نشان پایگاه خِرَدگان
تاریخ و فرهنگ ایران زمین

آریاییان از شناسه‌های زبانی و جغرافیایی تا ابزارهای سیاسی

بارگذاری نخستین: 5 اسفند 1396

این نوشتار، از نوشتارهای ارسالی کاربران است

نوشتارهای ارسالی کاربران بر اساس پیمان‌نامه کاربری منتشر می‌شوند. نگاه کنید به:

پیمان‌نامه کاربری


نگاهی کوتاه:

در این نوشتار تلاش شده است یک شناخت ابتدایی در خصوص آریاییان را به خواننده منتقل کند و تاکید شود که فرضیۀ کوچیدن آریاییان به فلات ایران فرضیه‌ای نا معتبر و غیر الزامی است. گستردگی فرهنگ آریایی نه با خط خونی بلکه با آموزش‌ها، فراگیرهای متقابل و تبادلات فرهنگی صورت پذیرفته است. قصد از نوشتن این نوشتار شناخت اقوام آریایی است و دوری جستن از تفکرات برتری‌های نژادی.

تصویری خیالی از اقوام آریایی در دوران باستان

نژاد در علم زیست شناسی نوین

امروزه اگر بخواهیم علم انسان شناسی را در حوزه های ژنتیکی، بررسی کنیم در میابیم که در هیچ موردی به نژاد اشاره ای نمی شود و اگر هم بشود بیشتر برای آن است که نژاد اگر چه منسوخ شده در علم نوین انسان شناسی است، اما کلید واژۀ بسیار مهم برای یافتن شناسه های جغرافیایی باستانی و تاریخی افراد بشر است.

کُنراد فیلیپ کُتاک که تقسیم بندی نژادی را من درآوردی قلمداد کرد، بنده هم به طور کل باور به یک نژاد برتر را نه تنها من درآوردی می دانم، بلکه ذهنیتی فاشیستی می دانم!

این فرهنگ ها و وجدان ها و شرافت های برخی از اجمتاع بشر است که قابلیت های رفتاری او را خِرَدگرانه تر می نمایاند نه نژاد او که حال خط خونی ویژه و خاصی را نیز یدک بکشاند.در واقع تعلیم و تربیت است که انسان را والا می سازد نه چیز دیگر!

در نوشتاری دیگر به بررسی مفهوم نژاد در گذشته و تفاوت با مفاهیم علمی جدید پرداخته شده است.

نگاه کنید به:

آیا برتری نژادی وجود دارد؟ بررسی نژاد در علم زیست شناسی نوین

فرضیه‌ها درباره نژاد آریایی

با اینکه گفتمان ها در خصوص نژاد آریایی و اساسا فرهنگ و زبان مردمان هندواروپایی و هندوایرانی بسیار زیاد است، اما این زیادی مطالب نتوانسته است نتیجه ای قاطع برای اینکه قوم آریایی، چگونه نقطۀ آغاز و پیدایشی داشته است، پیدا کند!

فرضیه های مربوط به چگونه پیدا شدن اقوام آریایی نسبتا کلیشه ای هستند ، اینکه عده ای از فلان جا به سرزمین های ایران امروزی آمده اند و مردمان بومی را کشته اند و خود صاحب زمین ها شده اند، سخنی شبیه به مغالطات مدور است، بدان معنا که هر گونه که بی اندیشیم، باز هم نمی توانیم مبدا پیدایشی برای این اقوام یافت کنیم. هر چند که خوشبختانه بسیاری از محققان توانسته اند «فرضیه» را در قبال این مفهوم به خوبی درک کنند، چرا که اگر می پنداشتند مهاجرت و هجوم اقوام آریایی به فلات ایران یک حقیقت تاریخی، همراه با اسناد معتبر است، دیگر درب پژوهش در این باب را می بستند.

اما اکنون که «فرضیه» کار را برای پژوهش ها باز نگاه داشته است، می توان امیدوار بود که می شود راه چاره ای برای این سردرگمی ها (چگونه پیدایش اقوام آریایی) پیدا کرد.

سخنی که در این میان مهم است، این است که موضوع بر سر چگونه پیدایش این اقوام است نه اینکه در کلیت فرهنگ و شناسه های این اقوام اطلاعات کمی موجود است! در واقع چون این اقوام در برهه های تاریخی بسیار تأثیرگذار بوده اند، بسیاری علاقه مند بودند و نیز هستند که بدانند مبدا پیدایش چنین مردمانی دقیقا کجا و چه است!

چگونه پیدایش اقوام آریایی در کتاب‌های تاریخی و سردرگمی‌ها

اردشیر خدادادیان درباره آریاییان می‌نویسد:

«مفهوم واژه آریا به صورت های گوناگون روایت و تعبیر شده است، معنای اصیل و نجیب مهمان نواز و آزاده نمونه هایی از آن می باشند. آریایی عنوان کاربردی علمی – تاریخی است که مورخین، زبان شناسان، قوم شناسان و نژاد شناسان برای مردمانی به کار می برند که به هند و ایران مهاجرت کرده اند. به این اطلاق اقوام خویشاوند با آنها را چون یونانیان، رومیان، سلاوها، ژرمن‌ها، کلت‌ها (سلت‌ها) زیر عنوان هندوژرمن ها برای پژوهشگران و دانشمندان آشنا هستند.

بر سر زمان مهاجرت هر یک از این دو (ایرانیان و هندو ها) شاخه هنوز اختلاف نظر وجود دارد. جایی که قوم اصلی آریائیان جدا نشده در ادوار بسیار دور می زیسته اند، به درستی معلوم نیست. برخی آن را شمال کوه های هندوکش و یا اندکی فراتر از آن روسیه، حوالی دریاچۀ آرال و در اطراف رودخانه جیحون و سیحون تا امتداد شمال خاوری افغانستان امروزی می‌دانند. مشخص نبودن موطن اصلی آریایی‌ها، مطالعه و پژوهش دربارۀ راه های مهاجرت آنها را نیز به سرزمین های گوناگون بر محققین دشوار نموده است.» (خدادادیان ص18)

پیرنیا در کتاب ایران باستان در بخش «مردمان هنواروپایی» در این باره چنین می نویسد:

«اسم ایران بعقیدۀ محققین و خاور شناسان اسم مردمانی‌ست که در زمان بسیار قدیم در جائیکه محققا معلوم نیست زندگی می‌کردند و خود را آریا یا آیریا می‌نامیدند (یعنی درست یا باوفا) تحقیقاتی که راجع به زبان و مذهب و عادات و سایر چیزهای مردمان مذکور نموده اند بطور کلی معلوم می دارد که این مردم با مردمان دیگری که در زمانی که باز محققا معلوم نیست باهم در جائیکه آنهم معلوم نیست زندگی می کرده اند و زبان و عادات و اخلاق و مدنیت آنها یکی بوده راجع به وطن اصلی آنها عقاید مختلف است، عقیدۀ غالب اخیرا بر این شده که در شمال اروپا بوده» (حسن پیرنیا ص11).

همان گونه که نمایان است این سردرگمی در نوشته های بالا کاملا مشهود است. حسن پیرنیا در ادامه نوشته هایش به فرضیه های بیشتری در این خصوص اشاره می کند: «بعضی از محققین و دانشمندان آمدن این مردمان را به ایران به زمان دو هزارسال قبل از میلاد مسیح معطوف می‌دارند برخی پائین تر آمده تصور می کنند که مردمان مزبور یک دفعه به فلات ایران نیامده اند یلکه مهاجرت آنان بتدریج صورت گرفته و از قرن چهاردهم قبل از میلاد شروع شده. در کتیبه ای که در بوغازِ گوای پایتخت قدیم هیت ها یافته اند و از سنۀ هزار و سیصد و پنجاه قبل از میلاد و جایی که از عهد نامه ایست که مابین هیت ها و طایفۀ می تانیان منعقد شده ثابت می کند که آریانها در این زمان در ایران بوده اند… » (حسن پیرنیا ص12)

پیرنیا در ادامه می نویسد که در کتاب اوستا کتاب زرتشتیان، مسکن اصلی آریانها، «ایرانَ وَاِجَ» است. محققین معتقد هستند که این سرزمین، بسیار خوش آب و هوا بوده است اما تغییرات آب و هوایی به شدت آن سرزمین ها را تحت امر خود در آورده به گونه ای که در سال ده ماه زمستان بوده و از این جهت آریانها به ناچار دست به مهاجرت های دسته جمعی زدند تا بتوانند راه گریزی بیابند و به زمین های خوش آب و هوایی برسند و در این راه عده ای از آنها به سوی پنجاب سرازیر شده و عده ای نیز به ولایت های افغانستان کنونی، خراسان، سیستان ، گرگان و نواحی البرز و ری ، وارد شدند و آریانهای سکائی در آسیای وسطی ماندند. (همان ص 13 و 14 )

پی آر اس موری در کتاب ایران باستان خود ، گفته ای شبیه به پیرنیا دارد: «مدارک زبان شناختی و باستان شناختی، لازم و ملزوم یکدیگر خواهند بود تا نشان دهند که اقوام ایرانی زبان در آغاز از شمال شرقی به ایران وارد شدند و قبل از تغییر مسیر به سوی جنوب، به آهستگی به سمت غرب در سراسر قسمت شمالی کشور تا آذربایجان گسترش یافتند و سرانجام جایگزین اقوام بومی دره های زاگرس شدند. این رشته از جنبش های مهاجرتی پیچیده و گسترده بود…. » (موری ص41)

داریوش بزرگ در نقش رستم:  «من داریوش شاه بزرگ ، شاه شاهان شاه کشورهای شامل همه گونه مردم، شاه در این زمین بزرگ دور و دراز، پسر وشتاسپ، هخامنشی، پارسی، پسر پارسی، آریایی، دارای نژاد آریایی…»(کتیبۀ داریوش بزرگ در نقش رستم – شارپ – بند2  DNa)

در جایی دیگر داریوش بزرگ به زبان آریایی خود نیز اشاره می کند : «به خواست اهورامزدا این نبشتۀ من است که من کردم ، بعلاوه به زبان آریایی بود» (کتیبۀ داریوش بزرگ در بیستون – شارپ – ستون4 -بند20  DB)

در این میان عده ای بر این باور هستند که واژۀ نژاد یک اصطلاح جدید است و داریوش نمی توانسته از این واژه برای نشان دادن آریایی بودن خود استفاده کند، هر چند که کسانی که این گفته را مطرح می کنند به نوشته های دیگر داریوش بزرگ توجهی نکرده اند که او از واژۀ زبان بهره برده است و نکتۀ دیگر این است که ترجمه و برگردان کتیبه های میخی اساسا اگر مبتنی بر مفاهیم امروزی نبودند نمی توانستیم معنی آنها را درک کنیم چنانکه در کتیبۀ بیستون در بخشی که در بالا بدان اشاره شد، داریوش بزرگ به زبان آریایی خود اشاره می کند! در این خصوص سخن بسیار است که عده ای می گویند می بایست واژۀ نژاد در این موارد بکار نرود. البته بنده نیز گمان می کنم نمی باید واژۀ نوین نژاد را وارد ترجمۀ یک نوشتۀ باستانی کرد ، هر مقدار نیز که برای مفهوم رسانی بیشتر این کار صورت گرفته باشد.

در این میان کم پژوهشگرانی نیستند که تنها نشانه های آریایی ها را در فرایند زبانی منطقه دنبال می کنند و به دنبال خواستگاه ثابتی برای آنان نمی گردند. چرا که فرایند های مهاجرتی در واقع می تواند از هر دو سو صورت گرفته باشد و مردمانی از شرق به غرب رفته و از غرب به شرق آمده و بعدها از نوع این جابجایی ها تکرار شده باشند.

هر چند نیک بنگریم تمامی این گفتمان ها فرضیه هایی هستند که موضوع را هر چه بیشتر پیچیده می کنند و می بایست دریافت که نه تنها برای اقوام آریایی نمی توان نقطۀ شروعی معین ساخت بلکه این سردرگمی ها در قبال دیگر افراد و اقوام مختلف نیز صادق است، در واقع این مباحث را می بایست جدا از مهاجرت های انسان های نخستین دانست، چرا که در آن زمان فرهنگ ها به گونۀ نسبتا پیش برنده ای شکل نگرفته بودند و افراد بشر هنوز شناسه های فرهنگی متکی به آداب و رسوم خود را پدید نیاورده بودند!.

و اکنون که در برهه زمانی این شناسه های فرهنگی پدید آمدند و هر کدام نیز با یکدیگر متفاوت بوده اند، پژوهشگران به دنبال خط آغازینِ آنان رفتند تا خواستگاه نخستین آن مردمان را بیابند، این پژوهش ها در قبال اقوام آریایی به دلیل کهن بودن این موازین بسیار دشوار و پیچیده است.

استفاده از واژه آریایی

ویرگردون چایلد در کتاب آریایی ها بر این باور است که واژه آریایی ها، نمی بایست مورد نقد قرار بگیرد و محدود به مردم یک منطقه کوچک تلقی گردد، چرا که فرایند زبانی بسیاری از مردمان را اگر ریشه یابی بکنیم همگی به یک ریشۀ واحد بر می گردند که آن همان نشانه های زبانی آریایی است.

«کشفیات خیره کننده در خاور نزدیک و پیشرفت های بزرگ در مطالعۀ تمدن های پیشا-تاریخی اروپا و بویژه یونان، بنظر می رسد که لحظۀ مناسب را برای انجام پژوهشی نو در زمینۀ مساله بسیار گیرای سرچشمه و پراکندگی آن زبان هایی فراهم آورده باشد که ما اروپاییان همچون یونانیان، رومیان، و هندوهای باستان وارث آن ها به شمار می رویم. به بیان دقیق تر تا کنون هیچ بررسی کاملی دربارۀ مسئله آریایی ها در طی بیست و پنج سال گذشته به زبان انگلیسی انتشار نیافته است، اما در همین دوره از سرچشمه های مینوسی تمدن پیشا-هلنی یونان، حضور فرمانروایان آریایی در بین النهرین تا سدۀ پانزدهم پیش از میلاد و وجود عنصر هندو-اروپایی در زبان حِتی ها پرده برداشته شده است.

اما مسیری که من برگزیده ام در میان انبوهی از مسایل و مشکلات قرار گرفته است. زبان شناسان یک صدا و گله کنان خواهند گفت که اصطلاح آریایی غیر علمی است. البته می دانم که فقط هندی ها و ایرانی ها خود را عملا آریایی نامیده اند. اما اگر قرار باشد اصطلاح ( آریایی ) را به هندو-ایرانی ها محدود کنیم ، در آن صورت برای اشاره به نیاکان زبان شناختی سلت ها، توتون ها، رومی ها، هلنی ها، هندوها باید از چه اصطلاحی بهره گرفت؟ اصطلاح هندو-اروپایی ، امروزه که زبان سانسکریت هندی دیگر شرقی ترین عضو این خانوادۀ شناخته شدۀ زبانی به شمار نمی رود، دست و پاگیر است و حتی نمی تواند مدعی علمی بودن باشد. اصطلاح «ویروها» که توسط دکتر جایلز ابداع شده است به همین شکلی که نوشته می شود به قدری ناخوش آیند است که منتقدان کتاب بر آن خندیدند و آن را یکسره به دور انداختند. از طرف دیگر اصطلاح «آریایی» این امتیاز را دارد که اصطلاح کوتاه و آشنا است. به همین دلیل پیشنهاد می کنم که آن را خیلی عادی و به معنی سنتی اش حفظ کنیم» (چایلد ص 9 ).

سخنی که چایلد مطرح می کند به گمان بنده بیشتر بر سر حساسیت هایی است که از سوی ابزار قرار دادن نژاد آریایی در ملت های اروپایی شکل گرفته است. اینکه عده ای از این واژه نژاد و چسباندنش به آریایی آن را به ابزارهای سیاسی تبدیل کرده اند و با آن به دیگر مردمان ستم کرده اند ، بدان معنا نیست که دیگر نمی بایست از این کلمه در کتاب های علمی تاریخی و زبان شناختی استفاده و بهره برد. چرا که اگر اینگونه باشد بسیاری از حکومت ها بودند که با شعارهای انسان دوستانه نیز دست به ستم زده اند و اگر کج نظر باشیم می بایست بگوییم که شعارهای انسان دوستانه و عدالت خواه را نیز، نباید سر دهیم چرا که روزگاری با نام آنها ظلم هایی کرده اند. حال بنده نمی خواهم مثالی در این باب بزنم که چه حکومت هایی چنین کرده اند!

از سویی دیگر از افرادی که مدعی هستند این واژه «آریایی» و خصوصا «نژاد» واژه ای جدید و مدرن است و نمی بایست از آن استفاده کرد، باید پرسش کرد که از چه واژه ای باید بهره برد؟ برای مسئله زبان شناختی و مطالعات تاریخی و اجتماعی مناطق خاور نزدیک، آسیای میانه ، اروپای شرقی و هندوستان ، از چه واژه هایی باید بهره برد تا کم،کم بشود به ریشۀ مشترک زبانی و فرهنگی آنها اشاره کرد؟ بقول چایلد از نقل دکتر جایلز واژۀ «ویروها» خوب است؟ اینکه واژۀ جدید تر و بدتر از آن واژۀ ناشناخته تری است!

تا آنجا که ما می دانیم ، واژه نژاد واژه ای مدرن است اما واژه آریا که در کتیبه بیستون به خط میخی و با آوای «آرئی‌یَ» آمده است، واژه ای کهن‌تر و شناخته شده تری است.

پس بهتر است دست از این کج نظری ها برداریم و هر مفهومی را با نام اصیل خودش مورد بررسی قرار بدهیم تا بخواهیم دست به نوآوری‌های عجیب و غریب بزنیم. در این میان باید دانست که هنگامی که از نشانۀ زبان شناسی و جامع شناسی باستانی ای همچون «آریا» یا آریایی استفاده می کنیم، صرفا اشاره ما به یک کشور مورد نظر و مخصوص، نیست چرا که گهوارۀ شناخت اقوام آریایی پهنه های بسیار گسترده از شرق تا غرب دارد!

نگاهی به دیدگاه‌های جهانشاه درخشانی در رد فرضیه مهاجرت آریاییان

تصویری از جلد کتاب دانشنامۀ کاشان – آریاییان ، مردم کاشی ، اَمَرد ، پارس و دیگر ایرانیان

باید توجه داشت که «تاریخ علم است» و همه چیز با پیشرفت علم و کاوش های جدید در باب تاریخ واضح تر و روشن تر و شکوفا تر خواهد شد. کتاب های بسیاری را از پژوهشگران غربی بررسی کردم که در باب مبدأ پیدایش اقوام آریایی نوشته بودند. نخست باید به این موضوع پایبند بود که تمامی آن کتاب ها فرضیه نویسی کرده اند. یعنی بسیار واضح بود که عملا نمی توانستند مبدأ مشخص برای پیدایش اقوام آریایی بیابند و این امر سردرگمی های بسیاری را برای آنان پدید آورده بود به گونه ای که مفهوم آریایی را در یک شناسۀ زبانی خلاصه کرده و سر و ته داستان را به سرانجام رسانیده بودند.

اما هنگامی که کتاب دکتر جهانشاه در باب آریایان را مورد بررسی قرار دادم متوجه شدم تنها کتابی که توانسته است از سردرگمی ها و فرضیه های پی در پی و گیج کننده دوری بجوید.

دکتر جهانشاه درخشانی درباره نظریۀ و فرضیۀ کوچیدن آریاییان می‌نویسد: «فرضیۀ کوچ آریاییان به باختر ایران که پژوهشگران آن را در پایان هزارۀ دوم پیش از میلاد، یعنی پیرامون سدۀ 11 تا 10 پیش از میلاد می پندارند، بیشتر بر نوشته های آشوری استوار است که دربارۀ پارس ها و مادها روایت کرده اند.

این نوشته ها در بر دارندۀ گزارش هایی از برخوردهای رزمی آشوریان با پارسی ها و مادها است.

سلمانصر سوم (858-824 ق.م) از لشکر کشی خود در سال سیزدهم فرمانروایی اش به سرزمین های خاوری گزارش می دهد که به کشور پارسوا یا (پَرسواَش، پَرسومَش) رسیده و از شاهان آنجا غنیمت گرفته است. وی در بیستمین سال فرمانروایی اش، دگربار رو به خاور کرده و بر پارس ها (پارسوا) و 27 شاه آنان و نیز مادها (مَدَی) چیره می شود.

پژوهشگران غربی این گزارش ها را نخستین اشارۀ مستند تاریخی به پارس ها و مادها انگاشته و نتیجه می گیرند که این دو قوم ایرانی، بایستی اندکی پیش از نخستین یادکردشان در این گزارش ها، به باختر ایران کوچ کرده باشند.

سستی این استدلال را می توان به سادگی دید، زیرا نام این دو قوم ایرانی از دیرباز، یعنی از هزارۀ سوم پیش از میلاد، بارها در سندهای سومری و اَکَدی آمده است» (درخشانی، دفتر یکم، صص 57-58).

«آثار ویرانی در کانون های شهر نشینی، برای نمونه تپۀ گیان در کردستان و دگرگونی های فرهنگی ناشی از آن، اغلب شاهدی برای کوچ تازش وار آریاییان به فلات ایران دانسته می شود این نتیجه گیری الزامی نیست و تا کنون شاهدهای مستقل دیگر پیشتیبان آن نبوده است.

رد ادعاهای تازش آریاییان به فلات ایران

«آثار ویرانی در یک نقطه و یا حتی در یک پهنه، می تواند کار جنگجویانی غیر بومی بوده باشد که چه بسا خود آریایی بوده اند. به سخنی دیگر ساکنان شهرهای کهن فلات ایران و نیز جنگاوران تازشگرمی توانند هر دو آریایی بوده باشند، همانگونه که پارس ها،مادها،ماساگِت ها،قوم های خاور ایران و جز آنان همگی آریایی بودند و بارها با یکدیگر جنگیده اند.» (درخشانی، دفتر یکم، ص 58).

دکتر درخشانی با همین گفتار توانست سست بودن نظریه های کوچیدن آریاییان به فلات ایران را نمایان سازد، از کجا پژوهشگران غربی متوجه شدند تحولات فرهنگی و تحولات صنایع روز، در فلات ایران کار دیگر اقوام آریایی نبوده است؟ مشخصا آنها پاسخی برای این گفته ندارند اما ذهنیت آنها با تهاجم و جایگزین کردن فرهنگ های نو، آشنایی و سازگاریِ بهتری داشت.

نه برای اینکه بخواهیم سخنی همراه با نفی خطاب به این نوع ذهنیت های آنان بگویم، بلکه این برداشت های حقیقی آنان از برخی از مسائل تاریخی نه چندان دور است که الزاما جایگزینی فرهنگی را با تهاجم و غارت نمایان می سازد! به تهاجم اروپاییان به قارۀ امریکا و آواره ساختن سرخ پوستان توجه کنید! همین طور اسپانیایی ها در مکزیک و امریکای جنوبی، اروپاییان در استرالیا در افریقای جنوبی و …

این نوع تهاجمات وحشیانه موجبۀ تحولی عظیم در نوع بست فرهنگی آن مناطق شده است، به گونه ای که بسیاری از پژوهشگران باور دارند هر کجا از جهان که تحولاتی طوفانی در باب فرهنگ و تکنولوژی های زمانۀ مورد بحث ، آغاز گردیده است، حتما مردمانی بیگانه به آن سرزمین تاخته اند.

این مسئله ها در باب تحولات انفجاری فرهنگ ها کاملا بی ارزش است، چرا که هر تحول و تغییری با تهاجمات فرهنگ بیگانه آغاز نشده است و سندی هم بر الزامی بودن این نظریه ها موجود نمی باشد.

یک موضوع دیگر که دکتر درخشانی بدان اشاره می کند این است که خاستگاه نخستین آریاییان را نمی توان خارج از فلات ایران دانست و کوچیدن آریاییان نیز به خاور نزدیک (مصر) از همین مکان صورت پذیرفته است ( همان 342-360).

اشاره به شواهد باستان شناختی

«برای دریافتن رویدادهای آغاز دودمان دوازدهم مصر و شناسایی قوم های آسیایی که هراس در دل مصریان افکنده و فرعون مصر را وادار به بنای استواره های رزمی کرده بود، شواهد سودمند دیگری نیز در دست است. در آرامگاه آمِنِم هِت یکم ( 1991-1962ق.م) در بنی حسن، سربازان بیگانه به خوبی نگارگری شده اند (نگاره 122) در میان مصریان با رنگ پوست قهوه ای سرخ فام گروهی از سربازان را می بینیم که بی شک از مصریان نیستند (همان 356)»

«در نگارۀ دیگری از دوران فرمانروایی پسر آمِنِم هِت یکم، یعنی سِسوستریس یکم (1972-1928 ق.م) هر یک از سربازان گروه بیگانه گُرزی در دست دارد که باز بسیار بزرگتر از گرزهای مصریان است ( نگارۀ 147 -148) مرد جلویی تبری با تیغۀ پهن و بلند با دو سوراخ بزرگ در دست دارد که جدا از تیغۀ کوتاه و پخ تبر مصریان است. تفاوت میان تیغۀ پهن و بلند آسیایی و کوتاه و پخ مصری را می توان به خوبی در نگارۀ ( 148ب) سنجید… در همین حال تیغۀ تبر بیگانگان همانندی چشمگیری با تبر های برنزی لرستان دارد ( نگارۀ 150 )» ( همان 356).

همچنین در همین دورۀ آمِنِم هِت یکم از فراورده های برنزی سخن به میان آمده است که او برای تشریح برخی از تزئینات کاخش از فلز برنز، سنگ لاجورد و مس سخن به میان می آورد و از جایی دیگر نیز می دانیم که خواستگاه برآمدن این نوع محصولات تنها فلات ایران بوده است. (همان 357)

سعی کردم در سخنی کوتاه به این موضوع بپردازم که فرضیۀ کوچیدن آریاییان به فلات ایران فرضیه ای نا معتبر و غیر الزامی است و فرضیۀ مهاجرت آریاییان و آسیاییان به خاور نزدیک از فلات ایران، کاملا می تواند باور پذیرتر باشد. بدان معنا که فرهنگ آریایی از فلات ایران به سایر نقاط منتقل شده است و نه این فرهنگ ها از مکانی بیگانه وارد فلات ایران شده و فرهنگ های بومی را منقرض ساخته باشند!

نظریه‌های نژادگرایانه

« فراموش نکنیم که کنت دوگوبینو معروف که به نظریه های نژادی ( نابرابری نژادهای بشری ) را نه بطور کمی بلکه به صورت کیفی در نظر می گرفت : به عقیدۀ او نژادهای بزرگ ابتدایی – سفید و زرد و سیاه – که اجتماعات بشری را در آغاز تشکیل می دادند نه از حیث ارزش مطلق بلکه بیشتر به لحاظ قابلیت های ویژه متفاوت بودند. به نظر او فساد نژادی نه از مقام هر نژاد در سلسله مراتب ارزش های مشترک بشری بلکه بیش از آن از پدیدۀ اختلاط نژادها سرچشمه می گیرد.بنابراین سرتاسر جوامع بشری به اقتضاء آنکه روز به روز محکوم به درهم آمیختگی بیشتری است،بی تمایز در معرض انحطاط قرار دارد…. گوبینو با ارتکاب این گناه در راهی افتاد که از یک اشتباه علمی به تائید ناخواستۀ همۀ اقدامات مبتنی بر تبعیض و استثمار منتهی گردید… » (لوی استروس ص 7 ، 8)

گمان می رود که پس از خواندن متن بالا متوجه شدید که چه کسی نخستین بار در عالم صنعتی شدن بشر ، مباحث برتری نژادی را حال چه خواسته و چه ناخواسته ، مطرح نمود!

آرتور کنت دوگوبینو:

« گرچه تاکنون بسیاری از سفرنامه های با ارزش به وسیلۀ مترجمین عالی قدر به  فارسی ترجمه شده ولی هنوز آثار دیگری باقی است که باید روزی به فارسی برگردانده شود. یکی از این آثار سفرنامه کنت ژوزف آرتور دوگوبینو دیپلمات ،فیلسوف ونویسندۀ فرانسوی است که لرد کرزن سیاستمدار معروف انگلیسی دربارۀ آن چنین اظهار نظرکرده است : ( بهترین کتاب ها را دربارۀ آسیا یک نفر فرانسوی نوشته و او کنت دوگوبینو است )

هر چند گوبینو را کم و پیش در ایران می شناسند، ولی بی مناسبت نیست یادآوری کنیم که او در 14 ژویۀ 1816 در ویل داوره واقع در حومۀ پاریس به دنیا آمد و در 13 اکتبر 1882 در تورینوی ایتالیا در گذشت. گوبینو در پایان عمر ضمن سر گذشت اوتاریان دریا زن نروژی ادعا کرد خانواده اش از تبار ویکینگها بوده و از قرن پانزدهم در ناحیۀ بوردوی فرانسه مستقر شده است. امادر حقیقت خانوادۀ گوبینو از نجبای درجه دوم شهرستانی بود که چند افسر، روحانی و بازرگان به جامعۀ فرانسه عرضه داشت… » (سه سال درآسیا ص 10)

گوبینو و انقلاب فوریۀ 1848 فرانسه:

«به دنبال انقلاب فوریۀ 1848 و القای سلطنت، وقتی آکسی دوتوکویل نویسندۀ سیاسی و جامعه شناس مشهورفرانسوی به سمت وزیر امور خارجۀ دولت موقت جمهوری منصوب شد، گوبینو را به ریاست دفتر خود برگزید و بدین سان مشاغل دیپلماتیک گوبینو آغاز که گردید. پس از استعفای توکویل در اکتبر 1849 گوبینو ماموریت خارج گرفت و به ترتیب در برن، هانور،فرانکفورت، تهران و ارض جدید به عنوان دبیر سفارت خدمت کرد. اقامت گوبینو در تهران در فاصلۀ سال های 1855 و 1858 بود که نیمی از آن را به عنوان دبیر اول و نفر دوم سفارت و نیم دیگر را به عنوان کاردار خدمت کرد و پس از بازگشت به فرانسه کتاب سه سال درآسیا را نوشت که در 1859 منتشر شد و مورد توجه قرار گرفت.

گوبینو در اکتبر 1861 ازجانب ناپلئون سوم امپراتور فرانسه مجددا مامور در ایران شد و این بار دو سال به عنوان وزیر مختار در کشور ما (ایران) خدمت کرد و پس از آن نیز در یونان، برزیل و سوئد همین سمت را به عهده گرفت تا اینکه در سال 1877 بازنشسته شد و بقیۀ عمرش را در ایتالیا گذرانید… » (سه سال درآسیا ص 10،11)

خاور شناس کنت دوگوبینو ،در طول زمانی که در ایران به سر می برد، با کنجکاوی بسیار رفتارها و شناسه های اجتماعی مردمانی که می دید را مورد بررسی قرار می داد و از این رو گاهی اوقات نیز گمانه زنی های شخصی خودش در باب برخی از رویدادهای اجتماعی ایران قرن هجدهم را بیان می کرد. برای مثال هنگامی که دریافت ایرانیان در خصوص تاریخ کشورشان آگاهی ای نسبی دارند و این موضوع که ایران کشوری کهن و تاریخی است، افتخار ایرانیان به این موضوع را به گونه ای حس برتری طلبی قلمداد می کرد. و از رویی دیگر خود شخص او این نوع دانسته های مردم ایران در باب تاریخ کشورشان که البته بیشتر با اسطوره ها نیز مخلوط شده بودند را می ستاید و به نوعی مردم فرانسه را از این خلق و خوی تاریخ دانی و علاقه مندی به تاریخ ، عقب افتاده تر از ایرانیان می داند. (همان ص 211).

او می‌نویسد: « دربارۀ ایرانیان جزئیات بیشتری را می توانم بگویم. چون آنها را بهتر شناخته ام، ملتی کهن سال اند و شاید همان طور که خودشان می گویند کهن سال ترین ملت جهان باشند که حکومتی منظم داشته و بر روی زمین مثل یک ملت بزرگ عمل کرده است.این واقعیت در روحیۀ هر خانوادۀ ایرانی وجود دارد… / این اولویت و احساس برتری ، یکی از مبانی اخلاقی و بخش مهمی از میراث معنوی ایرانیان را تشکیل می دهد. »(سه سال درآسیا ص 209)

گوبینو  برای نتیجه گیری در باب یک مفهوم، از حمله کردن به هیچ شخص و یا جامعه ای هراسی به خود راه نمی دهد، اگر این نوع افتخار ایرانیان به تاریخ کشورشان را برتری طلبی می داند ، گمانه زنی های بی شمار نمی کند و این برداشت را نهایی می کند ( در واقع جوانب بسیاری را  در نظر نمی دارد و اساسا یک مفهوم را  قالب بر دانسته ها و دیده هایش می سازد ) در صورتی که اگر جامعه ای برتری طلبی را بقول خود گوبینو وارد معنویات خود می ساخت، به کرات می بایست شاهد پیدایش احزابی می بودیم که این مقولۀ برتری طلبی ایرانی را به پهنۀ روابط اجتماعی میان سایر ملل و سایر اقوام بکشاند، اما همانطور که می دانم این چنین نبوده است و مفتخر بودن به تاریخ کهن کشور ممکن است دخالتی بر برتری طلبی نداشته باشد. چرا که برتری طلبی ، برتری را طلب می کند و برای طلب آن مقوله ای را که گمان می کند از خود فرومایه تر است را به زیر می کشاند و این زیر کشانیدن همواره با جنگ و خون ریزی همراه است. درست همانند آلمان نازی که عقاید گوبینیسم در باب برتری نژادی و خواص بودن یک نژاد مشخص را اسبابی بر جنگ افروزی قرار داده بود و این حقیقت بر کسی پوشیده نمانده است!.

« نقش نژاد قوی تر این است که دیگری را در خود حل نماید نه اینکه مانند او شود و اکثر عظمت و قدرت خود را در هم شکسته نوع ضعیف را پایمال می کند این فقط نژاد ضعیف است که از این برخورد ناراحت شده و آن را ظالمانه می داند اما چون مرد ضعیف و محدودی است غیر از تسلیم و رضا چاره ای ندارد زیرا اگر این قانون در دنیا اجرا نشود سایر موجودات ضعیف نیز خود به خود محکوم به فنا خواهند شد.تا آنجا که ما از جریان تاریخ اطلاع داریم، نمونه های بسیار زیادی از این قانون را به ما نشان داده است.نژاد آریا با یک نژاد پائین تر از خود هم خون شد و نتیجۀ این امتزاج و هم بستگی ویرانی و نابودی خودشان بود… نژاد ژرمن ( آریا ) چون یک نژاد پاک باقی مانده و با نژاد دیگر آمیزش نکرده در امریکا آقا و صاحب دنیا شده و تا وقتی که به این وضع باقی باشد برتری خود را حفظ خواهد کرد »(هیتلر آدولف – نبر من ص 171-173)

این نظریه های گوبینو بود که رهبر حزب نازی را نیز تحت تأثیر خود قرار داد. کنت دو گوبینو در این میان ، سخنانی پریشان و تفکراتی مضحک دارد، به گونه ای که گمان می کند می توان جامعه ای را با مخلوط کردن نژاد ها متمدن ساخت! او می نویسد: « وقتی اهالی کشوری از نظر جمعیت ضعیف باشد یا با نابودیِ آن یا با مخلوط کردن نژادش می توان آن را متمدن کرد…» (سه سال درآسیا ص 332)

این دیدگاه به راستی جوهرۀ ذهن گوبینو را سست و پریشان نمایان می سازد چرا که گوبینو بارها در این باره سخن گفته است و اختلاط خونی را بسیار تأثیر گذار می دانسته است، در حالی که فرا گیری گستردۀ علم در سراسر جهان ثابت کرده است که سخنان گبینو در باب انحطاط خونی و از دست رفتن مشخصه های عالی به سبب اختلاط خونی سخنی در باور های همان قرن هجدهم است. بدان معنا که بسیار عقب افتاده است!

« کنت ژوزف آرتور دوگوبینو در سال های بین 1853 و 1855 کتاب چهار جلدی خود را با نام ( بررسی درباره نابراری نژادهای انسان ) منتشرکرد. در این کتاب نویسنده کوشش نموده تا تمام حوادث واقعی تاریخ بشر را به عنوان نتیجه برتری یا پستی یک نژاد و نیز امتزاجی که بین نژاد های عالی و دانی صورت گرفته است بیان نماید. به عقیدۀ او نژاد سفید به علت شجاعت، انرژی و هوشیاری اش نژاد برتر است. ولی این نژاد هیچ وقت نتوانسته است از امتزاجش با زرد پوستان و سیاه پوستان احتراز نماید. پاکترین یا خالص ترین سفید پوستان، نژاد آریایی است… » (تاریخ عقاید و مکتبهای سیاسی از عهد باستان تا امروز ص 351)

البته قبل از کنت دوگوبینو، شخصی دیگری نیز به برتری نژاد آریایی بر دیگر نژادها قائل آمده بود.که به نظریات وی اشاره ای نخواهیم کرد چرا که مبحث کنت دوگوبینو بسیار مهم تر از آن است!.کنت دوگوبینو در کتابی دیگر با نام تاریخ ایران، دورۀ باستان نیز این عقاید را به صورت واضح تر بیان نموده است که اختلاط های نژادی باعث انحطاط ایرانیان و سایر ملل شده است!.

همین دیدگاه از کنت دوگوبینو که به گمان بنده یک اشتباه بزرگ تاریخی است، باعث شده تا بسیاری از انسان های بی گناه کشته و بسیاری از ذهن ها آلودۀ نژاد پرستی بشوند. کنت دو گوبینو به گمان خودش میخواست راز انحطاط برخی از ملت ها ، خصوصا ایرانیان را بیابد و تنها خود او می داند که چگونه ذهنش به این مفهوم رسید که «نژاد» می توانست دخالتی بر این وقایع داشته باشد.

در زمانی که او در ایران بسر می برد، نزد خودش بر این باور رسیده بود که زندگانی مردم ایران با آن شکوه باستانی سابقشان بسیار متفاوت و انحطاط رفته است و دلیل این امر نیز تنها اختلاط نژادی ایرانیان آریایی با سامی نژادان است!.

اما این امر غیر ممکن است. چرا که وراثت خونی هر انسانی با یکدیگر برابر است یعنی بدن انسان هنگام آمیزش روالی مشابه را سپری می کند و در این میان تفاوتی میان انسان ها نیست، یعنی هر انسان از لحاظ ظرفیت انسان بودن با دیگری برابر است و خط خونی ، ویژگیِ برتری را از هر لحاظ بجز ظاهر اعمال نمی سازد. بلکه این، نوع تربیت هر شخص و نوع اجتماع و فرهنگ و نوع جغرافیا است که تمامی این تفاوت های رفتاری و فرهنگی را پدید آورده است.

در این میان اگر بخواهیم بر عملکرد ژن های هر انسان که به موجبۀ کد های دی .ان .ای ، تفاوت های رنگی و ظاهری را پدید می آورند ، یک ویژگی خواص بشناسانیم؛ بدان معنا که تفاوت های ظاهری هر انسان موجبۀ برتری بر دیگر افراد را اعمال سازد، باید بگویم که این تفکر احمقانه ترین تفکری است که می توان در قرن بیست و یکم بر آن استوار ماند. هر چند که در این مفهوم ، یعنی واژۀ (نژاد) نیز به کلی خاصیت خودش را از دست می دهد و می بایست به دنبال واژۀ جدیدی باشیم، چرا که اگر در یک خانواده ای با یک نژاد مشخص فرزندانی با تفاوت های ظاهری فراوان ، چه از لحاظ قد و شکل صورت و … متولد شوند ، می بایست میان آنها از لحاظ معیارهای ظاهری تفاوت های فراوانی قائل شد که اگر این امر صورت پذیرد احمقانه ترین عملی خواهد بود که بشر تا کنون انجام داده است.

بسیار حقیرانه است که ظرفیت های عقلی و توان علم آموزی هر شخصی را کنار بگذاریم و به دنبال مسائل ظاهری و خط خونی اشخاص باشیم. علم با تلاش بدست می آید و مسائل وراثتی نیز عملی هستند که طی فرایند های فیزیولوژیکی و بیولوژیکی پیچیده ای صورت می پذیرند، هر شخص که علم بالاتر و والاتری ( علم همراه با خرد و وجدان انسانی ) داشته باشد میتواند از دیگری سبقت بگیرد و هر شخص که فاقد علم نوین روز خود باشد محکوم به عقب ماندگی است و در این میان هر دو شخص دارای خط خونی مشخصی هستند که هیچ برتریِ علمی ای را شکوفا نمی سازد!.

تفاوت توضیح این جانب با تفکر کنت دوگوبینو در این است که : توضیح کنت دوگوبینو درباب انحطاط و فرومایه شدن ایرانیان ، (البته به گمان او) غیر قابل اصلاح است. بدان معنا که اگر بقول او ادغام خون ایرانیان آریایی با دیگر خون های جوامع بشری، موجبۀ انحطاط ایرانیان را فراهم ساخته است، دیگر این انحطاط تا پایان با ایرانیان باقی خواهد ماند چرا که نمی توان خون آریایی که با خون غیر آریایی که در یک بدن ادغام شده است، را از یکدیگر جدا سازیم تا شخص مورد نظر یک آریایی کامل بشمار بیاید و از انحطاط خارج شده و به سوی پیشرفت گام بردارد.

این دیدگاه بسیار احمقانه است که دلیل انحطاط یک جامعه را در خون آن جامعه بیابیم.

توضیح اینجانب این چنین است: انسان از لحاظ ظرفیت های انسان بودن (از لحاظ روحی و فیزیکی) با تمامی هم نوعان خود برابر است و این تنها تلاش و خواست هر شخص است که موجبۀ پیشرفتش را فراهم می سازد. این گفتار این مفهوم را می رساند که عقب افتاده ترین جوامع از لحاظ علم نوین و تکنولوژی و حتی فرهنگ، میتوانند با تلاش و تفکر بجا به سوی آینده ای روشن گام بردارند. یعنی همه چیز به خواست انسان بستگی دارد. اما گفتار کنت دوگوبینو خلاف این مفهوم را می رساند و جامعه از لحاظ ظرفیت های خونی طبقه بندی می شوند و این ظرفیت های می تواند موجبیت برتری و پستی نوع بشر باشد که سخنی بسیار عقب افتاده است!

بقول لوی استروس که می گفت: بربر در واقع کسی است که به بربریت قائل است ، حال شخص پست کسی است که به برتری خود نسبت به دیگران قائل می آید.

یعنی هر آن افرادی که به خِرَد بالایی رسیده و به گونه ای بلند مرتبه شده اند هرگز قائل بر این امر نخواهند شد که خود و تفکرات خویش را برتر از دیگران بدانند!.

چرا نباید مفتخر نژادی بود

نوشتن این مقاله برای شخص بنده بسیار دشوار و دلهره آور بود به گونه ای که نوشتن همین چند بخش کوتاه، شش تا هفت ماه زمان برد! دلیل عمدۀ این امر نیز چنین بود که هنوز در خود نمی دیدم سخنی را بگویم که حساسیت های بسیاری روی آن اعمال می شود که بیشتر آنها از تعصبات و نا آگاهی های برخی از افراد است.

اینکه درک کنیم نژاد نمی بایست با کلمۀ آریایی پیوند بخورد بسیار دشوار است و می بایست درک کنیم که گستردگی فرهنگ آریایی چه از لحاظ زبانی و چه از لحاظ اجتماعی بسیار گسترده و از هند تا ایران و از ایران تا باختر و از باختر تا اروپا می باشد و این گستردگی نه با خط خونی بلکه با آموزش ها، فراگیرهای متقابل  و تبادلات فرهنگی صورت پذیرفته است.

پس بنده گمان می کنم که جوانان این مرز و بوم آن مقدار فرهیخته شده اند که به سوی آینده گام بردارند و خِرَدگرایی و پویایی را مورد توجه خود قرار داده و تاریخ را با علم و درک بسیار بخوانند تا از آن پند و عبرت بگیرند و در یابند که این مملکت از بزرگان به آنان رسیده و در پیش راندن آن به سوی آینده ای مدرن و روشن می بایست کوشا باشند نه اینکه به دنبال مسائلی که امثال کنت دوگوبینو در قرن های 18 و 19 بوده اند آن هم با استدلال های اثبات نشدنی.

برتری را خود ما با عقل و خردمان دریافت خواهیم کرد و اگر خرد باشد این برتری و بزرگی تبدیل به اخلاقی فراگیر خواهد شد که دیگر افراد فاقد این نوع برتری علمی و خردگرایی را وارد عرصۀ خود خواهد کرد و آنان را همرنگ با خویش می کنند نه اینکه آنها را ترد و نفی بکنند، هر کس دیگری را نفی کند بدون اینکه تلاشی در اصلاح آن شخص بکند و بدن اینکه درک کند که شاید آن شخص اصلاح او را نخواهد، عملا شخصی فاقد خِرَد است!.

توهین ها به آریاییان

بسیار مختصر و کوتاه می خواهم در این باب بگویم. نخستین بار که بنده متوجه توهین ها به آریاییان شدم، در تلویزیون صدا و سیما بود. شخصی که اعتبار این نوشتار را از میان میبرد اگر از او نام ببرم، در حال سخنرانی بود که مدعی شد نژاد آریایی در ایران وجود ندارد چرا که اختلاط خونی در ایران پدید آمده است!

آن شخص هنوز سواد لازم نداشت که بگوید واژۀ نژاد در قرن 21 منسوخ شده است. وی در خصوص اختلاط سخن گفته بود و آمیزش در علم نوین مربوط به مسائل ژنتیکی می شود نه نژادی و اینکه نوع تفکرش در خصوص اختلاط نژادی بسیار عقب افتاده بود. 

نبود درک کافی و سواد درست در خصوص مسائل اقوام آریایی باعث شده است که عده ای برای اینکه وابدارند مسئلۀ نژادی فاقد اهمیت است، رو به توهین می آورند گویی مفهومی با توهین فاقد اعتبار می شود.

خیر این چنین نیست مفاهیم مختص به آریاییان معتبر است البته از نگاه تاریخ شناسی و قومیت شناسی و کلید واژۀ مهمی در باب شناخت زبان های باستان و مردمان سرزمین های خاورمیانه ، هند و اروپا است. پس توهین به این نوع واژه «آریایی» توهین به شناسه های علمی جامع شناسی باستان است که گذشته های ملت های زیادی را در بر گرفته است و این نوع توهین ها امری بسیار ناپسند و بدور از اخلاق است.

نیک است اشخاصی که مدعی علم آموزی اند مقداری خردمندانه تر به این نوع مفاهیم بنگرند و در بابشان سخن بگویند.آریایی شناسه ای مهم است که تنها در علم تاریخ شناسی کاربرد فراوان دارد و علم نوین امروزی می بایست به گونه ای باشد که جامعه را هر چه بیشتر پویا تر و مدرن تر سازد! گمان کنم همین مقدار نوشته، برای فهماندن سواد اندک برخی از توهین کنندگان کافی باشد! هر چند که این توهین ها از روی کم سوادی همچنان از سوی ایران ستیزان صورت می گیرد!

* پیش تر این نوشتار در ۶ بخش با عنوان «آریاییان از شناسه‌های زبانی و جغرافیایی تا ابزارهای سیاسی» منتشر شده بود. در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ بخش هایی از آن ۶ نوشتار در این نوشته گردآوری شد و تصویر شاخص آن نیز به‌روزرسانی شد.

 

منابع:

– آیزنک، ام. دبلیو. (۱۳۹۳). مبانی شناخت انسان با تکیه بر روان‌شناسی زیستی. ترجمهٔ آرش حسینیان.

– پیرنیا، حسن. تاریخ ایران باستان. تهران.

– جونز، کارپ. مبانی ژنتیک. ترجمهٔ دکتر فارسی و دکتر شهریاری. تهران: نشر بنفشه.

– چایلد، ویر گوردون (۱۳۸۶). آریایی‌ها. ترجمهٔ محمدتقی فرامرزی. تهران: نگاه.

– خدادادیان، اردشیر (۱۳۷۶). تاریخ ایران باستان: آریایی‌ها و مادها. تهران: انتشارات اصالت تنشیر.

– درخشانی، جهانشاه (۱۳۸۲). آریاییان، مردم کاشی، اَمَرد، پارس و دیگر ایرانیان. جلدهای سوم و چهارم دانشنامهٔ کاشان. تهران: بنیاد فرهنگ کاشان.

– دنیکر، ژوزف. نژاد بشر یا فرهنگ حیات انسانی. ترجمهٔ یدالله همایون‌فر. تهران.

– کُتاک، کنراد فیلیپ (۱۳۸۶). انسان‌شناسی: کشف تفاوت‌های انسانی. ترجمهٔ محسن ثلاثی. تهران: علمی. چاپ نخست.

– گوبینو، ژوزف آرتور کنت دو (۱۳۸۳). سه سال در آسیا. ترجمهٔ عبدالرضا هوشنگ مهدوی. تهران: قطره.

– لوی‌استروس، کلود (۱۳۵۸). نژاد و تاریخ. ترجمهٔ ابوالحسن نجفی. تهران: رشدیه.

– موری، پی. آر. اس. (۱۳۸۱). ایران باستان. ترجمهٔ شهرام جلیلیان؛ ویراستار محمود رافع. تهران: فروهر، وابسته به سازمان جوانان زرتشتی تهران.

– موسکا، گائتانو و گاستون بوتول (۱۳۷۷). تاریخ عقاید و مکتب‌های سیاسی از عهد باستان تا امروز. ترجمه و حواشی حسین شهیدزاده. تهران: مروارید.

– نستورخ، میخائیل (۱۳۵۸). مبدأ نژادهای انسان. ترجمهٔ فرامرز نعیم و هوشنگ مشکین‌پور. تهران: نشر اندیشه. چاپ سوم.

– هگل، گئورگ ویلهلم فریدریش (۱۳۷۹). عقل در تاریخ. ترجمهٔ حمید عنایت. تهران: شفیعی. چاپ نخست.

– هیتلر، آدولف (۱۳۷۳). نبرد من. ترجمهٔ حمید عنایت. تهران: علم. چاپ چهارم.

دیدگاه شما:



به کار گیری یا روگرفت از نوشته‌های این پایگاه تنها پس از پذیرش قوانین پایگاه امکان پذیر است: قوانین پایگاه خِرَدگان
توسعه نرم افزاری: مجید خالقیان
آریاییان از شناسه‌های زبانی و جغرافیایی تا ابزارهای سیاسی
خِرَدگان