داستان به خوبی گوشزد میکند که نباید ستمگران را دست کم گرفت چرا که با همین بیدادگری هزار سال فرمانروایی میکنند (بیشترین دوران فرمانروایی در شاهنامه). اما در دل این تاریکی، ایستادگی در برابر ضحاک شکل گرفت. فریدون ضحاک را در کوه دماوند به بند کشید تا بیداد از میان برود، اما یاد آن بماند. شر مطلق از جهان حذف نمیشود بلکه فقط مهار میشود. سرانجامِ ظلم حتی بعد از هزار سال، انهدام و نابودی است.
در شاهنامه، نام او ضحاکِ تازی است و تاریخ ثعالبی ضحاک حمیری از سرزمین یمن خوانده میشود. پدرش مرداس مردی نیکدل و بسیار دادگر بود، اما ضحاک از همان آغاز آمادهٔ فریب و وسوسه بود.
فردوسی ضحاک را نه یک هیولا، بلکه انسانی سقوطکرده نشان میدهد؛ کسی که میتوانست نیک بماند، اما انتخابش چیز دیگری بود.
ضحاک چگونه جای پدرش را گرفت؟
اهریمن به شکل مردی بهظاهر خِرَدمند نزد ضحاک آمد و آرامآرام او را فریفت. ابلیس با ضحاک پیمان بست تا او را شاه جهان کند.
در نهایت ضحاک به تحریک اهریمن پدرش مرداس را کشت و به تخت نشست.
اینجا اولین گناه بزرگ رخ میدهد: پادشاهی با قتل پدر آغاز میشود.
مارهای شانههای ضحاک
اهریمن بار دیگر آمد، اینبار گفت میخواهد شانههای ضحاک را ببوسد. پس از آن، از هر شانهٔ ضحاک ماری سیاه رویید.
هیچ درمانی کارگر نبود، تا اینکه اهریمن باز فرود آمد و در لباس پزشک گفت: تنها راه آرامکردن این مارها، خوراندن مغز جوانان به آنهاست.
از اینجا، ستم سازمانیافته آغاز میشود: هر روز دو جوان بیگناه قربانی میشوند ولی قدرت ضحاک روز به روز بیشتر میشود.
ضحاک چگونه بر ایران چیره شد؟
در روزگار ضحاک، جمشید شاه ایران دچار کژی و نابخردی شده بود و فرّه ایزدی از او روی برگرداند. مردم از جمشید دل بریدند و ضحاک توانست جای جمشید را بگیرد.
در شاهنامه فردوسی گفته شده که بزرگان ایرانی در جهان گشتند تا شاهی دادگر پیدا کنند و جای جمشید را بگیرد و به سراغ ضحاک تازی رفتند. خوشنامی و دادگری پدر ضحاک باعث شده بود بزرگان ایرانی تصور کنند که ضحاک هم دادگر است.
اما روایت ثعالبی تفاوت دارد به طوری که ضحاک با لشکریانی انبوه و نیرویی هراس انگیز، به ایران تاخت (1). اگر روایت ثعالبی را معیار قرار دهیم ضحاک با یورشگری، به پادشاهی ایران میرسد؛ نه با مشروعیت، نه با فرّه، فقط با وحشت
نکتهٔ مهم در داستان این است: وقتی شاه از داد دور شود، راه برای بیداد باز میشود.
دوران حکومت ضحاک بر ایران
حکومت او هزار سال طول میکشد (نماد طولانیبودن شبِ ظلم) کشتار جوانان ادامه دارد؛ خرد، شادی و آزادی سرکوب میشود.
ضحاک با کشتار، جادوگری، ظلم و ستم سالیان دراز حکمرانی میکند. همه از او وحشت داشتند و دورانی تاریک پر از خشونت و هراس را رقم زد.
این نشان میدهد ظلم و ستم چقدر میتواند طولانی باشد و چقدر مبارزه با آن دشوار است.
داستان به خوبی گوشزد میکند که نباید ستمگران را دست کم گرفت چرا که با همین بیدادگری هزار سال فرمانروایی میکنند (بیشترین دوران فرمانروایی در شاهنامه)!
این موضوع برگرفته از یک حقیقت تلخ تاریخی است. در طول تاریخ فرمانروایانی که میخواستند به هر قیمتی در قدرت بمانند دست به جنایات فراوان زدند و قدرت خود را تثبیت میکردند. برای همین از عدد نمادین هزار بهره گرفتند وگرنه هیچ کس هزار سال عمر نمیکند.
اما با همه این دشواریها در دل این تاریکی، مقاومت پنهان شکل میگیرد: دو آشپز (ارمایل و گرمایل) هر روز یکی از جوانان را نجات میدهند و به جای مغز انسان، مغز گوسفند میدهند.
تحلیلی وجود دارد که از نسل همین نجاتیافتگان همراهان فریدون شکل گرفتند و وقتی کاوه آهنگر و مردم به فریدون پیوستند نیرویی بزرگ علیه ضحاک شکل گرفت و فریدون همراه با ارتش مردمی به بیتالمقدس (پایتخت ضحاک) رهسپار شد.
کاوه آهنگر؛ لحظهٔ بیداری
ضحاک در پی مشروعنمایی خود و ظاهر سازی پس از هزار سال بیداد، به فکر جمع آوری طوماری میافتد که از بزرگان امضا بگیرد.
در اینجا کاوه آهنگر به دادخواهی فرزندش برمیخیزد و فریاد میزند. او طومار شاه را پاره میکند و پیشبند چرمی خود را بر سر نیزه میکند.
فریدون از نسل شاهان پیشین است؛ مادرش فرانک او را از ترس ضحاک پنهان میکند. فریدون با داد شناخته میشود، نه زور. و با پشتیبانی مردم میآید.
نماد بازگشت فرّه ایزدی است. او با کاوه و سپاه مردمی به ضحاک حمله می کند و با تلاش فراوان ضحاک را شکست میدهد.
سروده ای به زبان پارسی به جا مانده که فریدون را اینچنین معرفی میکند:
فریدونِ فرّخ، فرشته نبود
ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود
ز «داد» و «دَهِش» یافت او نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی
این سروده چه از فردوسی باشد یا نباشد، بسیار زیبا و ارزنده است.
چرا ضحاک در نهایت شکست خورد؟
با تحلیل داستانها چند دلیل میتوان برای شکست ضحاک برشمرد.
ستم او تعادل جهان را برهم زد. در منطق شاهنامه، بیداد همیشه خودویرانگر است.
اگر داستان یورش ضحاک به ایران را معیار قرار دهیم ضحاک هرگز شاهِ بر حق نبود. پادشاهیاش از آغاز «غصبی» بود.
اگر هم ضحاک ابتدا توسط بزرگان انتخاب شده بود پس از خوی اهریمنی دیگر جایگاه پادشاهی نداشت. ضحاک پس از ستمگری مشروعیت خود را از دست داد و قیام علیه چنین شاهنشاهی یعنی قیام علیه ظلم و ستمگری مشروع شد.
پس داستان تاکید میکند اگر زمانی یک فرمانروا به اشتباه انتخاب شد، قرار نیست تا همیشه در قدرت باشد بلکه اتفاقا قیام علیه او مشروع است.
ضحاک را نه فقط فریدون، بلکه کاوه آهنگر و سپاه مردمی شکست میدهند.
در نگرش ایرانی سرانجام ظلم حتی بعد از هزار سال انهدام و نابودی است و سر انجام سپیده دم بر شب تاریک پیروز است.
سرنوشت نهایی ضحاک
فریدون ضحاک را نمیکشد. او را در کوه دماوند به بند میکشد تا: بیداد از میان برود، اما یاد آن بماند.
در شاهنامه گفته می شود که فریدون در ابتدا میخواست ضحاک را بکشد ولی سروش آسمانی جلوی فریدون را گرفت و دستور داد ضحاک را در بند کند.
این بخش بسیار عجیب و شاید نمادین است. به راستی چرا سروش جلوی فریدون را گرفت؟
یک تحلیل این است که ممکن بود پس از ضربه فریدون، اهریمنیها از درون ضحاک بیرون بریزند و دنیا را تباه کنند.
تحلیل دیگر این است که مرگ اینچنین برای ضحاک کم بود و اساسا اعدام اینچنینی پس از پیروزی راه درستی نبوده است.
اما با نگاه نمادین به داستان شاید داستانسرایان این بخش را قرار دادند تا نسلهای آینده درک کنند شر مطلق از جهان حذف نمیشود بلکه فقط مهار میشود.
باید ضحاک در بند بماند که مردم همیشه به یاد آورند چگونه بختشان وارون شد. باید بماند که حاکمان پایان سرنوشت ظلم را دریابند.
ضحاک زنده میماند، چون: از بین نمیرود، به گوشه رانده میشود.
سخن پایانی
در داستانهای ایرانی به ویژه داستانهای شاهنامه، ضحاک، نماد ستمگری، آزمندی و گسست از خرد است.
شکست ضحاک، پیروزی شمشیر نیست، پیروزی دادگری است. فریدون صرفا به دلیل نیرومندی، قهرمان نیست بلکه چون به کاوه آهنگر و مردم نیرو داده است، قهرمانی جاودان در داستانهای ایرانی شده است.