نشان پایگاه خِرَدگان
تاریخ و فرهنگ ایران زمین

داستان آرش کمانگیر

نگاهی کوتاه:

اکنون باید پهلوانی برگزیده می‌شد؛ مردی پاک‌سرشت، خدا باور، میهن‌پرست و دلیر. همه نگاه‌ها به یک نام دوخته شد: آرش کمانگیر. آرش رو به مردم کرد و گفت: بنگرید مرا که تندرستم و نیروی زندگی در رگ‌هایم جاری است. اما بدانید که چون این تیر را رها کنم، دیگر از من چیزی باقی نخواهد ماند. تنم پاره‌پاره خواهد شد و جانم در راه ایران به آسمان خواهد پیوست.

آرش کمانگیر

پیش‌گفتار

داستان آرش کمانگیر یکی از ماندگارترین داستان‌های نمادین ایرانی است؛ روایتی از فداکاری، ایمان و عشق به میهن که نسل به نسل در میان ایرانیان نقل شده است.

آنچه در ادامه می‌خوانید، بازآفرینی این داستان کهن با بیانی حماسی و داستانی است؛ روایتی که با الهام از اسطوره‌های ایرانی، تلاش دارد شکوه ایثار آرش و عظمت این حماسه میهنی را به تصویر کشد. در پانویس اصل داستان که در آثارالباقیه آمده است هم ذکر می‌شود.

شرح داستان

پس از سال‌ها نبردهای خونین میان ایران و توران، سرانجام روزگاری تاریک بر سرزمین ایران سایه افکند. سپاه ایران شکست خورده بود، دشت‌ها از سم ستوران دشمن به لرزه درآمده بودند و خشکسالی، چون دیوی سنگدل، بر خاک ایران چنگ انداخته بود. رودها کم‌آب شده بودند، کشتزارها جان می‌دادند و امید از دل بسیاری از مردمان رخت بربسته بود.

در چنین روزگار سختی، منوچهر شاه ایران برای پایان دادن به جنگ و رنج مردم، فرستاده‌ای نزد افراسیاب فرستاد. پس از گفت‌وگوهای بسیار، تورانیان شرطی را پذیرفتند که به گمان خود چیزی جز تمسخر شکست‌خوردگان نبود؛ قرار شد کمانداری از ایران تیری بیفکند و هر جا آن تیر بر زمین نشیند، همان‌جا مرز میان ایران و توران باشد.

خنده بر لبان سرداران تورانی نشسته بود. آنان می‌پنداشتند که تیر هر اندازه هم دور رود، باز هم بخش بزرگی از ایران در چنگ تورانیان خواهد ماند. اما ایرانیان به نیرویی فراتر از توان آدمیان دل بسته بودند.

در آن هنگام، به فرمان سپندارمذ، ایزدبانوی پاکی و زمین، کمانی شگفت و آسمانی آماده شد؛ کمانی که هیچ انسان عادی توان بهره بردن از آن را نداشت. نیروی این کمان چنان بود که کماندار باید همه جان، نیرو، آرزوها و حتی زندگی خود را در تیر می‌دمید. پرتاب‌کننده تیر می‌دانست که پس از رها شدن آن، دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود.

اکنون باید پهلوانی برگزیده می‌شد؛ مردی پاک‌سرشت، خدا باور، میهن‌پرست و دلیر. همه نگاه‌ها به یک نام دوخته شد: آرش کمانگیر.

آرش نه برای نام و نه برای پاداش، بلکه برای مردم سرزمینش زندگی می‌کرد. آرش در میان انبوه مردم ایستاد. زنان، مردان و کودکان گرد او جمع شده بودند. نگاهشان آمیخته‌ای از امید و اندوه بود. پهلوان نگاهی به چهره‌های خسته مردم انداخت و با صدایی استوار گفت:

بنگرید مرا که تندرستم و نیروی زندگی در رگ‌هایم جاری است. اما بدانید که چون این تیر را رها کنم، دیگر از من چیزی باقی نخواهد ماند. تنم پاره‌پاره خواهد شد و جانم در راه ایران به آسمان خواهد پیوست. با این همه، اگر رهایی شما و سربلندی این سرزمین در گرو جان من باشد، آن را با افتخار تقدیم می‌کنم.

اشک در چشمان مردم حلقه زد. سکوتی سنگین بر سرزمین حکمفرما شد؛ سکوتی که تنها با صدای باد شکسته می‌شد.

آرش کمان آسمانی را برداشت و راهی کوهستان شد. گام‌هایش استوار بود و دلش آرام. هنگامی که بر فراز کوه ایستاد، رو به آسمان کرد، نام خدا را بر زبان آورد و نگاهش را به سرزمین پهناور ایران دوخت؛ به رودها، دشت‌ها، جنگل‌ها و مردمانی که چشم امیدشان به او بود.

سپس زه کمان را تا واپسین توان کشید و در آن لحظه گویی زمان از حرکت ایستاد.

نیروی کمان اساطیری، ایمان پهلوان، دعای مردمان و یاری ایزدان همه در وجود آرش گرد آمد. او آخرین نفس خود را فرو برد و تیر را رها کرد.

تیر چون آذرخشی درخشان از کمان جهید و به دل آسمان رفت. بادهای جهان به فرمان درآمدند و آن را بر دوش گرفتند. تیر از فراز کوه‌ها گذشت، از روی جنگل‌ها و رودها عبور کرد، از دشت‌های بی‌پایان گذر نمود و شب و روز را پشت سر گذاشت.

ده روز و ده شب، تیر آرش در آسمان پرواز کرد و هزاران فرسنگ راه پیمود تا سرانجام در دوردست‌ترین مرزها فرود آمد؛ جایی که هیچ‌کس گمان نمی‌برد تیر انسانی بتواند بدانجا برسد.

پیکر آرش که همه جان خویش را در پرواز تیر نهاده بود، چون غباری نورانی در باد پراکنده شد و از دیده‌ها ناپدید گشت. اما هرچند جسم او از میان رفت، نامش جاودانه شد؛ نامی که در تاریخ ایران همچون قله دماوند سر به آسمان کشید.

تورانیان از دیدن آن شگفتی بهت‌زده شدند و ناچار مرز تازه را پذیرفتند. بخش‌های بزرگی از سرزمین ایران آزاد شد و امید دوباره به دل مردم بازگشت.

و آنگاه آسمان، گویی در سوگ پهلوان بزرگ ایران اشک می‌ریخت، ابرهای تیره را گرد آورد و بارانی پربرکت بر زمین تشنه فرو فرستاد. رودها جان گرفتند، دشت‌ها سبز شدند و زندگی دوباره در رگ‌های ایران جاری شد.

از آن روز تا امروز، نام آرش تنها نام یک کماندار نیست؛ نماد فداکاری، میهن‌پرستی و از خودگذشتگی است. او پهلوانی بود که جان خویش را داد تا سرزمینش بماند و مردمانش آزاد زندگی کنند؛ و به همین سبب، داستان او تا ابد در قلب ایرانیان زنده خواهد ماند.

آیا آرش کمانگیر، شخصیتی تاریخی است؟!

بدون تردید داستان آرش کمانگیر که در منابع آمده است، جنبه‌های اسطوره‌ای و نمادین دارد. ولی اینکه به راستی شخصیتی با نام آرش کمانگیر در تاریخ بوده است یا نه، جای بررسی دارد.

واقعیت آنکه با توجه به منابع و اسناد کنونی نمی‌توان نظر قطعی داد. ریشه تاریخی آرش کمانگیر به طور کامل نه تایید شده و نه رد شده است.

در تاریخ جهان بارها رخ داده که داستان‌های افسانه‌ای و اسطوره‌ای درباره یک پهلوان ساخته می‌شود و به مرور تبدیل به باورهای دینی و حماسی یک فرهنگ می‌شود. 

از سوی دیگر ممکن است از اساس این شخصیت‌ها داستانی باشند و سازندگان داستان‌ها هم اصراری در تاریخی بودن آنها نداشتند ولی رفته رفته وقایع تاریخی پنداشته شدند.

اگر آرش کمانگیر یک شخصیت اسطوره‌ای باشد، داستان او را باید در میان اسطوره‌ها بی مانند دانست. شخصیتی که بازگو کننده ایثار و فداکاری است و حتی تا به امروز هم از داستان‌های آرش ایده‌ها گرفته می‌شود.

پانویس:

شرح داستان سعی شده است بر اساس منابع کهن آماده شود. از جمله ابوریحان بیرونی در بخش مربوط به جشن تیرگان آثارالباقیه اینچنین می‌نویسد:

افراسیاب چون به کشور ایران غلبه کرد و منوچهر را در طبرستان در محاصره گرفت، منوچهر از افراسیاب خواهش کرد که از کشور ایران به اندازه پرتاب یک تیر در خود به او بدهد.

یکی از فرشتگان که نام او اسپندارمذ بود حاضر شد و منوچهر را امر کرد که تیر و کمان بگیرد به اندازه ای که به سازنده آن نشان داد چنانکه در کتاب اوستا ذکر شده و «آرش» را که مردی با دیانت بود حاضر کردند و گفت تو باید این تیر و کمان را بگیری و پرتاب کنی و آرش برپا خواست و برهنه شد و گفت ای پادشاه و ای مردم بدن مرا ببینید که از هر زخمی و جراحتی و علتی سالم است و من یقین دارم که چون با این کمان این تیر را بیندازم پاره پاره خواهم شد و خود را تلف خواهم نمود ولی من خود را فدای شما کرد.

سپس برهنه شد و به قوت و نیرویی که خداوند به او داده بود کمان را تا بنا گوش خود کشید و خود پاره پاره شد و خداوند باد را امر کرد که تیر او را از کوه رویان بردارد و با قصای خراسان که میان فرغانه و طبرستان است پرتاب کند. این تیر در موقع فرود آمدن به درخت گردوی بلندی گرفت که در جهان از بزرگی مانند نداشت و برخی گفته اند از محل پرتاب تیر تا آنجا هزار فرسخ بود… (بیرونی، ابوریحان محمد بن احمد، ١٣٢١. آثارالباقیه عن القرون الخالیه. ترجمه اکبر داناسرشت. تهران: امیر کبیر. ص ۲۴۹).

به کار گیری یا روگرفت از نوشته‌های این پایگاه تنها پس از پذیرش قوانین پایگاه امکان پذیر است: قوانین پایگاه خِرَدگان
توسعه نرم افزاری: مجید خالقیان
داستان آرش کمانگیر
خِرَدگان