نشان پایگاه خِرَدگان
تاریخ و فرهنگ ایران زمین

آیا برتری نژادی وجود دارد؟ بررسی نژاد در علم زیست‌شناسی نوین

این نوشتار، از نوشتارهای ارسالی کاربران است

نوشتارهای ارسالی کاربران بر اساس پیمان‌نامه کاربری منتشر می‌شوند. نگاه کنید به:

پیمان‌نامه کاربری


نگاهی کوتاه:

نژاد واژه‌ای منسوخ شده در علم زیست شناسی نوین است و حتی کُنراد فیلیپ کُتاک تقسیم‌بندی نژادی را من درآوردی قلمداد کرد. البته نژاد واژه‌ای کلیدی برای درک هر چه بهتر مطالب انسان شناسی باستانی است. بنابراین باید مفهوم آن را در نوشته‌های قرون اخیر درک کرد. این فرهنگ‌ها و وجدان‌ها و شرافت‌های برخی از اجتماع بشر است که قابلیت‌های رفتاری او را خِرَدگرانه‌تر می‌نمایاند.

پیش گفتار

هدف از این نوشتار آن است که جوانان این مرز و بوم «ایران» آن مقدار خِرَدگرا و در اخلاق منشی پویا باشند که مفهوم یک خِرَدمند را با خود یدک بکشند و با درک مفهوم ملیت و ملت  جدا از مفهوم نژاد، تمامی گروه های سازندۀ کشورش را ارج بنهد.

خوشبختانه این امر، سالیان درازی است که در حال صورت پذیرفتن است، هر چند که عده ای حقیقتا بی خِرَد و فرومایه که نامشان تا ابد در زباله دان تاریخ قرار خواهد گرفت، عکس این مفهوم ها را دنبال می کنند تا با نفاق و اختلاف و جنگ افروزی، جیب صاحبانشان را پُر پول کنند. هر چند که دسته ای دیگر از روی کم فهمی و تعصبات واقعا جهل گونۀ خود است که به اختلاف افکنی ها دامن می زنند!

نژاد

در کتاب های قدیمی و در زمانی که به دنبال یافتن تعریفی برای نژاد بودند تلاش هایی برای تعریف نژاد شده است. یدالله همایون فر در کتاب نژاد بشر که به گفته خود ایشان، اقتباسی از کتب خارجه، خصوصا کتاب نژاد و ملل دنیا نوشته دنیکر است، در باب نژاد چنین می نویسد:

از روی خواص ظاهری یا مطالعۀ صور خارجی که عبارت اند از رنگ پوست، چشم، مو، شکل جمجمه، فکین، قد و … و یک جمعیتی که اصولا تمام این خصایص را دارا باشند، تشکیل یک نژاد را می دهند (همایون فر، 1314: ص 17).

تعریفی که از نژاد شد، ممکن است تا مقداری صحیح باشد اما چون نیک به موضوع بنگریم، در خواهیم یافت که در هیچ یک از جوامع بشر، مردمانی را نخواهیم یافت که کاملا یک دست و یک رنگ از لحاظ شناسه های ظاهری باشند حتی در یک خانواده که تمامی فرزندان آن از یک پدر و مادر هستند!

شاید در جوامعی همه سیاه پوست باشند اما خصوصیات ظاهری آنها (منظور چهره و اندازه اندام آنان است) به هیچ وجه همانند یکدیگر نیستند و این موضوع کاملا مشهود و قابل لمس است! در کتاب نژاد بشرِ همایون فر نیز، به این مسئله اشاراتی شده است.

پس با این وجود، نمی توان نژاد را شناسه ای دانست که در خون روان است و بدان وسیله تمامی ظاهر افراد یک جامعه را تحت تاثیر خود قرار می دهد، تا همگی از یک فرم ظاهری بهره مند شوند. اما اگر مسائل فرهنگی و زبانی را نیز به مقوله نژاد بیافزایم، می توانیم به شباهت های وسیع تری برسیم که میان اجتماعات مردم، خود را همگون تر نمایان می سازد.

اینکه بسیاری از مردم گمان می کنند که نژاد های بشری، انسان ها را در قفسه های متعدد قرار می دهد تا همگان را از یکدیگر متمایز بنماید، تصوری نادرست است. چرا که شاید انسان ها از لحاظ ظاهری با یکدیگر متمایز باشند اما در مباحث ژنتیکی و ساختار درونی بدن، منشأ یگانه ای دارند.

میخائیل نستورخ پژوهشگر روسی در کتاب مبدا نژادهای انسان، معتقد است که یک ملت ممکن است متشکل از چندین نژاد باشد و یک نژاد نیز می تواند چندین ملت را تشکیل دهد. همچنین وی با چشم پوشی بر تمامی شناسه های فرهنگی و زبانی، تنها نژاد بشر را در سه گروه عظیم تفکیک می کند و آن نیز (گروه بزرگ سیاه [سیاه پوستان] – گروه بزرگ اروپاییان [سفید پوستان] – گروه بزرگ مغولی یا زرد پوستان) (نستورخ، 1358: فهرست بندی صفحه دوم).

البته این ادعای «تفکیک نژادی بشر از روی رنگ پوست» بعدها توسط «کُنراد فیلیپ کُتاک» انسان شناس برجسته امریکایی؛ «من درآوردی» خوانده شد!

امروز مفهوم نژاد، آن چنان که گذشتگان ما می اندیشیدند، خود را نمایان نمی سازد و به حاشیه رانده شده است، به گونه ای که در مباحث علمی نوین که در باب مسائل ارثی و خونی است، واژه نژاد بکلی منسوخ شده است، و کلید واژه هایی همچون «ژنتیک» و «دی. ان. ای» جایگزین کلید واژۀ نژاد شده اند.

با این حساب نقش جغرافیا را نیز نباید در بروز برخی از تغییرات ظاهری و فرهنگی، نادیده بگیرم. با این حساب هنگامی که جغرافیا نقش مهمی در ایجاد تفاوت ها میان اجتماع بشر را دارد، پس مقولۀ نژادی امری تغییرپذیر خواهد بود. پس نمی بایست ما نژاد را امری خشک و غیر انعطاف پذیر تصور کنیم.

در همان بررسی های قدیمی هم چنین دیدگاهی مشاهده می شد به طوری که میخائیل نستورخ در کتاب خود، مبدأ نژادهای انسان می نویسد:

واکنش های متابولیک در اشخاصی که در شرایط متفاوت زندگی می کنند ، یکسان نیستند. هنگامی که چندین نسل در شرایط طبیعی و اجتماعی یکسان زندگی کردند و دارای رژیم غذایی خاصی شدند، به ناچار خصوصیات نژادی جدیدی ظاهر گشته و خصوصیات قدیمی تر سست شده و تضعیف می گردند… مرزهای نژادی به آسانی قابل عبور است و بهمین دلیل نتیجه می گیریم که تشخیص نژاد یک شخص همیشه نمی تواند بطور کامل صورت گیرد و بعضی اوقات این تشخیص امکان پذیر نیست (نستورخ، 1358: صص 106-107).

همان گونه که به آن اشاره شد نستورخ تنها و تنها نمونه های ظاهری افراد را در نظر دارد و زیاد به مسائل زبانی و فرهنگی نمی پردازد (هر چند که شناسه های زبانی را بی تاثیر نمی داند). اما اگر بخواهیم نیک بنگریم، اینگونه تفاسیر معقول تر خواهند بود اما کامل ترین نیستند، بدان معنا که تنها شناسه های ظاهری و جغرافیایی، نمی تواند معرف کامل و جامعی برای یک ملت و اقوام مختلف آن باشد.

تعریف کلی نستروخ از نژاد و نژاد شناسی انسان چنین است:

مردم کشورهای مختلف جهان از لحاظ رنگ پوست مو و چشم، شکل پلکها، لبها، صورت، سر و طول قد و غیره از یکدیگر متمایز می گردند. این خصوصیات در میان مردم یک کشور هم فرق می کند، اما بعضی از مشخصات در میان گروهی از مردم مشترک است و این گروه از مردم، یک نژاد را تشکیل می دهند (همان: صص 107-106).

مطالعه نژادی بخودی خود شاخه ای از دانش انسان شناسی است علمی که نژادهای انسانی را طبقه بندی می کند و چگونگی تکامل نژادها را تحت تاثیر عوامل فیزیولوژیک، جامعه شناسی و اقتصادی مطالعه می نماید؛ علمی تازه کار که با مسائل و مشکلاتی فراوان روبرو است. علم انسان شناسی شوروی نژادهای انسانی را اشکال فیزیولوژیک نوع انسان می داند که در طول تکامل خود شکل گرفته اند. نژادشناسان در جریان مطالعۀ خود بر رشته هایی از علوم مانند کالبد شناسی، فیزیولوژی، جنین شناسی و دیرین شناسی متکی هستند. گر چه اطلاعاتی که از علوم دیگر مانند باستان شناسی، تاریخ و زبان شناسی کسب می شود در پیشرفت این دانش نوین بی تاثیر نیست (همان: ص 3).

در این میان نکته ای که قابل توجه است، این در هم تنیده شدن تمامی مفاهیم انسان شناسی است که واژه نژاد را پدید می آورد. درست همان چیزی که بنده به آن معتقد هستم. یعنی یک فرد نمی تواند بر حسب شناسه زبانی خود نژادی را پدید بیاورد. بلکه این کلیت شناسه های یک اجتماع مشخص است که مفهوم یک نژاد را پدید می آورد. از مکتب و اعتقادات گرفته تا زبان و خصوصیات ظاهری، از نوع خوراک و نوع کار و پوشاک گرفته تا سنت های ازدواجی آنها! هرچند که واژۀ نژاد نسبتا کاربردی در علم نوین ندارد.

در واقع نژاد یک چتر گسترده ای است که خصوصیات بسیاری از مردم را در خود جای داده است. یعنی ممکن است شناسۀ نژادی مشخصی تنها در ریشۀ زبانی فلان مردمان باشد یا تنها در فرهنگ و هنرِ فلان مردمان باشد. اگر اینگونه به مسئله بنگریم در میابیم که بشر از تمامی شناسه های مختلف قومیتی و اجتماعی، یک یا چندین شناسۀ مشترک را یدک می کشد.

البته همان گونه که در قبل گفته شد، مسئله خونی و وراثتی را میبایست از مقوله نژاد جدا کنیم، چرا که آن مقولات مرتبط با علم ژنتیک و مفاهیم مربوط به زیست شناسی نوین انسان است.

آیا برتری نژادی حقیقت دارد؟

«آخر چه سود که این همه قریحه و این همه کوشش به کار بریم تا نشان دهیم که در وضع کنونی علوم، مطلقا نمی توان برتری یا فروتری عقلانی این نژاد را نسبت به نژاد دیگر مسلم دانست، ولی از سوی دیگر با تظاهر به اثبات این واقعیت که هر یک از گروه های بزرگ نژادی در مقام گروه نژادی سهم خاصی در میراث مشترک بشری داشته اند دوباره معتقدات نژادی خود را زیرکانه بر کرسی بنشانیم؟» (لوی استروس، 1358: ص 7).

اینکه هرگاه از ما بپرسند که آیا نژادی بر نژاد دیگر برتری دارد و ما نیز بدون هیچ گونه تفکری بگوییم خیر، چرا که همه با یکدیگر برابرند، می بایست بپذیریم که پاسخ ما از کلیشه بدور نبوده است. این بدان معنا نیست که بپذیرم نژادی بر دیگر نژاد برتری دارد. خیر این چنین نیست، اما می بایست بگوییم چگونه است که گمان می کنید یک نژاد مشخص می تواند باعث برتری یک شخص باشد؟ هر چند که اساسا نژاد به دلیل اینکه محوریتی بسته ( یعنی از جوامع انسانی کاملا بسته ای که اصلا با دیگر جوامع خارج، آمیزش جنسی نداشته اند) را ایفا می کند؛ با عقلانیت امروزی بشر در تضاد است، چرا که نژاد می بایست ساختار درونی افراد را نیز متمایز کند که اصلا چنین نیست و ساختار فیزیولوژیکی افراد بشر بسیار مشابه یکدیگر اند چه سیاه پوست باشند چه سفید پوست و چه به هر زبانی سخنوری بکنند!

منظور بنده این است که مقداری تفکر بکنیم که انسان ها در بسیاری از مسائل فیزیکی، تکرار می کنم بسیاری از مسائل فیزیکی نسبت به انسان دیگری برتری دارند و این تنها ساختۀ نوع جغرافیا و نوع بست محیط زیست افراد است که آنها را در مسیر پرورش یافتن و تکامل به چالش کشانیده است!

بگذارید مثالی بسیار ساده بیاوریم. اگر دو بذر گل مریم را در دو گلدان متفاوت از لحاظ مرغوبیت خاک، کاشت کنیم. متوجه می شویم که هر دو بذر در آغاز برابرند، اما در رشد به اقتضای شرایط نامساعد خاکی، با یکدیگر هماهنگ رشد نخواهند کرد.

این بدان معنا است که شرایط جغرافیا و نوع محیط زیست باعث شده است که انسان ها از لحاظ ظاهری و قوای جسمانی با یکدیگر تفاوت داشته باشند و عده ای در کارهای مربوط به نوع جغرافیای خود برتر از افرادی باشند که فاقد آن نوع جغرافیا هستند. خب اگر این موضوع را درک کنیم متوجه می شویم که بشر در همۀ زمان به دنبال پیشرفت و تکامل بوده است اما اگر در جایی این تلاش ها ناکام مانده است، ربطی به خط خونی و نوع نژاد آن افراد ندارد.

اینگونه است که می گویند هیچ نژادی بر نژاد دیگری برتری ندارد و تمامی انسان ها از لحاظ قوۀ عقلی و ظرفیت فکری برابرند اما شرایط طبیعی و زیست محیطی ناهموار، مانع ثمر بخشی تلاش های بسیاری از اقوام بشر شده. و برخی از شرایط زیست محیطی نیز محرکی شده است که تلاش های بسیارِ برخی از اقوام دیگر بشر، نتیجۀ بهتری داشته باشد.

مثلا یک اسکیمو دانش کشاورزی یک فرد اروپایی نشین را ندارد و یک فرد اروپایی نشین، دانش چگونه زنده ماندن در هوای منفی پنجاه تا هشتاد درجه را نیز ندارد. یک فرد کوهستانی نشین، دانش چگونه زندگی کردن در دشت های خشک را ندارد، و یک فردی که بیابان گرد است، چابکی و دانش زیستن در کوهستان های مرتفع را نخواهد داشت و … هر چند که اگر آموختن و توانایی های فراگیری دانش های متقابل نوع بشر را، در نظر داشته باشیم این ضعف های انسان ها در قبال توانایی های فیزیکی متفاوتشان، بسیار اندک و تا مقداری زیادی از بین رفته اند! چرا که انسان فراگیر همواره به دنبال بهبود شرایط زندگانی خویش است.

در این میان نداشتن شعور کافی برای درک این کاستی های ناخواسته ، موجب اختلاف افکنی های بسیاری در گذشته شده است. در گذشته اگر قبایلی که خود را متمدن می دانستند ، با افرادی کاملا نا آشنا رویارو می شدند ، بلافاصله یا آنان را وحشی خطاب می کردند و یا اینکه تلاش می کردند خود را از آنان برتر جلوه دهند. بدان معنا که هر کَس که شباهتی از هر لحاظ با ما ندارد پس انسانی حقیقی نیست. در حالی که همان اشخاص نا آشنا همگون با تمامی افراد بشر به دنبال پیشرفت بوده اند ولی اما شرایط زیست محیطی آن افراد دشواری های بسیاری را به آنان تحمیل کرده بود.

و دوم اینکه دور افتادگی های جمعیتی در گذشته موجب می شده که افراد بشر از تمامی لحاظ فرهنگی و زبانی با سایر افرادی که در دیگر سوی گیتی به حیاط خویش ادامه می دادند، متفاوت باشند اما چون نیک بنگریم می بایست بدانیم که «تفاوت های فرهنگی و اعتقادی، برتری را پدید نمی آورند و تنها مسیری متفاوت را پدید می آورند برای رفع نیازهای مشترک افراد»

«گوناگونی فرهنگ های بشری، عملا برای زمان حال و عملا و حتی برای زمان گذشته، بسیار بیشتر و پر بار تر از آن مقداری است که می توانیم بشناسیم» (لوی استروس، 1358: ص 12).

این تعریف می تواند بدان معنا باشد که تفاوت های فرهنگی در عصر جدید بسیار اندک شده اند تا در گذشته و در مقوله ای دیگر، ریشه های مشترک فرهنگی در طول زمان به دلیل فاصله های جغرافیایی با یکدیگر بیگانه شده اند. مثلا لوی استروس در همین کتاب نژاد و تاریخ می گوید:

بعضی از فرهنگ ها  متفاوت می نمایند، اما اگر شاخه هایی از یک تنۀ واحد باشند تفاوت آنها مانند دو جامعه ای نیست که در هیچ مرحله ای از مراحل رشد خود رابطه ای با یکدیگر نداشتند. مثلا امپراتوری قدیم «اینکا» در پرو و امپراتوری «داهومی» در افریقا بیشتر از انگلستان و ایالات متحد امریکا در عصر حاضر با یکدیگر تفاوت دارند. و البته این دو کشور اخیر را نیز باید جوامع متفاوتی به شمار آورد. متقابلا جوامعی که به تازگی با یکدیگر تماس نزدیک یافته اند به نظر می آید که تمدن واحدی داشته باشند و حال آنکه آنها از راه های مختلفی که نباید نادیده گرفت به سوی این تمدن آمده اند.

در جوامع بشری در آن واحد نیروهای مختلفی هستند که در جهت های مختلف عمل می کنند: بعضی از این نیروها به حفظ و حتی تشدید جدایی ها می گرایند و بعضی دیگر در جهت همسانی و تجانس می کوشند. مطالعۀ زبان نمونه های بارزی از این پدیده ها به دست می دهد. زبان هایی هستند که سرچشمۀ مشترکی دارند اما در مسیر حرکت خود دائما از یکدیگر دور شده اند (مثل زبان های روسی، فرانسوی و انگلیسی) و به عکس زبان هایی نیز هستند که منشأ مختلفی دارند اما چون در مناطق هم جوار یکدیگر قرار داشته اند خصوصیات مشترکی یافته اند. مثلا زبان روسی در بعضی جنبه ها از دیگر زبان های فین و اوگریایی و ترکی که در نواحی مجاور به آن سخن می گویند مشابهت یافته است (همان: صص 12-13).

این تعریف به روشنی بیان دارد که تمامی اجتماع بشر در پویایی به سر می برند و چنان که در قبل نیز گفته شد، این امر به موجبۀ آن شکل گرفته است که انسان همواره در پی بهبود شرایط زیست محیطی و کیفیت زندگانی خویش بوده است و به ناچار در ارتباط با سایر فرهنگ ها قرار گرفته است یا از فرهنگی بیگانه  آموخته است یا آموزه هایی را به دیگر فرهنگ ها منتقل کرده است. در این میان جنگ ها و غارت های بشر نسبت به هم نوع خود را نباید نادیده گرفت که در کنار آن تحمیل فرهنگ نیز صورت می گرفته است!

برتری نژادی ؟ – نژاد واژه ای منسوخ شده در علم زیست شناسی نوین، و واژه ای کلیدی برای درک هر چه بهتر مطالب انسان شناسی باستانی!

پس در پاسخ به این پرسش که آیا نژادی بر دیگر نژادها برتری دارد؟ با ید گفت: خیر. اگر منظور از نژاد یک مقولۀ وراثتی است که شرایطی ویژه ای را از نسلی به نسل بعدی منتقل می کند، می بایست بدانیم که چنین تعریفی فاقد زوایای علمی است. پس نژاد شرایطی ویژه را بوجود نخواهد آورد و این تلاش و خِرَد ورزی فردیت بشر است که می تواند او را از دیگر هم نوعان خود متمایز سازد، به همین دلایل است که می توان در جوامع خانواده هایی با پتانسیل علمی و فرهنگی بالایی را یافت که فرزندانشان هیچ گونه وراثتی از آن پتانسیل علمی نبرده اند و بلعکس خانواده هایی هستند که پتانسیل علمی و فرهنگی ضعیفی را دارا می باشند اما فرزندشان بسیار از آنان والاتر می نماید!

با این تفاوت که اگر سلایق را نیز به این مفهوم بیافزایم، می توان گفت که شاید شرایط کیفی یک فرد از فردی دیگر بالا تر بنماید اما سلیقه آن فرد «فروتر»، شرایط فرد «والاتر» را نمی پذیرد پس در دیدگاه خود و یا در دیدگاه هم گروهان خود، کاستی در خود نیابد!

تفخر نژادی

«قدیمترین رفتار بشر که گویا پایه های روانی محکمی دارد، زیرا در هر کدام از ما هنگامی که در واقعیت غیر منتظری قرار می گیریم دوباره رخ می نماید – این بوده است که شکل های فرهنگی ناشناخته، اعم از اخلاقی و مذهبی و اجتماعی و هنری را که دور از شکل های فرهنگی متداول و آشنای خودمان باشد یکجا و یکپارچه تر کنیم. سخنان سخیفی از این قبیل: «آداب وحشی ها»، «این رسم ما نیست»، «این کارها معقول نیست»، ترجمان تحاشی و رعشۀ ما در برابر شیوه های زندگی و اعتقاد و اندیشه ای بیگانه با ماست.

مثلا در دوران باستان هر چیز که رنگی از فرهنگ یونانی (و سپس یونانی و رومی) نداشت با عنوان مشترک «بربر» نامیده می شد. تمدن غربی بعدا اصطلاح وحشی را در همین معنی به کار برد. و اما قضاوت واحدی در پشت این دو صفت نهفته است: بربر  از لحاظ ریشه شناسی ظاهرا به آوای غیر ملفوظ و آشفتۀ پرندگان در برابر زبان ملفوظ و معنی دار آدمیان دلالت می کند و لفظ وحشی هم که به معنای جنگلی است، شیوۀ زندگی حیوانی را در برابر فرهنگ انسانی قرار می دهد. هر دو مورد حاکی از این است که آدمی نمی خواهد واقعیت گوناگونی فرهنگ ها را بپذیرد و ترجیح می دهد تا هر چیزی را که با روال عادی زندگی خودش مطابق نیست به بیرون از حوزۀ فرهنگ، یعنی حوزۀ طبیعت بیفکند» (لوی استروس، ۱۳۵۸: صص 15-16).

این درست همان گفته ای بود پیشتر اشاره کردیم. نداشتن شعور و درک کافی برخی افراد برای درک کردن تفاوت های فرهنگی و … میان اجتماع بشر.

در واقع به گمان لوی استروس اگر بپذیریم که بشیریت متشکل از تمامی نژاد ها و فرهنگ هاست، پس اگر گروهی بیاندیشند که هر یک از افراد بشر که چون او نمی اندیشند و زیست نمی کنند، انسان نیستند و بربر هستند، باید بداند که واژۀ بشریت را درک نکرده است و همین رویه نیز در قبال او صورت می پذیرد، بدان معنا که افراد مقابل او نیز آنان را خارج از حوزۀ انسانی خویش قرار می دهند. پس اگر فردی مدعی باشد که واژۀ بشریت را درک کرده است و به دیگر افراد و نژادها که حامل فرهنگ ها و سنت های متفاوت هستند، بگوید بربر یا وحشی یا … خود او نیز چنین است!

بربر در واقع کسی است که به بربریت قائل است (همان).

نژاد در علم زیست شناسی نوین

امروزه اگر بخواهیم علم انسان شناسی را در حوزه های ژنتیکی، بررسی کنیم در میابیم که در هیچ موردی به نژاد اشاره ای نمی شود و اگر هم بشود بیشتر برای آن است که نژاد اگر چه منسوخ شده در علم نوین انسان شناسی است، اما کلید واژۀ بسیار مهم برای یافتن شناسه های جغرافیایی باستانی و تاریخی افراد بشر است.

کُنراد فیلیپ کُتاک انسان شناس برجسته امریکایی در کتاب انسان شناسی خود توضیحات بسیار مفیدی در این باره داده است. هر چند این مطالب طولانی اند اما نیک است که به آنان اشاراتی بشود!

«از جهت زیست شناختی، نژاد باید نوعی دسته بندی نوع بشر به جمعیت هایی انسانی باشند که از نظر جغرافیایی جدا از هم باشند. یک چنین شاخه های نوعی باید بتوانند با دسته های دیگر نوع خود آمیزش جنسی داشته باشند، ولی به خاطر جدایی جغرافیایی در عمل نباید بتوانند چنین کاری را انجام دهند.

اگر این شاخه های نوعی به اندازه کافی از هم جدا مانده باشند، سرانجام می بایست به نوع های متفاوتی تحول یافته باشند. برخی از زیست شناسان واژۀ «نژاد» را برای اشاره به گونه های نژادی سگ ها یا گل ها به کار می برند. برای مثال یک سگ بولداگ و یک سگ گرگی باید از گونه های متفاوت باشند.

این گونه های «نژادیِ» اهلی شده نسل ها است که به وسیلۀ انسان ها به گونه ای جداگانه و با دقت تخم کشی شده اند. ولی جمعیت های انسانی چندان از همدیگر جدا نبوده اند که سرانجام به نژادهای متفاوت تحول یافته باشند.

همچنین انسان ها آن نوع تخم کشی نظارت شده که باعث ایجاد انواع سگ ها و گل های جداگانه شده است را تجربه نکرده اند. انسان ها گر چه از نظر زیست شناختی متفاوت اند و صفات ژنتیکی جداگانه ای دارند، ولی میان جمعیت های بشری چندان شکاف عمیقی پیش نیامده است که آنها را شاخه های نوعی یا نژاد های مجزا بدانیم. دگرگونی هایی در فراوانی ژن میان جمعیت انسانی همسایه مشاهده شده اند، ولی این دگرگونی ها تدریجی بوده و صورت حاد و شدیدی نداشته اند.

به این دگرگونی های تدریجی «زنجیرۀ» تفاوت های ژنتیک می گویند.به هر روی در میان انسان ها آن تغییرهای حاد در ژن ها و ویژگی های زیست شناختی دیگر را نمی یابیم که بتوانیم آنها را به نژاد های جداگانه تقسیم کنیم» (کُتاک، 1386: صص 271-272).

در واقع همان گونه که در قبل گفته شد، تا به مسایل زیست شناسی انسان از جهت های  ژنتیکی و فیزیولوژیکی می رسیم «نژاد» به راحتی منسوخ می شود، چرا که کارایی لازم را برای راهبرد مسائل علم نوین زیست شناسی ندارد، برای اینکه نژاد اساسا در واحد های مجزا که با یکدیگر در ارتباط نیستند، معنی می یابد و اگر اینگونه باشد انسان ها می بایست از لحاظ فیزیولوژیکی و ژن ها به دسته های کاملا متفاوت تحول می یافتند. نه اینکه تنها در ظاهر با یکدیگر متفاوت بنمایند اما سیستم درونی بدن آنها کاملا مشترک باشد!

کُنراد فیلیپ کُتاک در ادامۀ همان گفتار می نویسد: «امروزه طبقه بندی نژادی به دلایل گوناگون، دیگر در زیست شناسی مطرح نمی شوند. مهمترین دلیل این است که دانشمندان در گروه بندی انسان ها به واحدهای نژادی مجزا، با مشکل روبرو اند.

فرض بر این است که یک نژاد باید مادۀ ژنتیکی مشترکی را «به وراثت از یک نیای مشترک» منعکس سازد ولی نخستین پژوهشگران نژادی از ویژگی های عارضی «معمولا رنگ پوست» برای طبقه بندی نژادی استفاده کردند.

این نوع ویژگی عارضی به مختصات آشکار یک ارگانیسم و یا «زیست شناسی هویدای» آن مانند ساخت اندامی و فیزیولوژی اطلاق می شود.

در انسان هزاران ویژگی جسمانی آشکار و قابل تشخیص به چشم می خورند، از رنگ پوست و شکل موی قابل دید گرفته تا نوع خون، کوررنگی و تولید آنزیم که تنها از طریق آزمایش آشکار می شوند…

برداشت نژادی مبتنی بر ویژگی های عارضی، اشکال های گوناگون دارد. نخست این که در تقسیم بندی انسان ها به نژاد های متفاوت کدامیک از ویژگی ها را باید ویژگی های اصلی دانست؟!

آیا نژادها را باید با قد، وزن، شکل بدن، ویژگی های صورت، دندان ها، شکل جمجمه، یا رنگ پوست مشخص کرد؟

دانشمندان اولیۀ اروپایی و امریکایی، مانند دیگر هم وطن هایشان اولویت را به رنگ پوست داده بودند. آن ویژگی های عارضی، مانند رنگ پوست که برای دانشمندان اولیه از همه آشکارتر بودند، درست همان ویژگی هایی بودند که با یک نوع ارزش فرهنگی من در آوردی برای مقاصد تبعیض نژادی، نیز مناسب بودند.

در طبقه بندی نژادی اولیه، از تنوع های ژنتیکی (مانند تفاوت در نوع خون) که مستقیما مشاهده پذیر نبودند، استفاده نمی شد» (کُتاک، 1386: ص 272).

سخنی که کتاک در این قسمت ارائه می دهد فوق العاده زوایای عقلانی و وجدانی یک انسان آزاد اندیش را نمایان می سازد.

درست است که کتاک بر پایه علم انسان شناسی خود، طبقه بندی های نژادی انسان را بی پایه و من در آوردی می خواند، اما اگر با دقت به گفته او بنگریم، در میابیم که کتاک در درک والاتر از ظاهر قضیه، متوجه مفهوم و پیامد های برداشت های نژادی شده است؛ به این معنا که او می داند نژادها (طبق دانسته هایی که از برداشت های اروپایی ها و امریکایی ها از واژۀ نژاد داشتند) گونه هایی از انسان ها هستند که به صورتی جدا افتاده از هم نوعان خود زیسته اند و ترکیب متفاوتی از لحاظ خصوصیات ظاهری (در آن زمان دانش درک تفاوت های ژنتیکی و شباهت های فیزیولوژیکی بشر وجود نداشت) پدید آورده اند؛ که این خصوصیات ظاهری نیز که اغلب با رنگ پوست طبقه بندی می‌شد، و در این طبقه بندی ها شناسه های فرهنگی نیز، یدک کشیده می‌شد تا طبقه های نژادی هر چه بیشتر از یکدیگر متمایز بنمایند، سرطان فکری ای را پدید می آورد که به آن «تبعیض های نژادی یا قومیتی» می گویند.

وراثت

تا آنجا که علم پیش رفته است، دریافتیم که وراثتِ خواص ویژه در نوع بشر، سخنی سخت خنده آور است، بدان معنا که شاید خط وراثت بتواند شاخصه های ظاهری و فیزیکی را یدک بکشد ، اما محال است که خصایص ویژه ای را از قبیل خِرَد، تفکر و اندیشۀ نوین و حتی علوم نوین را به متولدۀ خود منتقل سازد.

البت باید به این نکته اشاره کرد که همان خواص ظاهری و فیزیکی به شدت به نوع جغرافیا همچون (آب و هوا و نوع خوراک) متکی است که همانا اگر این شرایط در متولده ها متفاوت با پدران و مادران خود باشد، نسل های بعدی همان ظاهر نسبتا هم سان را نیز از دست خواهند داد!

«کلمۀ ژنتیک اولین بار توسط بیستن در سال 1907 بکار برده شد. وی این کلمه را برای توضیح شاخه های جدیدی از زیست شناسی به کار برد در این علم بررسی می شود که چگونه گیاهان ، حیوانات و انسان ها ویژگی ها و خصوصیات را از طریق ژن ها از نسلی به نسلِ بعد منتقل می کنند.» (نقل از مبانی ژنتیک اثر جونز – کارپ – ترجمۀ دکتر فارسی و دکتر شهریاری- نشر بنفشه ص 1 )

حال آن خصوصیات چه هستند و چگونه از نسلی به نسل بعدی منتقل می شود؟

«بدن انسان از تریلیون ها سلول ساخته شده است. این سلول ها انواع مختلفی دارند. برای مثال می توان به سلول های پوستی ، سلول های خونی ، سلول های ماهیچه ای ، سلول های چربی و سلول های عصبی اشاره کرد. هر گروه از از سلول ها دارای وظایف مخصوص خود هستند. با این وجود اکثر این سلولها فارغ از اینکه چه وظیفه ای بر عهده دارند، در ساختمان خود دارای بخشی به نام هسته می باشند. در هستۀ هر سلول تعدادی مولکول به نام کروموزوم وجود دارد. کروموزوم ها مسئول ذخیره سازی اطلاعات ژنتیکی هستند.تعداد کروموزوم ها در هر یک از گونه های جانداران متفاوت است، مثلا  انسان دارای 46 کروموزوم است.» ( مایکل ایزنک،ص 131-132 )

در جدول زیر می توان تفاوت کروموزوم ها در برخی از گونه ها را مشاهده کرد:

مبانی شناخت انسان-اثر مایکل ایزنک ص 130-131

برای درک بهتر این مطلب که چگونه این عمل وراثت صورت می گیرد می بایست درک درستی بر ژن ها نیز داشته باشیم. «یک ژن مقداری از دی.ان.ای است که برای ساخت یک پروتئین لازم است. به گفته باس ( 1999 ) ژن ها کوچکترین واحد های وراثتی مجزا هستند که توسط فرزندان به صورت دست نخورده به ارث برده می شوند بدون آنکه شکسته یا ترکیب شود.

به طور کلی هر ژن یک مجموعه دستورالعمل برای ساختِ یک پروتئین مشخص است. همه سلول های یک موجود زنده، حاوی ژن های یکسانی هستند. با این وجود سلول ها تمامی پروتئین هایی را که دستورالعملشان در ژن وجود دارد نمی سازند. بلکه در هر سلول تنها بخشی از ژن ها فعال هستند. در واقع آنچه سلول های کبد را از سلول های مغزی یا سلول های عصبی متمایز می کند همین تفاوت در ژن های فعالِ این سلول هاست که منجر به ساختِ پروتئین های متفاوتی می شود. در هر جایگاه معین از هر کروموزوم معین، ژن مشخصی قرار دارد.» ( مایکل ایزنک،ص 131-132 )

«در خلال تولید مثل، این خصوصیات نیستند که منتقل می شوند، بلکه بعضی از عناصر یا عواملی که خصوصیات را تعیین می کنند از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند. این عوامل را امروزه ژن می نامیم.» (جونز – کارپ –  ص 1 )

نکته ای که جا دارد در این برهه به آن اشاره کرد این است که حقیقتا این مفاهیم آن مقدار پیچیده هستند که به راستی مجالی برای ورود به آنها نیست اما در حین پیچیدگی، بسیار شیرین و دل چسب هستند.

سخن دیگر که می بایست به آن اشاره شود این است که اکنون متوجه می شویم چرا علم نوین انسان شناسی به کلی مفاهیم نژاد را به دور انداخته است ، به این دلیل که نژاد درست همانند یک قفس عمل می کند که کسی نمی تواند وارد آن شود در صورتی که اصلا چنین نیست و هیچ یک از جوامع نمی تواند مدعی بر آن باشد که ساختار درونی بدنش با دیگری متفاوت است به این دلیل که این سخن به هیچ عنوان منشأ و خط علمی ندارد و تنها در چهارچوب گزافه گویی باقی می ماند.

پس حال که انسان ها از لحاظ ساختمان درون یگانه می‌نمایند، پس این تفاوت های فرهنگی چگونه پدید آمده است. باید بگویم که این تفاوت ها، همان گونه که در بخش های اول و دوم این نوشتار به آن اشاراتی شد، همگی ساختۀ دست خود بشر است برای راهبرد هر چه بهتر زندگانی خویش و بهبود شرایط زیست محیطی خود.

برخی به خوبی عمل کردند و برخی دیگر نیز تلاش هایشان کم بازده بوده است و این بدان معنا است که همگی تلاششان بهبود شرایط زندگانی خویش بوده است و هدفی یگانه داشتند.

پیش داوری و تبعیض نژادی

«پیش داوری به معنای کم ارزش انگاشتن ( پست دانستن ) یک گروه است، به خاطر اینکه فرض بر این گرفته می شود که آن گروه رفتار ، ارزش ها ،توانایی ها و یا صفات ناخوشایندی دارد… تبعیض به سیاست ها و عملکردهایی راجع است که به یک گروه و اعضایش آسیب می رساند.تبعیض می تواند عملی ( بدون تصویب قانونی ، اعمال شود ) و یا قانونی ( بخشی از قانون ) باشد…» (کُتاک، 1386: ص 430).

همان گونه که خود کتاک می گوید، به طبقه بندی نژادی معتقد نیست، اما اگر از نگاه اروپاییان و امریکایی ها به موضوع بنگرد، به آن تعریف بالا خواهد رسید که انتهای آن، مصیبتِ تبعیض های نژادی است.

این گونه است که در خصوص هر طبقۀ مشخص از نژادهای بشر رویکردی یکسان به مخاطبین تلقین می شود. مثلا طبقۀ نژادی «ب» از لحاظ ادب و فرهنگ، عقب ماندگی های فراوانی را دارا می باشند. حال چگونه به این تعریف می رسیم؟ به سبب آنکه در فلان روز با چند نفر که از طبقۀ نژادی «ب» بودند، برخوردی داشتم! و در آن برخورد متوجه شدم که افراد طبقۀ نژادی «ب» از لحاظ ادب و فرهنگ عقب افتاده هستند.

آیا در طبقۀ نژادی «ب» هیچ انسان با خِرَدی یافت نمی شود؟ آیا در هیچ جامعه ای انسان بی ادب و یا جانی یافت نمی شود؟

پس در این میان متوجه می شویم که رفتار هر شخص از منش درونی خود آن شخص سرچشمه می گیرد که البته نقش عمدۀ پدید آورنده آن منش، تربیت خانوادگی و اجتماعی است.

حال با این دیدگاه که تر و خشک را با هم می سوزاند، بنگرید به تاریخ، که چه جنایاتی علیه بسیاری از اجتماعات بشر، خصوصا سرخ پوستان و سیاه پوستان، صورت گرفته است تنها به بهانه های واهی برتریت نژادی «آن هم ظاهری، یعنی فرومایه ترین دیدگاه سنجش انسان ها»!

فقط کافی بود انگ وحشی و نژاد پست تر را به اشخاصی بدهند که شناسه نژادی رنگی دارند، تا مجوزی باشد برای استثمار آنها!

تقسیم بندی «من درآوردی» نژادی

با این توضیحات، در این بخش از نوشتار بنده نیز همچون کُنراد فیلیپ کُتاک که تقسیم بندی نژادی را من درآوردی قلمداد کرد، به طور کل باور به یک نژاد برتر را نه تنها من درآوردی می دانم، بلکه ذهنیتی فاشیستی می دانم!

این فرهنگ ها و وجدان ها و شرافت های برخی از اجمتاع بشر است که قابلیت های رفتاری او را خِرَدگرانه تر می نمایاند نه نژاد او که حال خط خونی ویژه و خاصی را نیز یدک بکشاند.در واقع تعلیم و تربیت است که انسان را والا می سازد نه چیز دیگر!

ملیت

اگر بخواهیم به درستی ملیت را توصیف کنیم، می بایست نخست تمامی شناسه های مردمیِ یک سرزمین مشخص، که قرار است به آنان واژه ملت اتخاذ گردد را، مورد بررسی دقیق و عادلانه قرار بدهیم تا به یک مفهوم صحیح و روشن دست پیدا کنیم.

تا آنجا که بنده می دانم، پدیدۀ ملت زاییده شده از تاریخ و فرهنگ و سنت های مردم یک منطقه می باشد و در حقیقت این مردمان هستند که ملیت ها را بنا می سازند نه آنکه ملیت ساختار فرهنگیِ مشخصی را به مردم عرضه بدارد، و هنگامی که سخن از مردم به میان می آید، تاریخ و فرهنگ آن مردمان نیز خواسته یا ناخواسته می بایست مورد بررسی قرار بگیرد (هر چند که واژۀ ملت واژه ای، چندان قدمت دار نیست).

با این تفاسیر، مردمان هستند که ملت ها را پدید می آورند و ملت ها نیز تبدیل به شناسه های جغرافیایی آن مردمان می شوند. اگر بخواهیم مثالی در این باب بیاوریم، باید بگوییم، چیزی که پدید آورندۀ یک کتاب است، چیدمان بی شماری از کلمات هستند که در یک مسیر مشخص برای القای مفهومی قابل درک، کنار یک دیگر قرار گرفته اند! حال آنکه  هر یک از آن کلمات مفاهیمی مختص به خود را دارند که در نهایت همۀ آن مفاهیم، یک مفهوم یگانه را پدید می آورند که به نوعی مفهوم کلی آن کتاب نیز محسوب می شود. نکته ای دیگر آنکه، کتاب زاییده تفکرات شخص است و ملت به وجود آمده از فرهنگ و سنت مرمانی مشخص است.

پس با این وجود می توان دریافت که، مردمانی توانایی به وجود آوردن ملتی را دارند که معنای حقیقی  احترام، معرفت و عدالت را درک کرده، و آن مقوله ها را نسبت به هم کیشان خود روا دارند تا به یک شرافت واحد که هم زیستی مسالمت آمیز است برسند.

در این میان اگر کسی گمان می کند که در هر کجای گیتی عده ای به گرد خویش جمع بشوند، آن اجتماع را می توان ملت نامید، سخت در اشتباه است. چرا که ممکن است تجمعات انسانی جوامع را پدید بیاورند اما هر جامعه ای توانایی و فرهنگ لازم برای تشکیل یک ملت را دارا نمی باشند. به این سبب که نخست، جامعه میبایست در چهارچوب احترام، معرفت و عدالت به یگانگی برسد تا بتواند ملتی یگانه از نظر شرافت هم زیستی را، پدید بیاورد. در اینجا منظور از یگانگی آن نیست که همه همانند یکدیگر بشوند و خصوصیات قومی و مذهبی مختص به خود را کنار بگذارند ، بلکه منظور آن است که رویۀ عدالت و برابری و هم زیستی و احترام، یگانگی ای را موجب بشود که افراد بتوانند زیر چتر آن به زندگانی خویش بپردازند.

در اصل یگانگی همان تعهد افراد یک جامعه است نسبت به یکدیگر، تا فارغ از تفاوت ها، آسایش و امنیت را برای یکدیگر پدید بیاورند.

افلاطون در دفتر پنجم  کتاب جمهوری خود می نویسد: «بهترینِ جامعه ها، جامعه ای است که از هر حیث یگانه باشد».

بنده خرسند از آنم که مردمان سرزمین ایران، سال ها است که لیاقت آن را داشته اند که به عنوان یک ملت یگانه شناخته شوند، به گونه ای که هگل در کتاب عقل در تاریخ خود در باب ایرانیان چنین می نویسد:

… امپراتوری ایران روزگاری دراز و درخشان را پشت سر گذرانده است و شیوه پیوستگی بخش های آن چنان است که با مفهوم راستین کشور یا دولت، بیشتر از امپراتوری های دیگر مطابقت دارد … (هگل، 1379: صص 303-304).

* پیش تر این نوشتار در ۶ بخش با عنوان «آریاییان از شناسه‌های زبانی و جغرافیایی تا ابزارهای سیاسی» منتشر شده بود. در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ بخش هایی از آن ۶ نوشتار در این نوشته گردآوری شد و تصویر شاخص آن نیز به‌روزرسانی شد. بخش های دیگر را بخوانید: آریاییان از شناسه‌های زبانی و جغرافیایی تا ابزارهای سیاسی

 

منابع:

– آیزنک، ام. دبلیو. (۱۳۹۳). مبانی شناخت انسان با تکیه بر روان‌شناسی زیستی. ترجمهٔ آرش حسینیان.

– جونز، کارپ. مبانی ژنتیک. ترجمهٔ دکتر فارسی و دکتر شهریاری. تهران: نشر بنفشه.

– کُتاک، کنراد فیلیپ (۱۳۸۶). انسان‌شناسی: کشف تفاوت‌های انسانی. ترجمهٔ محسن ثلاثی. تهران: علمی.

– لوی‌استروس، کلود (۱۳۵۸). نژاد و تاریخ. ترجمهٔ ابوالحسن نجفی. تهران: رشدیه.

– نستورخ، میخائیل (۱۳۵۸). مبدأ نژادهای انسان. ترجمهٔ هوشنگ مشکین‌پور و فرامرز نعیم. تهران: رشدیه.

– هگل، گئورگ ویلهلم فریدریش (۱۳۷۹). عقل در تاریخ. ترجمهٔ حمید عنایت. تهران: شفیعی.

– همایون‌فر، سلطان یدالله (۱۳۱۴). نژاد بشر یا فرهنگ حیات انسانی. تهران: بی‌نا.

دیدگاه شما:



به کار گیری یا روگرفت از نوشته‌های این پایگاه تنها پس از پذیرش قوانین پایگاه امکان پذیر است: قوانین پایگاه خِرَدگان
توسعه نرم افزاری: مجید خالقیان
آیا برتری نژادی وجود دارد؟ بررسی نژاد در علم زیست‌شناسی نوین
خِرَدگان