین سبک و روش و شیوه انتشار یابد، نگذارید این چراغ را که به خون دل نگاه داشته ام خاموش شود.»
در حالیکه از شدت تأثر نمیتوانستم حرفی بزنم، با صدای لرزان گفت:
«دکتر، آرزوی ما زنده ماندن شماست، انشاءاللّه که خودتان همچون گذشته روزنامه را انتشار میدهید و ما هم افتخار همکاری را خواهیم داشت.»
حدود ساعت چهار و نیم بعد از ظهر به بیمارستان نجمیه رسیدیم، در بسته بود. به سرعت خود را به دربان رساندم و خواستم در را باز کند. او نمی شناخت چه کسی مجروح شده و با خونسردی گفت که ما وسیله نداریم، به بیمارستان سینا بروید. او را به کناری زدم، در را باز کردم و به طرف اطاق رئیس بیمارستان دویدم.
اتومبیل وارد محوطه بیمارستان شد و جلوی ساختمان توقف کرد. با کمک پرستاران دکتر فاطمی را که تقریبا بی حال شده بود به روی تخت بیمارستان منتقل کردیم. پزشک کشیک و پزشکیاران و پرستاران به سرعت لباسهای او را بیرون آوردند. محل اصابت گلوله نمودار شد. خون اطراف محل را گرفته بود، ولی خونریزی شدید نبود. و کارهای مقدماتی شروع شد ولی دکتر فاطمی از شدت درد فریاد میزد.
شیفته و من در کنارش بودیم و او مرتبا از ما میخواست که دکتر مصدق را با خبر کنیم و از کنارش دور نشویم» (3).
گلوله بالای شکم اصابت کرده و از سمت چپ بدن خارج شده بود. پس از معاینات مقدماتی، پزشکان او را در ساعت ۵ بیهوش کرده و به اتاق عمل بردند. معاینات بعدی حاکی از آن بودکه گلوله، پرده سفاق را پاره کرده و با آنکه از نزدیک قلب، ریه و طحال هم عبور کرده به این اعضا هیچگونه صدمهای وارد نیامده و فقط روده بزرگش در سه نقطه سوراخ شده بود.
مردم با شنیدن این خبر خود را به بیمارستان نجمیه میرساندند و دکتر مصدق مرتبا جویای حال وی میشد. در ساعت ۹ بعد از ظهر پزشکان معالج گزارش دادند که خطر تقریبا رفع شده، اما وی باید مدتی در بیمارستان، جهت انجام عمل بماند (4).
سفری که لحظه به لحظه در کنار دکتر فاطمی بود چنین به یاد میآورد:
محوطه بیمارستان از رجال، وزرا، نمایندگان و اعضای جبهه ملی پر شده بود جلوی در بیمارستان تا خیابان حافظ نیز از جمعیت موج می زد. سوالات از ما شروع شده بود و من به ناچار روی پله بیمارستان ایستادم و در حالیکه از شدت ناراحتی قادر به حرف زدن نبودم، بریده بریده، جریان را برای رجال به اختصار شرح دادم، مخصوصا تاکید کردم که گلوله فقط یک عدد بود و خوشبختانه از بدن خارج شده است و جای نگرانی زیادی نیست.
دکتر غلامحسین مصدق در توضیح بیشتری گفت:
باید بگویم که خواست خداوند بود که گلوله از نقالی عبور کند که خطر مرگ نداشته باشد، چون مراکز حساس بدن، یعنی طحال، ریه، قلب، کبد، کلیه و کیسه صفرا آسیبی ندیده و فقط روده بزرگ در چند نقطه سوراخ شده است.
دکتر غلامحسین مصدق فورا از بیمارستان خارج شد تا گزارش کامل حادثه را برای پدرش که در منزل نگران بود، بدهد. آن شب تا نیمه شب جلوی بیمارستان شلوغ بود بخصوص که رادیو بی بی سی نیز ضمن پخش خبر اعلام کرده بود «قاتل» دستگیر شده و این خود موجب اضطراب شدید در کسانی شده بود که خبر ماجرا را از طریق بی.بی.سی. مطلع شده بودند (5).
در ساعت هشت بعداز ظهر دکتر مصدق به رادیو دستور داد مردم را در جریان واقعه قرار دهید. جالب آنکه همان شب رادیو بی بی سی در بخش فارسی اش در ساعت ۸ گزارش مغرضانه در این مورد برای تشویش افکار عمومی پخش کرد بدینسان که با گنجاندن نام [واژه] «قاتل» در خبر مزبور این مفهوم را القا می نمود که گویا ترور کارگر افتاده است. انتشار واژه قاتل تاثیر بسیار سوئی داشت به طوریکه برادران فاطمی همان شبانه عازم تهران شدند (6).
حدود ساعت نه شب، دکتر فاطمی به هوش آمد و توانست چند کلمهای صحبت روز بعد بر بالین او بودیم و در حالیکه لبخند به لب داشت و با نگاه مملو از قدرشناسی به ما نگاه میکرد گفت:
مثل اینکه انگلیسیها در تیر اندازی هم ناشی هستند…تیرشان کارگر نیفتاد.. (7).
دکتر فاطمی ناگزیر از بستری شدن برای مدتی نسبتا طولانی در بیمارستان نجمیه گردید. او نوروز آن سال را در بیمارستان گذراند. سپس در خرداد ماه ۱۳۳۱ برای انجام عمل جراحی به آلمان رفت. دکتر فاطمی با وجود سه عمل جراحی (دو عمل در تهران و یک عمل در هامبورگ آلمان) تا پایان عمر نتوانست سلامت کامل خود را به دست آورد.
وی در نخستین مقاله پس از ترور نافرجامش در باختر امروز نوشت:
این گلوله اینتلیجنت سرویس بر پایداری و استقامت من صد چندان افزود و مرا در راه خدمت به میهن عزیرم سرسخت تر و آهنین تر و فداکارتر نمود (8).
بلافاصله به دفتر روزنامه آمدم و مشروح حادثه را در شماره ۷۶۸ مورخ شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۳۰ نوشتم. شماره آن روز «باختر امروزه تقریبا اختصاص به حادثه و عکسهای مربوط به آن و عکس العمل سوء قصد در ایران و سراسر جهان داشت.
ضارب که نوجوانی بود و در همان لحظه دستگیر شده بود، بعدها خود را «عبدخدائی» معرفی کرد. اسلحهای که از آن استفاده کرده بود، یک قبضه «کلت» نو بود که پس از شلیک نخستین گلوله، آنرا روی مزار مسعود پرت کرده بود. ضارب، عضو فدائیان اسلام بود و در بازجوئیهای بعدی گفته بود که مأمور ترور دکتر مصدق و دیگر سران جبهه ملی نیز بوده است. دکتر فاطمی مدتها در بیمارستان بود و قبولی وکالت تهران را هم در همان بیمارستان اعلام کرد (9).
مصاحبه روزنامه خراسان با حاج شیخ غلامحسین تبریزی پدر ضارب در مشهد مصاحبه ای کرد که بخشی از آن به شرح زیر است:
سوال: میگویند محمد مهدی ضارب آقای دکتر فاطمی فرزند شما است، آیا صحت دارد؟
جواب: محمد مهدی نامی در تهران فرزند من است، من از جریان حادثه روز جمعه و سوء قصد نسبت به آقای دکتر فاطمی اطلاعی نداشته و ندارم ولی عکس ضارب را که در جراید و مجلات دیده ام خیلی شبیه به فرزندم محمد مهدی عبد خدائی میباشد.
سوال: پس از اطلاع حادثه سوء قصد نسبت به آقای دکتر فاطمی شما چه عملی انجام دادید و آیا برای رهایی و استخلاص فرزند خود اقداماتی به عمل خواهید آورد؟
جواب: در مرتبه اول بعد از اطلاع از جریان حادثه برای بهبود آقای دکتر فاطمی در حرم مطهر دعا نمودم و سپس تلگرافی به عنوان جناب آقای دکتر محمد مصدق نخست وزیر و آقای دکتر فاطمی مخابره و از انجام عمل وحشیانه اظهار تنفر و انزجار نمودم (10).
نامه بدین شرح است:
«حضرت آقای دکتر فاطمی، شفاء الله عاجلا و کاملا به ابی ابائک الطیبین سلام الله علیهم اجمعین.
به جده ات زهرا قسم از آن موقعی که این سانحه ناگوار به وقوع پیوسته این کمترین در حرم مطهر شفاء آن عنصر پاک را مسئلت مینمایم. امید که حضرت حق جلت عظمته به واسطه شفاء آن بزرگوار چشمهای ما را روشن و عیدی به ما عنایت فرماید. بنده هم از محمد مهدی و هم از کردار ناشایست او بیزارم، وجود مبارک هر گاه عفو فرمود (جدت حضرت فخر کائنات ص) از وحشی (قاتل حمزه) و ابی سفیان و امثال او عفو فرمود، وجود مبارک هم از این عنصر پاک است. و اگر مجازات فرمودی، مهدی کاربد کرده شما عدل نمودهاید.
به هر تقدیر امر بر شما مطاع است (و آن شئت تعفو وان شئت تعدل). چه خوب است که محرکین این بچه نادان معلوم شود، آنها را به جزای اعمالشان برسانند وگرنه بدیهی است که این بدبخت سلاح را از کجا به دست آورده و کی به دست او داده و کی تیراندازی را یادش داده، خداوند به جز ایشان برساند که این بدبخت را به این کردار شنیع وادار کرده اند. والسلام علیکم و رحمة الله.»
الاحقر غلامحسین تبریزی مقیم مشهد. هرگاه صلاح میدانید عین این نامه در روزنامه درج شود (11)
غلامحسین تبریزی در ادامه مصاحبه گفت:
و پس از آن نامهای به عنوان حضرت آیت الله کاشانی نوشتم مبتنی بر این که این پسر بچه پانزده ساله که روزانه مبلغی ناچیز دستمزد از دکان میخ فروشی در یافت میکرده که شاید مخارج روزانهاش را تکافو نمینموده چگونه توانسته اسلحهای را که قیمت زیادی دارد به طور قاچاق خریداری کند و در ثانی این طفل در کجا تیراندازی را تمرین نموده زیرا نشانه گرفتن کار مشکلی است و دیگر این که استاد او کی بوده پس معلوم است دست مرموزی در کار بوده که از صداقت و بی اطلاعی طفل استفاده کرده و او را آلت دست و مجری مقاصد شوم خود قرار داده اند.
و در آن نامه تقاضا نموده ام که آیت الله شخصا از طفل بازجوییهایی بنمایند، تا معلوم شود محرک اصلی چه کسی بوده است. ولی برای رهایی و نجات او کاری از من ساخته نیست (12).
عبدخدایی بر این باور بود که از نظر نواب صفوی (مؤسس فدائیان اسلام) فاطمی رابط مصدق و شاه بود و ترور او می توانست موجب بروز آشکار و صریح اختلاف مصدق و شاه باشد. این در شرایطی بود که نواب صفوی و خلیل طهماسبی در زندان به سر میبردند و فدائیان اسلام امید به آزادی آنها داشتند.
عبدخدایی در شرح واقعه می نویسد:
آقای اصغر عینک چی او را به نزد عبدالحسین واحدی برد و واحدی به او گفت که رابط بین دربار و مصدق، فاطمی است و تمام مسائل را دکتر فاطمی هماهنگ می کند، با ترور فاطمی بین آنها اختلاف ایجاد شده، امکان آزادی نواب صفوی و طهماسبی فراهم می شود. نواب صفوی به اتهام اخلال در امنیت عمومی پس از روی کار آمدن دولت مصدق به زندان افتاده بود.
تلاش های فدائیان از جمله تحصن در زندان قصر، فعالیت در بیوت علما و دیگر اماکن ممکن نتیجه لازم را نبخشید آنان به این نتیجه رسیدند که رابط دربار و دولت را از میان بردارند (13).
عبدخدایی این ماجرا را چنین به یاد میآورد:
من به ملاقات نواب صفوی رفتم. او به من گفت که ماموریتی به تو میدهم امیدوارم آن را خوب انجام بدهی. من شاگرد حاج کاظم باقر زاده خرسندی بودم و روزی سه تومن میگرفتم. روزی دیدم که اصغر شالچی در مغازه آمد و به من گفت که بیا با شما کاری دارم. من هم رفتم از بازار عباس آباد گذشتیم. یک دفعه دیدم که از میدان خیام فعلی سر در آوردیم و در همان منزلی که جلسه مخفی فدائیان اسلام بود رفتیم. این جا سید عبدالحسین واحدی بود.
گفت دیدی چه کردند. حاضری شهید شوی و مردانه به میدان بروی؟ گفتم بله. گفت رابط بین دکتر مصدق و دربار، دکتر فاطمی است. او قصد جان نواب صفوی را کرده است. ما اجازه نمیدهیم که کسی قصد جان رهبر فدائیان را بکند. کلت را آورد و به من گفت همین ماشه را بتکانی جریان تمام می شود (14).
عبدالحسین واحدی با به درازا کشیدن زندان نواب صفوی و بی نتیجه بودن اقدامات فدائیان اسلام و حتی سختتر شدن شرایط زندانیان، واحدی به فکر اقدامی رادیکالتر افتاد. او که نسبت به شرایط آینده رابطه فدائیان و دولت مصدق بدبین بود چاره حل مشکل را در ترور دید. تعیین شخص یا اشخاصی که می بایست ترور می شدند در میان فدائیان آغاز شد.
شخصی چون فاطمی در اولویت اول و حتی دوم ترور قرار نداشت. به ظاهر القای برخی از ارباب جراید مخالف فاطمی که در مخالفت هم سو با فدائیان بودند در انتخاب او مؤثر بود.
از شخصی به نام ابراهیم صرافان نیز نام برده شده که عبدالحسین واحدی تحت نفوذ او قرار داشت او را از افراد حزب اراده ملی و از وابستگان سید ضیاء الدین طباطبایی معرفی کرده اند (15)

پانویس:
١. قلم و سیاست، نوشته:محمد علی سفری، نشر نامک (١٣٧١) صص ۵٧۶-۵٧٧
٢. خاطرات و مبارزات دکتر حسین فاطمی نوشته بهرام افراسیابی، انتشارات سخن (١٣۶۶)صص ١٨٠-١٨١
٣. قلم و سیاست، نوشته:محمد علی سفری، نشر نامک (١٣٧١)صص ۵٧٧-۵٧٨
۴. خاطرات و مبارزات دکتر حسین فاطمی نوشته بهرام افراسیابی، انتشارات سخن (١٣۶۶)صفحه ١٨١
۵. قلم و سیاست، نوشته:محمد علی سفری، نشر نامک (١٣٧١)صص ۵٧٩
۶. خاطرات و مبارزات دکتر حسین فاطمی نوشته بهرام افراسیابی، انتشارات سخن (١٣۶۶)صفحه ١٨١-١٨٢
٧. قلم و سیاست، نوشته:محمد علی سفری، نشر نامک (١٣٧١)صص ۵٨١
٨. خاطرات و مبارزات دکتر حسین فاطمی نوشته بهرام افراسیابی، انتشارات سخن (١٣۶۶)صص ١٨٣-١٨۶
٩. قلم و سیاست، نوشته:محمد علی سفری، نشر نامک (١٣٧١) صفحه ۵٨١
١٠. دکترحسین فاطمی(نوشته های مخفیگاه و زندان)، ویراستار و منصف: هدایت متین دفتری، دفترآزادی چاپ لندن(١٣٨٣)صص ٢٧_٢٨
١١. قلم و سیاست، نوشته:محمد علی سفری، نشر نامک (١٣٧١)صفحه ۵٨٧
١٢. دکترحسین فاطمی(نوشته های مخفیگاه و زندان)، ویراستار و منصف: هدایت متین دفتری، دفترآزادی چاپ لندن(١٣٨٣)صص ٢٧-٢٨
١٣.سید حسین فاطمی و تحولات سیاسی ایران، نشر آگاه، نوشته: مولف رزا ناظم(١٣٨٧)صص ١٧٠-١٧٢
١۴. برگرفته از تارنما مناظره «اگر دوباره برگردم حسین فاطمی را ترور می کنم !! | ناگفتههای عبدخدایی از ترور شهید فاطمی» تارنما: www.monazereh.ir
١۵. سید حسین فاطمی و تحولات سیاسی ایران، نشر آگاه، نوشته: مولف رزا ناظم(١٣٨٧)صفحه ١٧٢